ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

سفر به کناره های دریای کاراییب - کشور بلیز و دیدار با یک رفیق

"جهان مثل  یک کتاب بازاست /  جهان را  با دیدن باید خواند " !


روز جمعه ۲۵ جولای ۲۰۱۴ ساعت پنج صبح با زنگ ساعت بیدار شدم- سریع دوش گرفتم - شب با تاکسی هماهنگ کرده بودم که صبح به آدرس ما بیاید .  
 – تاکسی که از پایین ساختمان زنگ زد  با طاهره خداحافظی کردم و با وسایلم به پایین ساختمان رفتم
سوار تاکسی شدم و بسمت فرودگاه براه افتادیم – در راه راننده تاکسی که از ترکهای اهل ترکیه بود سر سخن را باز کرد و سوال اینکه کجایی هستم ؟ گفتم ایرانی – مثل اینکه درد مشترکی در ما فریاد بزند گفت که حرفه اصلی اش آرشیتکت است اما با رانندگی تاکسی میتواند هم پولی در آورد و هم ادامه تحصیل دهد- از زندگی اش راضی بود – به فرودگاه که رسیدیم کارتش را بمن داد تا با هم در ارتباط باشیم زیرا که مثل من در شهر اوکویل زندگی میکند- با او خداحافظی کرده به سمت تحویل بار و گرفتن برگه ورود به هواپیما رفتم – حالا همه چیز آماده بود با خیال راحت نشستم و قهوای خریدم و کامپیوتر را در آوردم و اخبار را دنبال کردم – سریع خبری را ترجمه کرده و بر دیوار وبلاگم:  ایران واچ کانادا چسباندم – قبل از ورود به هواپیما دوباره برسم خداحافظی زنگی به طاهره زدم و  سپس وارد هواپیما شدم و پرواز به سمت هیوستون تگزاس براه افتاد.
توضیح : پس از بازگشت از مسافرت  بمن گفته شد   یک ایرانی که بیماری روحی داشته در همان ساعاتی که من پرواز داشتم مشکلاتی در پرواز هواپیمایی دیگر بوجود آورده که خلبان مجبور میشود به تورنتو برگردد و فرد ایرانی مزبور هم دستگیر میشود.

در آسمان شهر هیوستن
در آسمان بین تورنتو - آمریکا  قدری از خاطرات جلد سوم سیمون دوبوار ( ترجمه قاسم صنعوی )را خواندم تا رسیدیم به فرودگاه هیوستن – نمیدانم خلبان یا صدای ضبط شده ای اعلام کرد که به فرودگاه جورج دبلیو بوش وارد شدیم – با شنیدن این نام ناگهان بیاد جنگ اول ( آتش باران  آسمان عراق ) و دوم آمریکا با عراق و بیاد بچه ها و مادران و خانواده هایی افتادم که با بمباران عراق بخاک و خون افتاده بودند و در این میان بخصوص بیاد پسر نوجوانی بنام علی افتادم که دو دست خود را از دست داده بود و عکس او را در بسیاری از نشریات چاپ کرده بودند  و برای معالجه او دکتری عراقی او را به کانادا یا انگلیس فراخوانده بود - حال بماند که آن پدر و پسر ریس جمهور و جنایتکار از آنهمه جنایت فرار کردند و افکار عمومی جهان را به مسخره گرفتند و سازمان ملل هم بی عرضگی خود را نشان داد. همه دیدند که این دو جنگ علیه عراق نقض آشکار روابط بین المللی بود و  آنها میبایست به دادگاه جنایی بین المللی کشانده میشدند ؟؟!! – در این حال و احوا ل بودم که با گرفتن برگه ورود به هواپیما ی دوم مجددا در ترانزیت فرودگاه منتظر ماندم – برای خریدن یک بطری آب به فروشگاهی رفتم و وقتی شنیدم که باید شش دلار بابتش بپردازم از خرید آن منصرف شدم –یادم میآید تا همین چند سال قبل اینکه روزی آب فروشی شود حتی به ذهنم هم نمیرسید اما امروز واقعیتی است انکار -
ناپذیر - مدتها قبل در خبرها خوانده بودم که اینو یت ها و مردم بومی کانادا بعنوان اولین ملت کانادا مخالف شرکتهای بزرگ تجاری برای دستیابی به آبهای شمال کانادا و سرزمینهای خود میباشند و این مخالفت روز به روز ابعاد گسترده تری بخود میگیرد و تنش میان بومیان و شرکتهای آب – زمین برای ساخت و ساز- نفت و ماهی و...روز به روز بیشتر میشود و شرکتهای بزرگ هم بخاطر سود سرشاری که در این مناطق دست نخورده نهفته است با برنامه ریزی های گسترده و نیرنگ و فریب به مقاصد شوم خود ادامه میدهند .
باز کتاب خاطرات سیمون دوبوار را از کیف دستی ام بیرون آورده و مشغول خواندنش شدم اتفاقا آن بخشی را میخواندم که سیمون در باره جنگ جهانی دوم – اشغال فرانسه توسط هیتلر و گروههای مقاومت فرانسوی نوشته بود و این در حالی بود که اسراییل یک جنگ تمام عیار را علیه مردم بی دفاع غزه براه انداخته بود که هم اکنون ادامه داشت – جنایت واقعا تا چه حد و این دولتهای مقتدر و جنایتکار هم بدون هیچ توبیخی از جنایتی که علیه بشریت انجام میدهند چه آسان فرار میکنند - در این دنیای بی قانون که خود هم  بجای دادستان نشسته اند و هم بجای قاضی –  به این چیزها فکر میکردم که دوباره از ما خواستند سوار هواپیما شویم – در هواپیما در کنارم دختر کوچولوی بامزه ای نشسته بود که نامش 'جیلن ' و از آریزونای آمریکا بود که برای دیدن خا له بهمراه مادر بزرگش به بلیز سفر میکردند . 


در طول سفر این دختر کوچولو را بسیار باهوش و دوست داشتنی یافتم نمیدانم به چه خاطر ولی خیلی زود با هم دوست شدیم و در راه برایم نقاشی هایی میکشید و نشانم میداد یکی از شادترین زمانمان مو قعی بود که مهمانداران در هواپیما نوشابه سرو میکردند و من نزدیک بود آن را از دست بدهم که جیلن بمن فهماند که نوشابه سرو میکنند .


و من اسپرایت سفارش دادم و زود هم آنرا سر کشیدم اما قدری از آنرا نگهداشتم و از آنجایی که جیلن هنوز لیوانش پر بود و آرام آرام مینوشید نگاه طنز گونه ای به او انداختم و از آن پس لیوان را که بر لب میبردم فقط یک قطره مینوشیدم تا اینکه مقدار باقی مانده نوشابه من با جیلن مساوی شد و جیلن را از قصدم آگاه کردم و این شد مبنای نوشیدن قطره ای و چهره شاد و خنده های دنباله دار ما تا رسیدن به بلیز – ما دو دوست خوب برای هم شده بودیم که بعد هم جیلن شماره تلفن خانه و تاریخ تولدش را بمن داد تا با او در آریزونا تماس بگیرم 

 – در هواپیما عکسهایی از جیلن و عکسی هم از او زمانی که با مادر بزرگش در صف گرفتن ویزا بود گرفتم تا بعنوان یادگاری داشته باشم. 
بلیز کشور کوچکیست با ۳۲۵،۰۰۰ نفر جمعیت  در آمریکای مرکزی بین گواتمالا و مکزیک و  بیشتر  مردم ان را مایا ها ( مردم بومی ) - کریول ها  ( یعنی ترکیبی از سیاه  و سفید پوستان منطقه کاراییب) و سیاه پوستان آفریقایی (  بیشتر در منطقه دان گریکا  ) تشکیل میدهند و بقیه مردمانی هستند که به آن کشور کوچ کرده اند . از جمله تایوانی ها - هندی تبار ها - السالوادری و گواتمالایی ها - منو نایتهای رانده شده از مکزیک که بیشتر آلمانی هستند و منونایتهای کانادایی  - سفید پوستان آمریکایی و انگلیسی  که سالها  در بلیز زندگی میکنند - مردم هم بزبان اسپانیولی و هم بزبان انگلیسی حرف میزنند . مایا ها دو نژادند - نژاد مایا موپان ( در مکزیک زندگی میکنند ) و نژاد مایا کاچی ( که در گواتمالا و بلیز زندگی میکنند) . سیستم سیاسی بلیز تا قبل از ۲۱ سپتامبر ۱۹۸۱ مشروطه سلطنتی بوده اما هم اکنون در راس سیستم یک فرماندار کل قرار دارد . دو حزب در رقابت باهم سالهای متمادی دولت را قبضه و اداره کرده اند . این دو یکی حزب متحد مردم ( حزب کارگر ) و آن دیگر حزب متحد دمکراتیک ( محافظه کار) میباشند  .   
 
هواپیما که بزمین نشست فورا بسمت گرفتن چمدان کوچکم رفتم و پس از دریافت آن  و پس از گرفتن ویزا به مغازه ' تکس فری'  رفته دو شیشه شراب شیلیایی برای رفیقم خریدم و از فرودگاه بیرون زدم و با چند نگاه به اینطرف و آنطرف رفیق
سالهای جوانی و دانشجویی و هم دانشگاهی در مانیل - فیلیپین جلویم سبز شد – چهره اش آفتاب سوخته و از آن صورت سفید و موهای سیاه سالهای جوانی دیگر خبری نبود و بجای آن موهایش سفید و صورتش سیاه سوخته شده بود . با یه بغل خوب و چند ماچ آبدار  بسمت ماشینش رفتیم که چند قدم آنطرفتر پارک شده بود - چمدان و ساک دستی را در ماشین جا داد ه و براه افتادیم . 



در راه باورم نمیشد  رفیقی را که ۳۰ سال است ندیده بودم  در کنارم نشسته و  از آن سالها و دوران  سخت مبارزات دانشجویی گپ میزنیم - با دیدن او مثل این بود که همه رفقا ی آن دوره  که اکنون در سراسر جهان پراکند ه اند در کنارم نشسته اند . در راه سری به یک فروشگاه زدیم و یکی دوتا آب و نوشابه و بستنی چوبی خریدیم  و بطرف بلیز سیتی یا شهر بلیز براه افتادیم  -  گشت کوتاهی  در شهر بلیز  زدیم - کشور بسیار عقب مانده بود - جاده های اصلی اش را هم آسفالت نکرده بودند - مردم بسیار فقیر - اینجا آفریقا نبود قاره آمریکا بود . رهبران و احزاب خود فروخته و نیز خودخواهی کشورهای بزرگ و غارت کردن این کشورها از منابع طبیعی اش - چیزی برای این کشور و مردمش نگذاشته است جز فقر و بدبختی -
 قرار بر این بود که یک شب را در شهر بلیز ( بلیز سیتی ) در قایق دو دوست رفیقم  که هر دو قبلا در زمینه های هنر و فیلم  در ایران فعال بودند بگذرانیم - قبل از اینکه آنها را ببینم از رفیقم خواستم تا مختصر توضیحی در مورد آنان بمن بدهد تا با آنها آشنایی داشته باشم - شام را میهمان آن دو بودیم که  در رستورانی در منطقه مارینای شهر بلیز  گذراندیم  و آنگاه با آنها بسمت قایقشان که در  آبهای ساحل مارینا پارک شده بود رفتیم و یکی از آنها توضیحاتی در مورد قایق داد - در داخل قایق برای چهار پنج نفر جا برای استراحت بود - در حالیکه یکی  در مورد قایق توضیح میداد نفر دیگر  چای درست کرد  که  با شیرینی  نارگیلی که رفیقم از شهر خود برای آنها  آورده بود  در کنار ساحل و بر روی قایق  خوردیم و کلی چسبید. پس از خداحافظی با آنها شبا هنگام  راه افتادیم بسمت شهر کوروزال  . هوا بی نهایت گرم و شرجی و  جاده ها هم اکثرا خاکی بود  -

 رفیقم در این جاده خاکی تاریک - پر از سکوت و پر از دست انداز که دو طرفش را جنگلی انبوه پوشانده بود به پیش میرفت  - از آنجایی که این جاده مسیر ترانزیت مواد مخدر بود با خود گفتم همین الآنه است که یک گروه از قاچاقچیان راه را بر ماببندند و ما را لخت کنند - اما با تجربه هایی که از این کشورها داشتم و قبلا هم به السالوادر و گواتمالا مسافرت کرده بودم - دلم از تجربه هایی که اندوخته بودم گرم بود که شرایط های بد تر از اینها را هم گذرانده بودم - بهر حال تا اینجای جاده بخاطر دست انداز آنقدر بالا و پایین پریدیم که کمر درد گرفتم  - در راه به شهر اورنج واک رسیدیم - رفیقم میگفت رودخانه ای از این شهر میگذرد که پر از تمساح است - بیشتر مواقع حیوانات اهلی بسیاری از خانه های کنار رودخانه هدف حمله تمساح ها قرار میگرفتند - معمولا  توریستها و مردم توسط قایق از این رودخانه  مسافرت میکنند . لابد بخاطر همین جاده خاکی پر از دست انداز و خسارتهایی که به کمر و به ماشین می آید . قیمت بنزین در اینجا مثل کانادا گران است - یه تانک پر ماشین جیپ حدودا ۷۰-۸۰ دلار آمریکا میشود - واحد پول بلیز هم دلار است - هر یک دلار آمریکا برابر دو دلار بلیز است.
 راه طولانی را تا شهر کروزال ۳-۴ ساعته طی میکنیم و  به شهری که رفیقم نزدیک به ۳۰ سال از عمر خود را در آن بعنوان دکتر گذرانده میرسیم - شهر در سکوت و همه در خوابند -  بعد هم میرسیم به زمینهای جنگلی و خانه کاملا بتنی و سه طبقه و بزرگ  رفیقم با سه سگش که خیلی زود بسمت ما میآیند و مرا کاملا ورانداز میکنند  - و بعد هم هرکدام بر میگردند به سر جای خودشان - یکی در جلوی در ورودی طبقه همکف - آن دیگری جلوی در طبقه دوم و یکی هم پشت ساختمان - بمحض ورود به خانه دوش آب سردی  میگیریم و  میخوابیم - رفیق در طبقه همکف و من در طبقه سوم  در یک اطاق جا دار و خنک که باد از هر سمت پنجره های آن میوزید  .  صبح خیلی زود با صدا ها و نواهای متفاوت  پرندگا ن  بیدار میشوم - در بیرون یک ولوله ای ایست - پرندگانی با رنگها و صداهای متفاوت شان تمام حواسم را ربود ه اند - از پنجره غرق تماشای آنها میشوم - اینجا باغ وحش نیست  چرا که در باغ وحش  حیوانات و پرندگان اسیر در قفس اند و اگر خوب به آنها بنگریم گوشه ای کز کرده  و از آن نواهای دلنشین شان خبری نیست جز ناله -  اینجا اما جنگلی است که همه پرندگان  آزاد ند . اصلا از با غ وحش بدم میآید - ای کاش بزودی همه باغ وحشها را در سراسر جهان ببندند و همه حیوانات را به جنگلها برده و آزاد کنند  و به اینهمه حیوان آزاری  خاتمه دهند .
طبق معمول دوش آب سردی میگیرم و با بیدار شدن رفیقم و آمدن او به طبقه میانی به پایین میروم - رفیقم قهوه ای درست میکند و با او برای قدم زدن به جنگلهای اطراف خانه اش که قسمتی از ملک بزرگ او بحساب میآید به بیرون میرویم - 

خانه رفیق
جهانیان بلیز را  با طبیعتش میشناسند  و با انواع و اقسام موجو دات در آن- در مسیر گردش در باغ به  سوسمار درختی - مار - قورباغه به اندازه یک طالبی - گراز که سگها دنبالش میکنند و ......و انواع و اقسام پرندگان سیاه و رنگی  بهمراه لانه و جوجه هایشان و درختانی با گلهایی زیبا و چشمگیر  بر میخورم - تا همینجا سرمستم از این طبیعت دست نخورده .چقدر دلم میخواست باز به گذشته ام - به دوران کودکی ام بر میگشتم - زمینهای کشاورزی - باغات پرتقال و زندگی بی قیل و قال در شهرمان رامسر . اما زمین دیگر مثل اوایلش بکر و دست نخورده نیست - همه جا دچار تغییر و تحول شده - و ما و زمین هم چون ما به سمت جلو میرویم - به سمت پیری و فنا - و چاره دیگری هم نداریم - آیا موجودات روی زمین و نسلهای آینده میتوانند از نابودی کره زمین این سیاره زیبا جلوگیری کنند؟
اگر چه انسانها میتوانند با مراقبت ها و برنامه های خوب سرعت رسیدن به فنا را کاهش دهند . 
از این فکر خارج میشوم و
 پس از یک قدم زدن سیر  در جنگلهای اطراف به خانه میرسیم و برای صبحانه عازم  شهر میشویم که چندان فاصله ای ندارد  - کوروزال شهری است کوچک با ۶۰۰۰ نفر جمعیت و اکثر جاده های شهر خاکیست. گاه گاهی با افراد توریستی روبرو میشوم که بنظر میآید در این کشور جا افتاده و برای خود زندگی تشکیل داده اند .
 مرکز شهر کوروزال
به یکی از رستورانهای کوچک خانوادگی میرویم که مشخص است زن و شوهری آنرا اداره میکنند - یکی از کارهایی که بسیاری از مردم منطقه کاراییب به آن مشغول هستند همین رستوران های خانوادگی و مغازه های کوچکیست  که هم در آن زندگی میکنند و هم از آن بعنوان اشتغال و منبع در آمد استفاده میکنند . بیشتر غذای مردم اینجا را برنج با لوبیا و تخم مرغ و تیکه هایی از کباب مر غ و ماهی بهمراه انواع میوه جات استوایی بخصوص انبه و قهوه تشکیل میدهد .مردم رفیقم را میشناسند و به او احترام میگذارند و گاه گاهی هم میبینم او به افراد کمک میکند . مایاها اکثرا مردمانی کو تاه قد - چاق و با استخوانبندی درشت هستند - رفیقم  علاوه بر اینکه در خانه اش مطبی دایر کرده است در شهر نیز مطبی دارد . پس از صرف صبحانه گشتی به داخل و اطراف شهر میزنیم . آنچه که برایم همیشه جالب توجه است مارکت های مواد غذایی این شهر هاست و تمرین زبان اسپانیولیم با فروشندگان یا  نشستن در ساحل آرام دریای کاراییب و خیره شدن به دورترین نقطه آن - تا آنچه را که نمیبینم با  چشم دلم ببینم  و آنچه که به ذهنم میآید یاد نویسنده آمریکایی  همینگوی است و کوچ او از آمریکا ی پر زرق و برق به کشور کوچک کوبا در کناره های دریای کاراییب و نوشتن / از جمله کتاب ' پیر مرد و دریا ' اثری جهانی که همینگوی آنرا با نشستن و نوشتن در کناره های همین دریا به پایان برد . 
یکی دیگر از  زیبایی های این کشورهای امریکای لاتین خانه ها و ساختمانهای رنگی آن است عکس چند تایی از آنها را 
که گرفته ام در آینجا میگذارم :


یکی دو روزی را در شهر کوروزال و نقاط اطراف سپری میکنیم و غروب ها را که هوا خنک تر میشود برای آبجو خوری به رستوران ها یا هتل های خلوت کنار دریا میرویم - آبجوی ( بلیکین ) با انبه سبز شور  و سالاد با نمک غذاهای دریایی از جمله اختاپوس اشتها را از کوری درمیآورد و بر مزه سفر میافزاید و میماند برای همیشه در خاطر و اشتهای من برای سفرهای بعدی به دیگر  کناره های کاراییب . ساعاتی را آرام و بدون سرسام از شهرهای به اصطلاح مدرن  به قدم زدن در کناره های دریا میگذرانیم - در اینجا باد ملایم بدون هیچ مانعی  مستقیم بر صورت می نشیند و روح را ماساژ  داده و آرام میکند -   غروب  را بدینگونه سپری میکنیم  و بعد هم بر میگردیم به خانه و
تازه مینشینیم به تماشای فیلم ' موسکیتو کوست ' از طریق پروجکتور بر دیوار خانه رفیق ( که  داستانی است از کوچ  خانواده ای آمریکایی و زندگی در جنگلهای بلیز - با بازی هاریزون فورد ) دیدن این فیلم بنوعی آموزشیست و یا چالشیست برای دور شدن از زندگی شهری و زیستن  در جنگلها با  مشکلاتش .

  کم کم خواب دوباره بسراغم میآید  - قبل از خواب دوش آب خنک و بعد هم خواندن کتابی و سر را با آسایش  بر بالش گذاشتن .
صبح هنوز آفتاب نزده با صدای آواز پرندگان  بخصوص یک نوع پرنده با صدایی شبیه  مرغ  که ماده از یکطرف و نر از طرف دیگر همدیگر را صدا میکنند  بیدار میشوم  و همین صدا دوباره در راس ساعت هشت و سی و پنج دقیقه صبح تکرار میشود  - این صدا در تمام مدتی که من در آنجا بودم در راس همان ساعت صبح تکرار میشد . آلان که در اینجا یعنی نزدیکی های آبشار نیاگارا در کانادا نشسته ام و این گزارش  را مینویسم آن صدا در گوشم طنین انداز هست  .
امروز قرار است رفیقم مرا به منطقه ' منونایت ها ' که در اطراف شهر اورنج واک واقع شده و چند ساعتی از اینجا فاصله دارد ببرد . در مسیر جاده  ناگهان مار درازی که مارمولکی را بسرعت دنبال میکرد در جاده و جلوی ماشین سبز شدند - مارمولک بیچاره توانست خود را به آنطرف جاده برساند و از نفله شدن در دهان مار بگریزد - مار هم که نزدیک بود بزیر ماشین برود و جانش را از دست بدهد مجبور شد از خیر مارمولک گذشته و سریع برگردد . جنگلهای اینجا پر از مارهای سمی و خطرناک است. از اینکه اینگونه باعث نجات جان مارمولک شدیم دلم خوشحالتر است  .
و اما از منونایتها - رفیقم می گوید منو نایتها ی این منطقه دو دسته اند - عده ای  آلمانی تبار ند که در مکزیک زندگی میکردند و از آنجا رانده شده به بلیز آمده اند و بزبان آلمانی صحبت میکنند و عده ای دیگر هم کانادایی هستند - آنچه که نظرم را جلب میکند تفاوت این منطقه با مناطق دیگر است - منونایتها تمام منطقه ی وسیع جنگلی را به زیر کشت محصولات کشاورزی در آورده اند و برای خود نجاری و مکانیکی  و خوارو بار فروشی دارند - و یا با انرژی باد و خورشید از منبع آب و برق استفاده میکنند ومخالف رانندگی ماشین اند و به راندن همان ارابه اسبی اکتفا میکنند . در مسیر راه زنان -دختران یا مردانی را میبینم که با ارابه از کنار جاده در حرکتند  - آنها اگر هم نیازی به ماشین برای حمل و نقل داشته باشند اما خود رانندگی نمیکنند و از راننده های بومی استفادی میکنند .....
جاده خاکی را که دو طرف آنرا جنگل پوشانده به پیش میگیریم  آنقدر میرویم تا میرسیم به آن منطقه.

منطقه منونایتها
- اول از همه ارابه اسبی آنها ست که از کنار خیابان در حرکتند و به رسم سلام دست به کلاه میبرند و میگذرند - به مدرسه ای میرسیم  و دانش آموزان را که تازه از کلاس مرخص شده اند به صف میبینم و از آنها عکس میگیرم - پسرها در یک صف و دختر ها دورتر در صفی دیگر . در حین گرفتن عکس پسرها  و دختر ها  رویشان را میپوشانند .
از بالا: مدرسه بچه ها و ....
مردم اینجا بنظر نمیخواهند تاریخ به جلو برود و حداقل از نظر رشد صنعتی و فرهنگی دوست ندارند تحولی  زندگی ساده ی آنها را پیچیده کند  - آنها از شهر های صنعتی  و رشد نا هنجاریهای آن گریزانند و ترجیح میدهند در همان دنیای گذشته بدون دردسرهای باصطلاح پیشرفته  و پیچیده  با عقاید خود زندگی کنند و به کارهای کشاورزی و فروش محصولات کشاورزی و دامی خود مشغول باشند . در منطقه اینها از بانک و مغازه های لباس با انواع برند ها و از مک دونالد و مغازه های فست فود ( غذاهای یخ زده و آماده ) خبری نیست - َیه مغازه هست که همه چیز خود را از آن تهیه میکنند .
یکی از مراکز خرید منونایتها
منونایت ها و آمیش ها در هر مناطقی که زندگی میکنند بازار محصولات کشاورزی ( فارم مارکت ) آن منطقه را در دست خود دارند . بسیاری از مردم از شهر ها به این ' فارم مارکت ' ها هجوم میآورند و محصولات کشاورزی خود را از آنها میخرند . پیام  منونایتها و آمیش ها با کوچ گروهی شان از شهر ها  به روستا ها  مخالفت آنها با شیوه های شهر نشینی ' مدرن ' و برنامه ها و  سیاست های سیاستمداران  کشورهای صنعتی است . آنچه که پیداست آنستکه منونایت ها و آمیش ها 
نمیخواهند بنیاد خانواده آنها - زندگی کشاورزی شان و عقاید آنها مورد هجوم پیچیدگی های صنعتی گردد . لازم به توضیح است که در ایران خودمان هم در منطقه ای از شرق  طالقان بنام  ' ایستا ' مردمانی زندگی میکنند که از پیروان میرزا صادق مجتهد تبریزی اند که در انقلاب مشروطه با تجدد و مدرنیته مخالفت میکرد - مردم روستای ایستا بدون برق -گاز- رادیو و تلویزیون و... ارتباط خود را با خارج از روستای ایستا قطع کرده اند .
 پس از دیدن این مناطق تصمیم میگیریم برگردیم .
هوا بی نهایت گرم و کلافه کننده است و خستگی هم مزید بر علت - رفیقم طبق معمول جور رانندگی را میکشد  تا میرسیم به منزلگاه  و یکراست دوش آب خنک و چرت زدن -   کتاب خاطرات سیمون را میگیرم که بخوانم اما خواب و خستگی اجازه نمیدهد و فورا خواب درهای چشمانم را میبندد .
پس از چند ساعتی با صداهای رفیق دکترم بیدار میشوم و  دو باره دوشی میگیرم و قهوه ای مینوشیم و  آماده رفتن به رستورانها و یا بارهای خلوت کنار دریا برای شامی - آبجویی و قدم زدن در کنار ساحل .
هوا که تاریک میشود به خانه برمیگردیم و دکتر فیلم ' اپو کا لییپتو ' را برای دیدن  انتخاب میکند - که انتخابیست بجا -  فیلمیست به کارگردانی  ' مل گیبسون ' و داستانیست از زندگی قبایل مایا در جنگلهای آمریکای مرکزی - و اینکه چگونه خود مایاها با جنگهای قبیله ای و قربانی کردن نژاد خود در پای باورهای خویش باعث کاهش نژاد شان شدند - البته بر این فیلم نقد های زیادی شد  اما دیدن خود این فیلم و بودن من در این مناطق کمکی شد  تا بهتر بتوانم قبایل مایا را بشناسم  و بعد هم از نزدیک ببینم و صحبت کنم . با پایان یافتن فیلم بلند میشوم و برای خواب به اطاقم میروم . معمولا در کانادا شبها دیر میخوابم و تا ساعت یک یا دو شب  و صبحها نیز ساعت هفت یا هفت و نیم بیدارم - اینطور عادت کرده ام - یعنی خودم را عادت داده ام -  شبها را با کمی فلسفه - صبح زود را با قدری تاریخ و بقیه روز را در سر کار در دادگاهها با خواندن رمان مشغول میکنم  . امشب را با رمان ' رگ تایم - یا موسیقی ضربی /  ' اثر ' ای-ال دوکتورو ' نویسنده آمریکایی  اختصاص میدهم تا هر وقت که خوابم بیاید . قرار است صبح فردا به سمت ' لامانای ' برویم و در جنگلها از آثار تاریخی بجامانده مایا ها و موزه آنها دیدن کنیم - صبح مثل روزهای قبل با سمفونی زنده پرندگان از خواب بیدار میشوم و فیلمی از خود پرندگان و صداها یشان ضبط میکنم - جنب و جوش و فعالیت پرنده ها اول صبح تماشاییاست - یادم میآید پدر کشاورزم همیشه ما را زود بیدار میکرد و میگفت ' سحر خیز باش تا کامروا شوی ' یا بقول اینجایی ها ' ارلی - بیردز- گتس - د - ورمز ' آن پرنده ای که اول صبح و زود تر از همه بیدار میشه / کرمها را شکار و از آن خود میکنه / . این رمز زنده ماندن آنهاست .
پس از دوش گرفتن و آماده شدن و راس ساعت هشت و سی و خرده ای صدا زدن های آن دو مرغ باز میآید - رفیقم بیدار میشود و قهوه ای آماده میکند - قهوه را میزنیم به رگ و با هم قدمی در زمینهای اطراف میزنیم و بعد هم آماده میشویم برای رفتن بسمت لامانای -  پس از  دو سه ساعتی میرسیم به مقصد - در راه عکسهایی میگیرم که اینجا میگذارمش -
  


ماشین را در جایی پارک میکنیم و پیاده مسیر جنگلی را در پیش میگیریم - در مسیر راه با درختان بسیار قطور و بلند که از ساقه های آنها ریشه هایی بصورت طناب ( از نوعی که  در فیلم تارزان نشان داده میشود  ) بسمت زمین آویزان است و نامش ' گناکاست ' میباشد میگذریم تا میرسیم به موزه آثار تاریخی در دل جنگل - بیشتر آثاری که در موزه موجود است  کنده کاری بر سنگ و یا از مجسمه های سنگی  میباشند  بهمراه کوزه های سفالی و آلات شکار . این آثار متعلق به این کشور است و دولت فقیر اینجا هم برای حفظ آن آثار موزه خوبی هم احداث کرده است و افرادی را  هم  میبینم که مشغول تعمیر آثار میباشند - اگر کشورها مثل ما انسان بودند نمیگذاشتند کسی به آین عزیزترین اندوخته هاشان  دست بزنند - آن آثار عزیز ترین چیزهای کشورها هستند . آثار تاریخی کشورها هم  مثل عزیزترین چیزهایی هستند که ما در طول  زندگی خودمان جمع  میکنیم و برایمان ارزش دارند و نابودی آن یعنی نابودی ما - باز بفکر مملکت فلکزده خودم میافتم که آثاری با آن همه عظمت را دارد اما رژیم اسلامی بی کفایت  آنها را  به امان خدایشان رها کرده که در حال نابودی اند و یا نوچه هایشان آن آثار را در بازارها  بفروش میرسانند. فریاد کشور بلند شده ، فقط میماند کی وطن دوستان ایرانی آن  فریاد را به عمل علیه رژیم تبدیل کنند .
مسیر را ادامه میدهیم تا میرسیم به ستونهای پله ای مخروطی شکل یا اهرام  خدایان مایا که در یک محوطه ی باز قرار گرفته است ، این میدان محل تجمع و همایش مایا ها ست  . در فیلم اپو کالیپتو صحنه هایی از این میدان و همایش رامیبینیم . با بودن در اینجا ، در  سکوت این جنگل و میدان  جای پای همه آنها را ازکف پا ها یم حس میکنم  و فریادهای آنها را میشنوم - فریاهایی که تا میدانهای آزتک در مکزیکو و گواتمالا ادامه دارد .
هنوز از عظمت تاریخی این فضا خارج نشده ام که با قدم زدن از باریکه راههای جنگلی  عبور میکنیم و در راه به یک سوسمار درختی بزرگ بر میخوریم که آرام بر روی زمین  بطرف درختی در حرکت است و بعد هم میرسیم به ما شین  و بر میگردیم بسمت کاشانه .آفتاب غروب نکرده خود را میرسانیم به خانه - باز دوش آب خنکی و رفتن به رستورانهای ساحلی شهر کوروزال برای شام  و آبجو خنک با دسرهای ترش مزه  که جان میده با آبجو. پس از اینکه به خانه برمیگردیم به تماشای فیلمی بنام ' نبرا سکا ' مینشینیم - فیلمی کمدی -درام  به کارگردانی الکساندر پین  - داستان در مورد مردیست بنام  'وودی ' که با آمدن یک برگه تبلیغی شرط بندی به صندوق پستش که بر روی آن نوشته شده  ' شما برنده یک میلیون دلارجایزه  شده اید  ' فکر میکند که واقعا برنده یک میلیون دلار شده و بقیه ماجرا........ و بعد هم رفتن و خوابیدن - قرار است فردا از طریق مرز مکزیک به دیدن یکی از شهر های مرزی بنام ' چتو مال ' برویم .
صبح با صدای شلیک یک یا دو گلوله بیدار میشوم - از قرار کسی بطور غیر قانونی در جنگل های اطراف به شکار  مشغول بوده و رفیقم قرار است که پی گیری کند ....اما نمیدانم چرا  صدای آن دو مرغ خوشخوان راس ساعات هر روز دیگر نمیآمد امیدوارم شکار نشده باشند !؟
رفیقم ماشینش را آماده سفر میکند و حرکت میکنیم بسمت مرز مکزیک - راه درازی نیست تا میرسیم به مرز - پس از گرفتن ویزا  با پای پیاده از مرز میگذرم و مردانی را میبینم که با دسته های انباشته شده پول در دست  نقش صرافی را دارند / این آدمها  در بیشتر مرزهای آمریکای لاتین دیده میشوند - قبلا هم در سال ۱۹۹۷ آنها را در مرز السالوادر و گواتمالا دیده بودم . رفیقم که با ماشین میرسد سوار میشوم و میرویم بسمت چتومال -

ازهمین  جاده اتوبان  مشخص است که وضع با بلیز از نظر شهری فرق میکند - در این شهر تا دلت بخواهد ماشین ریخته - و زمین و هوا آلوده است و مجموعه تجاری یا مراکز خرید و فروشش ( مالها ) تا حدودی شباهت به کانادا دارند - وقتی که به فروشگاه  ' وال مارت ' بر میخورم دیگر علاقه ای ندارم که در این شهر بمانم - تنها به چند جا سری میزنیم  از جمله موزه مایاها


و بعد هم رفتن و پناه بردن به پاتوق مان یعنی ساحل دریا  و نوشیدن خنکی وفرار از شلوغی و لمیدن در جایی دنج .

بیشتر به  اصرار من زودتر از موعد از همان مسیر برمیگردیم  به بلیز .
 روزهای بعد را در کوروزال و در سفر به اطراف آن میگذرانیم
رفیقم نخست مرا به یک مزرعه نی شکر میبرد . تا چشم کار میکند فضای سبز از نی های بلند شیرین است که از درون خاک روییده بسمت آسمان و مثل پرچم بر افراشته است . بعد هم کارگرانی را میبینم که سوار بر دوچرخه از کنار جاده خاکی میگذرند . اکثر این کارگران از مردم بومی مایاها هستند که در کارخانه های نیشکر یا مزارع  مشغول بکارند .   

یک روزی را هم در اطراف منطقه توریست نشین که از بهترین مکانهای کناره های دریای کاراییب میباشد به گشت و گذار طی کردیم اما قبل از آنکه به آن منطقه برویم میبایست از پلی متحرک که بر رودخانه ای ساخته شده بود عبور میکردیم که پل نه توسط برق یا انرژی دیگر بلکه  با انرژی دو کارگر اداره راه حرکت داده میشد . شرایط به اینصورت بود: پل چوبی متحرک  که ماشینها و آدمها بر آن قرار میگرفتند را از یکطرف جاده به سمت دیگر جاده میبرد . کار این دو کارگر آنقدر سخت بود که وقت نشستن نداشتند و دایم میبایست پدال زنجیره ای را با دستهای خود میگرداندند تا پل را بحرکت درآورند . برایم جالب بود دولت دو نفر را در آینجا گماشته بود تا پل را با دستهای خود بحرکت درآورند و حاضر نبود با یه سیم کشی ساده برق و یا انرژی نور خورشید یا باد پل را با فشار دادن یک دکمه بحرکت در آورد و یا اصلا پلی بسازد . من و رفیقم با دیدن این صحنه حاضر شدیم نوبتی زنجیر را بگردانیم تا کارگران نوبتی استراحتی کرده باشند  .
اینهم یکی دو عکس از آن پل :

پایان این بخش از گزارش.
تن تان سالم - دلهاتان همیشه عاشق  و شاد باشید .......

بخش دوم گزارش -  روز آخر 

شب قبل با رفیق دکترم صحبت کردم که نمیشه بلیز بیام و جای توریستی آنرا نبینم - بنابر این پایم را کردم توی یه کفش و رفتن حتمی و دیدن این جای توریستی مشهور - که میگفتن همه توریستها در آنجا جمعن . این مکان نامش " سان پدرو " بود - جزیره کوچکی در کشور بلیز اما پر از توریست - از قرار خبری  حکیم ( صاحب فروشگاههای زنجیره ای عینک سازی حکیم اوپتیکال در کانادا ) که ایرانی تبار هم هست ، مکانی را در اطراف همین جزیره به قیمت ۳۰ میلیون دلار خریده است و با قایقهای تفریحی اش  برای خودش حال میکند .
نمی خواستم به رفیقم زحمت بیشتر داده که مرا به شهر بلیز برساند و برگردد . بنابراین صبح به فرودگاه کوچک شهر کوروزال رفتیم - بلیطی خریدم برای رفتن به جزیره سان پدرو - یکشب ماندن در آنجا و روز بعد هم با هواپیما نخست به فرودگاه  بین المللی شهر بلیز  و بعد هم پرواز از آنجا  به کانادا را برنامه ریزی کردم .
صبح  زود بیدار شدم ونگاهی عمیقتر به منطقه جنگلی ملک دوستم انداختم و سعی کردم حس زیبای بودن در آنجا را در وجودم بکارم تا بلکه همیشه درونم را سبز نگه دارد و با آن انرژی ذخیره شده  سا لیان دیگری را بسر کنم - با نفسهای عمیق هوای تازه و آلوده نشده را چندین بار در قفسه سینه ام انباشتم و بعد هم راهی فرودگاه شهر شدیم و پس از ماچ وبغلهای رفیقانه بسمت هواپیمای کوچکی که منتظر من بود رفتم - سوار هواپیما شده و بسمت جزیره سان پدرو حرکت کردیم - درون هواپیما ۷-۸ نفری بودیم ...اینم عکسش :

وارد جزیره سان پدرو که شدم یه راست رفتم دنبال یه هتل ارزان   - چمدان چرخ دار کوچکم را گذاشتم در هتل و راه افتادم توی چند تا خیابون جزیره . توریستا همه سوار ماشینهای کوچکی بودند که کرایه میکردند و توی این خیابانها ویراژ میدادند . من بر عکس سوار دوتا پاهایم شدم و چربی سوزاندم . وقتیکه خوب گشنه ام شد وارد یه رستورانی شدم که صاحبش چند جوان لبنانی بودند - ساندویچی و آبجویی زدم و راه افتادم برای دیدن و شنا کردن در قسمتی از دریا که معروف است به " کورال " جایی که انواع و اقسام ماهی های رنگی و گیاهان رنگی دریایی موجودند - با پرداختن ۴۵ دلار قایقی مرا بهمراه چند نفر دیگر به آن قسمت دریا برد - قایق ما در کنار قایقهای دیگر پارک کرده  و بکمک راهنما شروع کردیم به شنا در آن منطقه - و دیدن تنوع گیاهان و ماهیان رنگی دریایی - این نخستین باری بود که در این مجموعه زیبا شنا میکردم - پس از یک دور کامل به قایق برگشتیم و از آنجا هم یکراست آمدیم جزیره .



 من که گشنه ام شده بود دوباره به رستوران لبنانیها پناه بردم و بعد هم راه افتادم برای خرید سوغاتی .سوغاتی های دست ساز از صدفها و سنگهای رنگی و زیبای دریایی را خریدم و وقتیکه خوب خسته شدم  به هتل برگشتم  - بیرون هتل متوجه شدم که " ملکه های زیبایی " کشورهای آمریکای لاتین همه در آینجا جمعند - این واقعه را هم به فال نیک گرفتم و از آنها خواستم عکسی به یادگار بگیریم و با چند تایی هم صحبت کوتاهی داشته باشم - برای مثال ملکه زیبایی هندوراس که دختری بسیار مهربان بود دوست داشت  در راه صلح و حقوق کودکان سفیر کشورش باشد . بعد از این صحبت کوتاه و پس از دقایقی به اطاقم رفتم و کامپیوتر را باز کردم و به ایمیلها پاسخ دادم .
- تذکر کوتاه : مدتی بعد ازآمدنم به کانادا متوجه شدم که ملکه زیبایی هندوراس بهمراه خواهرش بدست دوست پسر خواهرش کشته شده اند - این واقعه در حالی اتفاق افتاد که ماریا هوسه الوارادو - ملکه زیبایی هندوراس  ۱۹ سال بیشتر نداشت و قرار بود برای مسابقات زیبایی به انگلیس سفر کند. دلم برای این دختر خیلی سوخت . کاش خشونت علیه زنان کمتر و کمتر میشد ....اما نه ....باید کشورها از سطوح پایین ( پایه ) و با آموزش در خانه و مدارس علیه این معضلهای اجتمایی راه چاره بیاندیشند .اینهم عکسی که با آنها گرفتم :



پس از پاسخ به ایمیلها  - تلویزیون را روشن و  به خبرها ی جهانی گوش دادم - با دیدن  کشتار وحشیانه فلسطینی ها توسط دولت آپارتاید اسراییل  و خسته از اینهمه بی عدالتی در آن منطقه از دنیا  تلویزیون را خاموش و  شروع کردم به خواندن کتاب ای-ال-دکترو با عنوان ' رگ تایم  ' و بعدش هم خواب . صبح خیلی زود مثل اینکه بمبی به اطاقم اثابت کرده باشد  بیدار شدم -  قهوه ای و ساندویچی خریدم و بسمت ساحل حرکت کردم . در ساحل نشسته بودم با افکاری سوال کننده -  اینکه ' راستی چرا کسی جلوی اسراییل را نمیگیرد ؟ - آخر قتل عام مردم فلسطینی تا به کی میخواهد ادامه یابد ؟ یا... این کشتار جنایت علیه بشریت نیست ؟ اگر نیست پس کشتار علیه بشریت چیست ؟
نشستم گوشه ای و به دریا خیره شدم ...مثل اینکه پاسخ سوالم را از دریا داشتم و آنهم موج موج پاسخ میفرستاد ....که من نمیفهمیدم ....؟؟؟؟؟؟!!!! آنقدر به دریا خیره شدم ...شد آین چند کلام که از درون دلم بیرون زد :


دریا دلش به ساحل میزند / من دلم به وطن / کناره های دریای کاراییب کجا و / ساحل دریای خزر کجا / حذر نکردم هیچ - حذر نکردم هیچ من به خزر / به هر کجا که روم چشم و دلم به خزر/ در این صبحدم همه خواب در بستر / دلم ولیک به فلسطینیان بی بستر / ر ژ یم گستاخی بنام اسراییل / بلای فلسطینیان -همچون عزراییل / همیشه تاریک نماند و نخواهد ماند / خورشید میدمد و میرسد امید /........... 
 
به امید دل بسته ام . در حقیقت سالیان درازیست که من با امید  پیوند درونی بسته ام . پس باز با همین  امید  براه می افتم برای گشت و گذار آخر در جزیره و خریدن سوغاتی های دیگر از زنان دستفروش  و برای بار آخر نهار را در رستوران لبنانیها صرف میکنم  و آماده میشوم  برای رفتن به فرودگاه کوچک جزیره .مسیر برگشت به  فرودگاه بین المللی بلیز را با یک هواپیمای کوچک قدیمی بهمراه هشت مسافر دیگر طی میکنم  .هواپیما ی دو موتوره کوچکی که از ترس سقوط آن همه ما  با دلهره سوار آن شد یم   - اما به سلامت بر زمین نشست و همه از اضطراب در آمد یم ..( ویدیوی این پرواز را تهیه کردم که خود دیدنیست ) . پس از فرود در فرودگاه بلیز چمدان کوچکم را دوباره تحویل دادم  و بعد هم سوار هواپیما ی عازم کانادا شدم و با کشور کوچک و زیبای بلیز و مردمش خداحافظی کردم  .
خدا حافظ بلیز
خداحافظ رفیق