۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

« ما با سفرهایمان خاطرات یک عمر را میسازیم » .........سفر به نیکاراگوئه ، سایه ساندینو بر کشورنیکا ........

«‌ مسافرت برایمان موضوعات و فرصت های متفاوتی فراهم می آورد. مسافرت یکی از بهترین راههای شناخت به خود است و باعث می شود تا خودمان را در مقابل تجربه های جدیدآزمایش کنیم و به ما انگیزه میدهد تا حرکت کنیم .» .

مقدمه :

 سفر به نیکاراگوئه چشم من را بیشتر باز کرد .

مدتی بود که افکارم مشغول اماده شدن برای مسافرتی بسمت بولیوی بود ، حتی اطلاعت زیادی هم از طریق سایتها ، کتابها و دوستانم در آمریکای لاتین  تهیه کردم ، اما بعدا بدلیل هزینه بالا و مسائل دیگر، آن سفر انجام نشد و بجای آن ، سفر به نیکاراگوئه در دستور کارم قرار گرفت و در تاریخ ۲۵ جولای برای مدت دو هفته به آن کشور مسافرت کردم .

یکی از دلایل سفرم  به نیکاراگوئه دیدار با دو تن از دوستان نیکاراگوئه ای ام که در زمینه صلح  فعالیت داشتند و من با آنها در کنفرانس جهانی صلح در هیروشیما ملاقات کرده بودم بود و دیگر اینکه یک نوع نوستالژی بود که من در جوانی به این کشور و کشورهای دیگر امریکای لاتین داشتم ، دلیلش هم مبارزاتی بود که چریکها برای آزادی کشور خود از یوغ دیکتاتوری های از نوع ژنرال ها (خونتاها- شبه نظامیان ) در پیش گرفته بودند ، که این نوستالژی هنوز هم در گوشه ای از قلبم می طپد و مثل شعله شمعی سوسو میزند .
خوشحالم که  مبارزه دراز مدت آنها در این برهه تاریخی یکی یکی به بار می نشیند و حالا بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین یکی پس از دیگری در مسیر ی  قرار می گیرند که میبایستی به آزادیهای حزبی -سیاسی و اجتماعی اهمیت دهند و در این راه تجربه انقلابات بسیاری را هم خوانده اند و هم دیده اند و یک نمونه آن فروپاشی شوروی سابق است . بنابر این اگر آنها قدرت را بدست گیرند و باصطلاح تنها جابجایی قدرت صورت گیرد باز مشکل آزادیهای سیاسی، اجتمائی ، زیست محیطی و فرهنگی  وجود خواهند داشت. زمانهای مختلف  مشکلات مختلفی را در مسیر کشور ها ، رهبران سیاسی و مردم  قرار می دهد که بایستی با درایت تمام برای حل آنها بکوشند . تنها به دولت یا به قدرت رسیدن کافی نیست  ، رسیدن به دولت یعنی شروع به خدمت کردن به کشور و مردم  و رساندن کشور به سطحی عالیتر و توسعه و رشد . قدرت فساد را هم  در هرسطوحی  با خود می آورد . فرقی نمیکند مبارز راه آزادی باشی ، چریک آزادی خواه باشی ، سوسیالیست یا که کمونیست باشی ،  یا که هواخواه حقوق بشر باشی . در میان همه این گروهها و احزاب افرادی هستند که منتظر فرصتند و بمحض اینکه به قدرت برسند و یا به مقام و منصبی برسند به همه عقایدشان پشت پا میزنند و به بیرحم ترین جانوران تبدیل میشوند .

خلاصه ای از تاریخ نیکاراگوئه 

« نیکارائو Nicarao نام یک رهبر بومی آزتک ها بود که بزبان ناهوتل صحبت میکردند . نام « نیکاراگوئه » مخلوطیست از واژه Nic, atl, nahuac بمعنی  کنار آب  یا « next to water » میباشد . نیکاراگوئه بزرگترین کشور آمریکای مرکزی و به اندازه ایالت نیویورک است . از طرف غرب به اقیانوس آرام و از طرف شرق به دو دریاچه نیکاراگوئه و دریاچه ماناگوآ ارتباط دارد . نزدیک به ۶ میلیون نفر در نیکاراگوئه زندگی می کنند . مردم نیکاراگوئه متشکل هستند از creols کریولها که سیاه پوست اند و از مردم منطقه کارائیب مثل جامائیکا ...و مردم بومی miskito , rama , sumu ، که بزبان بومی و قبیله ای خود صحبت میکنند . امروزه ۷۰ ٪ مردم بزبان اسپانیولی صحبت می کنند . کشور  دارای ۲۵ کوه آتشفشان است . یکی از این کوههای آتشفشان بنام موموتومبو است که فعال بوده و دائم از آن دود برمیخیزد و ۱۲۳۰ متر ارتفاع دارد .
نیکاراگوئه در سال ۱۸۳۸ استقلال یافت . در سال ۱۸۵۲ دو کشور امریکا و انگلیس بخاطر معادن طلا در نیکاراگوئه با هم در گیر جنگ شدند . پایتخت نیکاراگوئه درسال ۱۶۱۰ یعنی زمان تاسیس اش  شهر لئون بود اما بعداپایتخت به گرانادا و پس از آن هم به ماناگوآ منتقل شد .»

حرکت بسمت نیکا ....

با این پیش گفته ، روز ۲۵ جولای از فرودگاه تورونتو عازم میامی آمریکا و از آنجا هم به ماناگوآ پایتخت نیکاراگوئه وفرودگاه بین المللی آگوستو ساندینو وارد شدم .
فرودگاه بین المللی ساندینو در ماناگوآ پایتخت نیکاراگوئه

نخست به بانک دولتی ( و نه خصوصی  - زیرا که اینها دلار آمریکا را هر طور که دلشان می خواهد میخرند ) موجود در فرودگاه رفته و قدری از دلار ها را به پول کشور نیکاراگوئه ( کوردوبا ) تبدیل کردم .

 برای رفتن به کشور های آمریکای مرکزی یا جنوبی حتما باید دلار آمریکا با خود داشت و نه دلارهای دیگر .
واحد پول نیکاراگوئه کوردوباست
یک دلار آمریکا  مساوی است با ۳۰ کوردوبا
کشور نیکاراگوئه کشوریست کم هزینه برای توریست ها اگر که قدری با زبان اسپانیایی آشنا باشند و بتوانند با مردم  این کشور صحبت کنند .
پس از تبدیل دلار به کوردوبا به بیرون فرودگاه رفته و از آنجا با یک تاکسی به هتل محل اقامت که از قبل در نظر گرفته شده بود حرکت کردم  . از فرودگاه تا شهر با تاکسی ۱۰تا ۱۵  دلار آمریکاست . در بین راه با راننده تاکسی که مرد میانسالی بود با اندک زبان اسپانیایی که میدانستم در مورد اوضاع نیکاراگوئه صحبت کردم .  مشخص بود که کشور از مشکلات عدیده ای رنج میبرد ، مثلا از نظر توسعه و رشد اقتصادی و بیکاری . آنچه که دیده می شد از اوضاعی حکایت می کرد که بشدت نیاز به سرمایه و سرمایه گذاری در ابعادی وسیع بود .
  بایستی دید پس از انقلاب چریکهای ساندنیست ( FSLN )  « فرنته ساندینیستا لیبرا سیون ناسیونال - جبهه ساندنیستها برای آزادی نیکاراگوئه »  در سال ۱۹۷۹ یا پس از آن  چه تعداد از سرمایه داران زمان رژیم دیکتاتوری سوموزا در کشور ماندند و یا با توافق و امنیت جانی به کشور بازگشتند ؟.
دانیل اورتگا ، روزاریو همسرش و فرزندانشان
 در هر گوشه ای بنرهای بزرگ دانیل اورته گا را بخاطر انتخاباتی که در ماه نوامبر قراراست اتفاق بیافتد نسب کرده اند که خود هزینه ای است گزاف برای کشوری فقیر ، البته بنر های ساندینو  هم نسب شده اند که قابل درک است زیرا که او قهرمان ملی است و در راه آزادی نیکاراگوئه از استعمار اسپانیا و آمریکا از جان مایه گذاشته است و اکثریت مردمی که من با آنها در طول مدت اقامت در نیکاراگوئه  صحبت کردم  او را بعنوان قهرمان کشورشان قبول و دوست داشتند .
 شب را در همان هتل ( هتل مازونته ) سپری کردم و روز نخست قرار شد که تمام شهر ماناگوآ و مکانهای دیدنی آنرا ببینم .

گشت و گذار در شهر ماناگوا  - پایتخت نیکاراگوئه  
 با صحبت کردن با یک راننده تاکسی و پرداختن ۱۰۰۰ کوردوبا برابر با ۳۴ دلار به او قرار شد که تمام روز مرا به مکانهای متفاوت و دیدنی یا تاریخی شهر برده و آشنا کند . نخست او مرا به کناره ی دریاچه ماناگوا به پارک سالوادر آلنده از طریق روتوندا و  بولوار هوگو چاوز برد .
روبروی میدان سالوادر آلنده در ( Malecome) - پوارتو آلنده
مکانی تفریحی همراه با مشروب فروشی ها و رستوران ها که بیشتر شب ها باز و شلوغ است . هم توریست و هم مردم نیکاراگوئه را میتوان در اینجا مشاهده کرد. پدیده درخت آهنی ها که هرکدام هزاران لامپ رنگی کوچک بر آن نسب شده است را اولین بار است که در این مکان به ردیف میبینم . هر درخت دارای ژنراتوریست که لامپ های نسب شده بر درختها را روشن می کند . شبها در سر تا سر شهر ماناگوآ این درختها هستند که از دور با رنگهای متفاوت خودنمایی میکنند .
کنار دریاچه ماناگوآ - همجوار پارک سالوادر آلنده
 آب دریاچه ماناگوآ( لاگو ماناگوآ )خیلی تیره بود و نشان از ترکیباتی داشت که در عمق آن در اثر نزدیکی با فعل و انفعالات کوههای آتشفشان و یا فاضلاب و آشغال  پدید می آید . نیکاراگوئه مشکل جدی آب آشامیدنی دارد و با اینکه کشور نیکاراگوئه از دوطرف  با اقیانوس آرام و دریاچه نیکاراگوئه و ماناگوآ  محصور است و در داخل هم دارای چند دریاچه است اما در زمینه آب آشامیدنی مشکل اساسی دارد و دولت باید در زمینه آب آشامیدنی برای مردمش سرمایه گذاری کند . پس از این مکان به پارکی در وسط شهر ماناگوا میرویم و در آنجااز مجسمه های رهبران مبارزات چریکی دیدن می کنیم و آنگاه وارد محوطه  پارلمان یا « ناسیونال اسمبلیا » یا مجلس ملی می شویم . مجلس نیکاراگوئه ۹۲ عضو دارد که از طریق پروپورشنال ( سهمیه - تناسب ) انتخاب میشوند. در حال حاضر ساندنیستها با ۶۳ نماینده ، لیبرالها با ۲۷ نماینده و حزب لیبرال مشروطه خواه
با ۲ نماینده در مجلس حضور دارند و ساندنیست ها( SNLF )  باداشتن  بیشتر نمایندگان دولت را در دست دارد .یکی از بهترین مکانهایی که در این روز دیده ام موزه ملی نیکاراگوئه در ماناگوآست  که با پرداخت ۵ دلار آمریکا از موزه بازدید میکنم . بر اساس سخن راهنمای موزه تمام آثار تاریخی این کشور و بعضا منطقه در این موزه جمع شده است  .

در وسط محوطه ی  باز موزه

 پس از دیدن موزه حرکت میکنیم بسمت کاخ یا پالاس سوموزا بر بالای کوه  در وسط شهر ماناگوآ . برای رفتن به بالای کوه و دیدن پالاس ۷ دلار می پردازیم  و از جاده آسفالت شده ی باریکی از پای کوه مارپیچ وار شروع میکنیم به بالا رفتن . از پای کوه به بالا خانه هایی را می بینم که در دل کوه ساخته شده و در زمان سوموزا نظامیانش یا گارد های ناسیونال آنها را اشغال کرده بودند اما حالا چریکهای ساندنیست آن خانه ها را اشغال کرده اند ...به بالای کوه میرسیم ..از بالا تمام شهر ماناگوآ دیده میشود . پالاس را ویران کرده اند  ، تنها از آن پالاس زیبا مخروبه ای باقی مانده است .
عکس پالاس روی دیوار ویران شده 

عکس هایی از پالاس را به دیوار نشانده اند ، بر دیوارهای ویران شده پالاس جالای گلوله هنوز دیده میشود . بر بالای کوه مجسمه بزرگ و بلندی از سایه ساندینو نصب کرده اند .سراسر شهر ماناگوآ پر است از این نوع مجسمه یا بنر سایه  ساندینو .هرکجا که میرویم سایه ساندینو در پشت سر یا روبروی ماست و انگار مواظب ما و مواظب نیکاراگوئه ! ؟.
سایه ( مجسمه)  ساندینو در بالای کوه


تمام اطراف کوه و جاده منتهی به کاخ ( پالاس ) سوموزا توسط    
ارتش سوموزا نگهبانی میشد و در یک نقطه نزدیک پالاس در زیر جاده مکانی وجود داشت که در آن زندانیان سیاسی را نگهداری و شکنجه می کردند . در شکنجه آنها از سگهایی استفاده میکردند که وقتی آنها را در مقابل زندانی سیاسی رها میکردند ، این سگها به آنها یورش برده و گوشت انها را می کندند .ساندنیست های جوان این مکان را بصو رت موزه درآورده اند و  عکس های بسیار زیادی از این زندان و مامورین نظامی سوموزا و زندانیان را در این نمایشگاه به معرض دید قرار داده اند .
محل زندان سابق مخالفین رژیم سوموزا و نمایشگاه عکس فعلی در زیر جاده منتهی به پالاس -کاخ سوموزا

نهارمان را در«  پلازا اینتر » ماناگوآ خوردیم . یکی از غذاهای ملی نیکاراگوئه « گالو پینتو » نام دارد ،که با لوبیا و برنج بهمراه گوشت مرغ یا ماهی فروخته میشود و بهای آن ۴۵-۵۰ کوردوباست  ، یعنی یه چیزی کمتر از دو دلار آمریکا. در نیکاراگوئه رستورانهای مک دونالد نیز موجود است  .آب نوشیدنی ما را از مغازه ها میخریدیم که تقریبا به نسبت گران هم بود . ماناگوآ دارای پلازاهای متفاوتیست از جمله  پلازا مترو سنترو ، پلازا سنترو امریکا ، پلازا لا ویکتوریا ، لا یونیون سوپر مرکادو ( برای خرید )  و ......آبجو نیکاراگوئه « تونیا »( Tona)   نام دارد و رام معروف نیکاراگوئه : « Ron » نامیده میشود  . یک نوع رام هم موجود است که به آن  : « Flor de Cana » میگویند.

بعد از نهار راننده مرا بسمت یک کلیسای تاریخی و ساختمان  مجلس ملی یا Assemblia Nacional برد . حین عبور از کنار ساختمان خواستم عکسی از آنجا گرفته باشم . از راننده خواستم برای چند دقیقه ای بایستد تا من عکسی بگیرم . پس از گرفتن عکس کمی جلوتر که رفتیم،  پلیس راننده را متوقف کرد و از او کارتهای رانندگی اش را خواست .درون ماشین نشسته بودم که دیدم پلیس در حال نوشتن جریمه برای راننده است و راننده کاملا حالش گرفته است . فورا پریدم بیرون و با خواهش و التماس از اینکه تقصیر من بوده و من روزنامه نگارم و آمده ام که با دانیل اورتگا مصا حبه کنم راننده را از دست پلیس و جریمه خلاص کردم . وقتیکه همه چیز به خیر گذشت و با راننده وارد ماشین شدیم ، راننده گفت که جریمه ۶۰۰ کوردوبا بود یعنی از ۱۰۰۰ کوردوبایی که قرار بود به او بدهم تنها ۴۰۰ کوردوبا برایش می ماند .
پس از بازدید ازاین دو مکان و چند مکان دیگر از جمله « پلازا ویکتوریا » که یک ساختمان ساندنیستها نیز در آن نزدیکی قرار داشت تور یکروزه ام در ماناگوآ پایتخت نیکاراگوئه پایان یافت و بسمت هتل براه افتادیم .
غروب را به گردش در اطراف «  ملکوم » در انتهای بلوار هیو گو  چاوز و میدان سالوادر آلنده  در کناره های دریاچه ماناگوآ گذراندم و شب را در هتل سپری کردم و روز بعد با پرداخت نفری ۵۰ دلار بهمراه دوست دیگری بسمت سه شهر ماسایا ، گرانادا و کاترینا حرکت کردیم .


سفر به شهر ماسایا

 فاصله ماناگوآ تا شهر ماسایا با ماشین ۲۰ دقیقه می باشد . در شهر ماسایا نخست موزه کوه آتشفشان را دیدیم و آنگاه بر بالای کوه  آتشفشان رفته وموجهای مواد مذاب و شعله های آتش و دودی که از آن بر می خواست را از نزدیک مشاهده کردیم .
در موزه کوه آتشفشان ماسایا

بر بالای کوه آتشفشان ماسایا در نیکاراگوئه - گاهی موجی از آتش در پایین حفره ظاهر میشد 

 سپس به بازارچه شهر ماسایا رفتیم و یکی از بهترین بازارچه های وسایل دستی از جمله نقاشی را در آنجا دیدیم و چند نمونه از سوغاتی ها را خریدم و از آنجا بسمت شهر کاترینا حرکت کردیم .


سفر به شهر کاترینا 

در شهر کاترینا بر بالای کوهی رفتیم که در اطراف خود یکی از زیبا ترین مناظرمنطقه را دارد . آخ که طبیعت اینجا چقدر زیباست  .

 بر بالای کوه ایستاده ام ، نسیم خنکی بر چهره خیس عرق کرده ام نشسته و به جنگل با انبوه درختان میوه های جنگلی و دریاچه نیکاراگوئه می نگرم .اینجا طبیعت هنوز دست نخورده است ، اینجا زمین نفس میکشد  و نفس کشیدن آنرا می شود حس کرد ، انگار که دریاچه و جنگل و زمین می خواهند با تو حرف بزنند و درد دل کنند و از دل با تو بگویند . با حس قشنگی از آنجا دور می شوم و بسمت شهر گرانادا حرکت می کنیم .


سفر به شهر گرانادا

به گرانادا که میرسیم راننده  یکراست ما را به طرف رستوران میبرد .  جلوی گشنگی و تشنگی را نمیشود گرفت، اگر در این لحظه از من آن سئوال مشهور آزادی  یا غذا را می پرسیدند ؟ بدون شک غذا را ترجیح می دادم .
پس از صرف غذا درون شهر به گشت و گذار پرداختیم . در قلب شهر گرانادا یک کلیسای بسیار قدیمی و یک پارک قرادارد که  توریست ها را بخود جلب کرده است . بدرون آن کلیسا رفتیم و از آن بالا شهر را مشاهده کردیم . شهر گرانادا با خیابانهای سنگفرش شده و رستورانهای رنگ و وارنگش توجه هر تازه واردی را بخود جلب می کند . توریست در شهر گرانادا فراوان است .
وسط شهر گرانادا 
در کوچه پس کوچه های شهر گرانادا

در گوشه ای از پارک وسط شهر گرانادا بنر بزرگی از تصویر دانیل اورتگا و روزاریو موریو همسرش دیده میشود . روزاریو موریو شاعر و نویسنده انقلابی ساندنیست
 است که با ساندینو قهرمان ملی نیکاراگوئه رابطه خانوادگی دارد . او در سال ۱۹۶۹ به ساندنیستها ملحق شد .
بدنیست در همینجا توضیح دهم که FSLN ( فرنته ساندنیستا لیبراسیون ناسیونال ) چه زمانی در حیات سیاسی نیکاراگوئه ظاهر شد ؟. FSLN در سالهای ۱۹۶۱ از مبارزات جنبش دانشجویی پدید آمد و پایه گذاران اولیه ان عبارت بودند از : کارلوس فونسکا ، سیلویا میورگا و بورخه مارتینز  .ساندنیستها پس از طی سالها مبارزات طولانی چریکی  بلاخره توانستند با یک حمله سراسری  رژیم خونتای نظامی آناستاسیو سوموزا را در سال ۱۹۷۸ - ۷۹ بزیر بکشند و خود قدرت را بدست گیرند . اما اندکی بعد در سال ۱۹۸۰ دولت آمریکا با مسلح کردن گاردهای ناسیونال دولت سوموزا ( کنترا ها ) جنگ ناخواسته ای را علیه دولت نوپای ساندنیستهاشروع کرد که باعث کشته شدن و ویرانی بسیاری از شهر های نیکاراگوئه انجامید .در همین رابطه « گرچن » دختری از شهر لئون که راهنمای ما برای رفتن بر بالای کوه آتشفشان در شهر لئون بود میگفت : که پدر بزرگش از جنگی ویرانگر در شهرشان صحبت میکرد و مردم شهر مقاومت و مبارزه چشمگیری از خود نشان دادند و بهمین خاطر نام  شهر را«  لئون »  یا همان « لایون - بمعنی شیر » گذاشتند . سالهای قبل از فروپاشی دولت سوموزا بدلیل نقض فاحش حقو ق بشر جیمی کارتر رئیس جمهور آمریکا کمکهای نظامی به سوموزا را قطع کرده بود اما بعد  با روی کار آمدن ریگان بر ریاست جمهوری آمریکا در سال ۱۹۸۰دولت او حملات نظامی بر دولت نوپای ساندنیستهارا  از طریق مسلح کردن کنتراها( نظامیان بیکار و فراری سوموزا )  افزایش داد  .
پس از شکست دولت دست نشانده استعماری اسپانیاو در « جنگ موز »در سال ۱۹۱۲ آمریکا سرزمین نیکاراگوئه رااشغال کرد. در سال ۱۹۳۶آناستاسیو سوموزا رئیس گاردهای ناسیونال بر علیه دولت ساکایا کودتا کرده دیکتاتوری اش را شروع کرد و آمریکا از دولت او پشتیبانی نمود تا اینکه در سال ۱۹۵۶ بقتل رسید و از آن تاریخ به بعد دو تن از پسرانش، لوئیس و آناستاسیوی دوم دیکتاتوری شان را تا سال ۱۹۷۸-۷۹ ادامه دادند . و خانواده آنها در راس سیاست کشور قرار گرفتند .
شهر گرانادا پراست از آثار تاریخی که بیشترین آنها کلیساهاییست که در زمان استعمار اسپانیا ساخته شده اند . پس از پرسه زدن در کوچه پس کوچه هاو خیابانهای شهر گرانادا و گرفتن عکس و ویدئو از ساختمانها و رستورانهای رنگی  و بازار و مردم شهر عصر هنگام بسمت ماناگوا حرکت کردیم .

 هنوز هوا تاریک نشده بود که به ماناگوا رسیدیم و بکمک  راننده مان دنبال هاستل آنقدر گشتیم تا پیدایش کردیم و قرار گذاشتیم که از روز بعد به « هاستل » نقل مکان کنم .

نقل مکان از هتل به هاستل

صبح اول وقت از « هتل مزونته » به هاستل ( Back Packers Inn) آمدم  و و وسایلم را در اطاقی که از شب قبل رزرو کرده بودم قرار دادم و با کوله پشتی زدم بیرون . 
 شما میتوانید هاستل ها را در سراسر جهان از این وبسایت پیدا کنید : www.hostelworld.com
 هاستل محلی است ارزان برای همه ، بخصوص دانشجویان و نسل جوان توریست  . مثلا می توان با پرداخت شبی هشت دلار ( همراه با  چندین تختخواب در یک سالن ) و یا شبی ۱۶ دلار ( برای شرایط خصوصی تر - دو تخت در یک اطاق ) بهمراه صبحانه بسر برد ، البته بستگی به قیمت هاستل ها دارد ، ولی معمولا ارزان ترین اند . ماندن در  هاستل های کشور ها چند مزیت دارد : نخست اینکه با گروههای متفاوت سنی بخصوص  جوانانی که از سراسر جهان بصو رت فردی و یا گروهی با کوله پشتی به آنجا می آیند آشنا میشوی . و سپس شب هنگام  یا زمان خوردن صبحانه میتوان از تجربه ی آنها در مسافرت هایی که داشته اند  و نیز میتوان با آنها در مورد فلسفه یا تاریخ و نگاهشان به جهان  و یا اوضاع کشورشان دیالوگ داشت .

اینم عکسی از هاستل در ماناگوا
برای پیدا کردن دفتر ساندنیست ها با کوله پشتی زدم بیرون - در این مسیر به « رادیو یا » Radio Ya  رسیدم و از مسولین رادیو سراغ رفقای بخش صلح ساندنیستها را گرفتم .  خانمی که بسیار مهربان بود نامشان را از من گرفت و بمن گفت که با آنها تماس گرفته و بمن اطلاع خواهد داد  . از انجا بیرون آمدم و  به ( دانشگاه سنترال امریکا - UCA ) که در نزدیکی «  رادیو یا»  قرار داشت سری زدم  و نهارم را که غذایی سالم و ارزان بود با دانشجویان دانشگاه در کانتین دانشگاه خوردم . با چند دانشجو هم به انگلیسی و هم به زبان اسپانیایی صحبت کردم و برای پیدا کردن دپارتمان زبان از دانشجویان کمک گرفتم و با رئیس دپارتمان صحبت کردم و به او گفتم که نیاز به  دانشجویی دارم  که بخواهد بصورت داوطلب کار ترجمه یک مصاحبه را برایم  انجام دهدو اگر کسی از دانشجویان را می شناسد که حاضر باشد این کار را برایم انجام دهد خوشحال خواهم شد . رئیس دپارتمان هم بخاطر کمک بمن ، از من خواست تا روز بعد با او تماس بگیرم و ضمن تشکر از ایشان از آنجا خارج شدم  . چند ساعتی از بعدازظهر را در دانشگاه در صحبت با دانشجویان و در کانتین گذراندم و آنگاه بسمت ترمینال اتوبو س های بیرون شهر ی  براه افتادم که فاصله زیادی هم با دانشگاه نداشت . در ترمینال دنبال اتوبوس شهر لئون گشتم و خیلی زود آنرا یافتم و از کسی که مسافران شهر لئون را برای سوار شدن به مینی بوس اش دعوت میکرد کرایه یک طرفه به شهرو ساعات حرکت رفت و برگشت  را جویا شدم که کرایه یکطرفه کمی بیشتر از یک دلار بود . کرایه اتوبوس برای شهرهای با فاصله نزدیک به ماناگوا ۱۰-۲۰ کوردوبا و شهر های دور ۵۰ کوردوبا بود. دم دمای خلوت شدن دانشگاه منهم زدم بیرون وآرام آرام  بسمت هاستل براه افتادم . شب را در هاستل در صحبت با جوانان توریست دیگر که از بسیاری کشور های دیگر  آمده بودند و از نیکا به کشور های اطراف از جمله کاستاریکا یا السالوادر میرفتند گذراندم و صبح زود بیدار شدم ، پس از آماده شدن به رستوران کوچک هاستل رفتم  و با خوردن « پن کیک وعسل -شیره درخت می پل ( افرا ) » و فنجانی قهوه  نزد مسول هاستل رفتم و وقتیکه شنیدم  از « رادیو یا » و رئیس دپارتمان زبان دانشگاه خبری نشده  با کوله پشتی بسمت ترمینال براه افتادم .


سفر به شهر لئون
 سوار مینی بوس شهر لئون شده بطرف لئون حرکت کردم . در راه بنر های بزرگ دانیل اورتگا و همسرش روزاریو موریو جلب توجه می کرد که برای انتخابات آتی کنار جاده نصب شده بود .پس از حدود ۱،۵ ساعت ، بالاخره  ساعت ۱۱ صبح به شهر لئون رسیدیم .
ورودی شهر لئون

 لئون ( شهر شیر ها ) نخستین پایتخت نیکاراگوئه بود . شهری آتشفشان زده و دارای یکسری کوههای آتشفشان ( بتعداد پنج کوه ) که همه در یک مسیر و با فاصله ای دور از هم قرار گرفته اند . بعضی از آنها فعال و بعضی دیگر غیر فعالند .شهر ، جاده ها و خیابا نها پر از شن های سیاهی است که بر اثر آتشفشان کوه بر سطح شهر پرتاب شده اند .


 پس از پیاده شدن از اتوبوس و گشت کوتاهی در شهر که خیابانهایش بخاطر باران و شن های سیاه ، گلی و کثیف شده بود و با سئوال از یک مغازه دار و گرفتن آدرس محل تورها برای بردن توریستها به بالای کوه ، با یک تاکسی خود را به محل تور رساندم - (  پلازا - د - لونا ) و تا ساعت دو بعدازظهر منتظر ماندم و بعد بهمراه یک دختر راهنما بنام گرچن و راننده  و یکنفر دیگر بسمت کوه آتشفشان ( سر رو نگرو - کوه سیاه Cero Negro ) حرکت کردیم . دو طرف مسیر جاده پر از شن های سیاهرنگ بود . پس از مدت زمانی، راننده در مکانی ایستاد و ما با استراحت کوتاهی و با امضا کردن دفتری دوباره بسمت کوه آتشفشان براه افتادیم و پس از مدتی به میدان پای کوه رسیدیم .

کوله پشتی هایمان را نزد راننده گذاشتیم و هرکدام از ما که حاضر شده بود از بالای کوه آتشفشان با نشستن  بر روی تخته چوبی و سر خوردن بر شن های سیاه  به پایین بیایند،  تخته چوبی داده شد . با گرچن سه نفری از پای کوه حرکت کردیم . یک ربع ساعت از حرکت ما نگذشته بود و از میان سنگلاخها گذر می کردیم که ناگهان  آسمان شروع کرد به پرخاش کردن و با هر آنچه که در درونش می جوشید همراه با  رعد و برق بسمت ما ریخت  . اول همان پرخاشهاش بود ، بعد انگاری خشن تر شد و اطرافمان سیاه تر شد و بعد هم  هری هر چه داشت ریخت سر ما . قطرات بارانی که هم درشت بود و هم سنگین مثل سنگ میخورد بر سر ما ، در کوتاهترین مدت خیس خیس شدیم ، نفر دیگری که همراه ما بود گفت  برگردیم  و خود برگشت  ، من و گرچن کمی دیگر ادامه دادیم  . زیرا نظر او این بود که ادامه دهیم ، اما تمام لباس ما و هر آنچه که در جیبمان بود خیس شده بود از جمله دلار و موبایلم ، و راه رفتن هم سختتر شده بود ، ترسیدم با خیس شدن موبایل تمام عکسهای گرفته شده را از دست بدهم ، بنابر این تصمیم گرفتیم برگردیم و برگشتیم به میدان پای کوه ، موبایلم روشن نمیشد ،  خیلی ناراحت بودم که  همه عکسهای گرفته شده را از دست بدهم ، گرچن موبایلم را لای دستمالی که بهمراه داشت  قرار داد و در ماشین گذاشت تا خشک شود و بمن امیدواری داد . آنگاه  پس از خشک کردن تن و لباسها و ایستادن باران دوباره سه نفری شروع کردیم به رفتن بسمت قله آتشفشان . پس از مدتی عبور از لابلای سنگها به بالای قله رسیدیم و از بالا شکافهای درون آن و از جمله سنگهای عظیمی که در اثر انرژی  و فشار عظیم به بیرون پرتاب شده بودند و مواد مذاب با رنگهای متفاوت  را دیدیم .
در مسیر قله - خیس  بهمراه گرچن


دود حاصل از حرارت مواد مذاب  درون قله



بر بالای قله آتشفشان سرو نگرو ( Cero Negro ) - آن کوههایی که از دور دیده میشوند همه کوههای  آتشفشانندکه در یک مسیر دیده میشوند
   
بربالای قله بر اثر بادی که میوزید لباسم خشک شد و پس از دقایقی ماندن بر قله بسمت پایین آن حرکت کردیم و در منطقه ای دیگر به راننده  که خود را به انجا رسانده بود ملحق شدیم . من که بی تاب عکسهای ذخیره شده در ایفون آب گرفته خودبودم زودتر از دیگران خود را به راننده رساندم و یکراست رفتم سراغ آیفون ، سعی کردم روشنش کنم ، روشن نمیشد .با آمدن گرچن و گرم کردن هر چه بیشتر آیفون , بالاخره روشن شد و  پس از مدت زمان کوتاهی عکسها را دیدم .   نفس راحتی کشیدم و خیالم راحت شد .برای من گرچن مثل یک فرشته شده بود ، کسی که بمن دلداری میداد که نگران عکسها نباشم .  وقتیکه از انجا بطرف شهر روانه شدیم و زمان  خدا حافظی به گرچن  هدیه کوچولویی دادم و از ایستگاه اتوبوس بسوی ماناگوا روانه شدم .

بازگشت به شهر ماناگوآ - پایتخت نیکا
پس از برگشت به هاستل ، کارمند جوان بمن اطلاع داد که تلفن داشته ام و بمن گفته شده که دوباره تماس خواهند گرفت .
پس از مدتی دوست ساندنیست تماس گرفت و از طریق تلفن با او صحبت کردم . قرار شد من یه سری اطلاعات را از طریق ایمیل به او برسانم و  او دوباره روز بعدبا من تماس بگیرد . همان شب این کار را کردم . و فردای آنروزبا کوله پشتی پیاده  بسمت دفتر سازمان جوانان ساندنیست حرکت کردم و بالاخره به آنجا رسیدم . پس از اندکی انتظار مرا بسمت اطاقی راهنمائی کردند که در ان تعدادی دختر و پسر مشغول کار کردن بودند و جوانی بسویم آمد، بمن خوش آمد گفت  و خود را کریستیان روهاس  دبیر سازمان جوانان  معرفی کرد. بعد از اینکه نوشابه ای برایم آوردند و اندکی گپ زدیم ، قرار گذاشتیم روز بعد با هم در همان دفتر دیدار داشته باشیم .

روز بعد پیاده با کوله پشتی بسمت دفتر سازمان جوانان ساندنیست براه افتادم  و در آنجا با « کریستیان روهاس » یکی از رهبران سازمان جوانان ساندنیست ملاقات کردم . کریستین مرا به چند تن دیگر از دختران و پسران ساندنیست آشنا کرد که اندکی با زبان انگلیسی آشنایی داشتند و از آنجایی که منهم تا حدودی بزبان مکالمه اسپانیایی آشنایی داشتم  دیگر نیازی به به مترجم نبود . کریستیان قدری در مورد تاریخچه ساندنیست ها و سازمان جوانان گفت و نیز در مورد انتخابات آتی . او میگفت ساندنیستها پشتیبانی اقشار وسیعی از مردم نیکاراگوئه از جمله روستاها را با خود دارند و مطمئن بود که پیروز انتخابات خواهند بود . منهم قدری در مورد انقلاب بهمن ۵۷ و انقلاب آنها که تقریبا در همانسالها اتفاق افتاد و از جنگ ایران و عراق که توسط  ریگان رئیس جمهور آمریکا و رامس فیلد وزیر دفاعش پس از انقلاب دامن زده شده بود و نیز از جنگ کنتراها با دولت نو پای نیکاراگوئه که باز آمریکا به آن دامن میزد صحبت کردم  و سپس از استبداد رژیم مذهبی جمهوری اسلامی ، نبود آزادی و قتل عام زندانیان سیاسی از جمله کمونیستها و سوسیالیستها توسط جمهوری اسلامی گفتم و به آنها گفتم که بسیاری از نیروهای سیاسی ، چپ و کمونیست سالهاست  در خارج از ایران و در تبعید بسر میبرند . سعی کردم  آخرین اخبار ایران را به اطلاع آنها برسانم و هر چه بیشتر چهره جمهوری اسلامی را برای این رهبران جوان ساندنیست افشا کنم .
آنگاه قبل از خداحافظی همگی در دفترشان عکسی به یادگار گرفتیم و کریستیان نیز پیراهنی از ساندنیستها را بمن هدیه داد .  به آنها قول دادم که دوباره برای دیدنشان به نیکاراگوئه بروم .

پس از برگشتن به هاستل ، کارمند جوان شماره تلفنی بمن داد و گفت که این شماره تلفن دوست شماست ، او زنگ زده و گفته که با او تماس بگیرید .  باآن شماره تماس گرفتم و با خانمش صحبت کردم . همسرش گفت که فردا جایی نروم زیرا که دوستم به هاستل خواهد آمد . فردای آنروز او زنگ زد و بدلایلی نتوانست بیاید و منهم در هاستل نماندم و به ایستگاه اتوبوس رفته با پرداخت۲۵ کوردوبابرای بار دوم راهی شهر گرانادا شدم . مسافرت از ماناگوآ تا گرانادا یک ساعت و نیم طول کشید .

دیدار از شهر گرانادا برای بار دوم

اینباربا پای پیاده گشتی به مکانهای ندیده شهرزدم ، سپس  بلیطی خریدم برای یک  تور چند ساعته با قایق به جزایر کوچک اطراف شهر گرانادا(  کوره وینتو  ) که تعداد آنها به ۳۶۵ جزیره کوچک  میرسد .

 طبق گفته راهنما بسیاری از این جزیره های کوچک خصوصی بوده و صاحبان آنها از میلیادر های نیکاراگوئه میباشند.برای مثال  خانواده چامورو که از صاحبان بزرگ مزارع قهوه هستند. آنها صاحب یکی از این جزیره های خصوصی هستند . صاحب کمپانی شکر -خانواده بالتودانو  ، کمپانی رام نیکاراگوئه (  ران  ) و هرکدام صاحب یکی از این جزیره ها هستند .......این جزایر استراحتگاه آنهاست .
از ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۰ دانیل اورتگا رئیس جمهور بود . سپس از  سال ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۷ خانم ویولتا چامورو از اتحادیه مخالفان ملی پیروز شده و رئیس جمهور شد  . شوهر ویولتا چامورو توسط رژیم سوموزا پیشتر بقتل رسیده بود . پدر ویولتا روزنامه نگاری بود  مورد احترام مردم که روزنامه « لا پرینسا » را منتشر میکرد که هنوز هم منتشر میشود .

 ویولتا چامورو توانست کشور را در آن سالها از مسیر جنگ به صلح هدایت کند و کشور را که در لبه پرتگاه خطرناکی قرار گرفته بود نجات دهد .
 از سال ۱۹۹۷تا ۲۰۰۲ آرنولدو آلمان لاکایو از حزب لیبرال الاینس رئیس جمهور شد و پس از او هم انریکه بولانیوس از حزب لیبرال اداره کشور را در دست گرفت .از آن ببعد تاکنون دانیل اورتگا  رئس جمهور میباشد. دوره ریاست جمهوری در نیکاراگوآ ۵ ساله است .
پس از تور ( جزایر ) بسمت ایستگاه اتوبوس رفته و راهی ماناگوآ شدم .

سفر به پوچومیل - سواحل اقیانوس آرام
آخرین مسافرتم با اتوبوس از ماناگوا به غربی ترین نقطه نیکاراگوئه ، شهری در کنار سواحل اقیانوس آرام بنام «  پوچومیل » بود که دو ساعت با اتوبوس راه بود و کرایه اش هم کمتر از دو دلار . اتوبوس پر بود از مسافر و در مسیرش مسافری پیاده یا سوار میشدند .


بیشترین کسانی که در اتوبوس بودند جوانان ، زنان و عموما از مردم عادی و زحمتکش بودند . اندکی پس از خروج از شهر دو طرف جاده پر بود از درخت و اتوبوس مان هم مثل  آن اتوبوسهای قدیمی از نوع « شمس العماره »  قدیم ایران بود . کم کم  متوجه شدم که اتوبوس بسمت یک قله کوه در حرکت است و از جاده بسیار خطرناک و مارپیچی میگذرد . گاهی که چشمم را به بیرون میدوختم ، انبوه درختان سربفلک کشیده جنگلی و اتوبوس مان را میدیدم که بر لبه پرتگاهی از یک جاده جنگلی میگذرد و هر بار که سر پیچی میرسیدیم ترس تمام وجودم را پر میکرد که همین حالاست که به قعر دره سقوط کنیم و بعد بنویسند که یک ایرانی - کانادایی ( با  پاسپورت کانادایی ) و نه ایرانی ( که من ایرانی ام ) در نیکاراگوئه در سقوط اتوبوس به دره در جا کشته شد و بعضی ها هم بگویند : خوب تقصیر خودشه ، اونجا ها چه میکرده ؟ !  . قبلا هم در سفری که به بلیز داشتم سوار هواپیمای کوچکی شده بودم که بدنه اش پر از وصله بود و ادم فکر میکرد همین الانه است که بیافتد و طعمه کوسه ها شوم  . یکساعتی از مسافرت ما میگذشت که بر بالای قله که نامش « کورسرو » بود رسیدیم و راننده یه استراحت کوتاه داد و دوباره براه افتادیم ، اما اینبار سرازیری بود و جاده مارپیچ و خطرناکتر . حالا همش به فکر ترمز اتوبوس بودم که اگر ترمزمش کار نکند چه میشود و راننده هم هی ویراژ میداد ؟!
البته ترس هرگز مانع اراده من برای رسیدن به خواسته ام که گاهی تصمیماتم پر خطر هم میشد نبوده است و اگر اراده ام نبود شاید زندگی من بقول انگلیسی ها  « بورینگ » یا کسل کننده میشد . هرگز علاقمند به زندگی در یک برکه  برای تمام عمر نبوده ام و از ایام نوجوانی مثل ماهی سیاه کوچولوی صمد دل به دریا زده ام و در نقاط مختلف  چه در ایران و چه در خارج از ایران زندگی بومی گوناگونی را تجربه کرده ام  و از این طریق به تجربیات متفاوتی رسیده ام . در این
 افکار بودم که ناگهان در یکی از ایستگاههای سر راهی اتوبوس ایستاد و مادر جوانی که دختر کوچکش را در بغل داشت سوار شد و از آنجایی که جا برای نشستن نبود همچون دیگر ان در وسط اتوبوس ایستاده بود و گاها با ترمز زدن و این طرف و آنطرف رفتن اتوبوس احساس ناراحتی میکرد و کسی هم جایش را به او نمیداد ، شاید هم میدانستند جایشان را دادن همان و سر پا ماندن همان ، من با دیدن این صحنه بیشتر از خود آن زن ناراحت بودم ، بنابر این از سر جایم بلند شده و او را به نشستن بر سر جایم فراخواندم و از این طریق احساس بسیار خوبی بمن دست داد ، اما باید بگویم تا نزدیکی های پوچومیل یعنی نزدیک به یک ساعت در اتوبوس سر پا ایستادم .
برای رسیدن به پوچومیل از این  مکانها عبورکردیم : و........« کورسرو » -  « سان رافائل » - « ماساچاپا»  و بلاخره رسیدیم به شهر کوچک پوچومیل  در  سواحل اقیانوس آرام . از اتوبوس پیاده شده قدم زنان به ایستگاهی دیگر رفتم و با سوار شدن در یک اتوبوس  به منطقه توریستی سواحل رسیدم و بسمت ساحل رفتم که دست فروشهای وسائل زینتی و حتی اسب برای سواری در کنار ساحل مرا دوره کردند . از یکی از آنها چند تائی سوغاتی خریدم و پس از قدری قدم زدن در ساحل اقیانوس آرام  برای مدتی زیر نور خورشید و آفتاب گرم آرام گرفتم .
آخ که این فضا چقدر آرام بخش خونه
آخ که صلح و آرامش ویتامین جونه

کاش میتونستم مدتی در اینجا بمانم اما نه میبایستی هرچه زودتر برمیگشتم . بنابراین پس از مقداری گشت و گذار و استراحت بسمت ایستگاه اتوبوس رفته به مانا گوآ برگشتم و از شدت خستگی یکراست به هاستل رفتم و پس از دوش آب سردی به رستوران نزدیک هاستل رفتم - غذایی خوردم و برگشتم و به رختخواب پناه بردم .

جشن سالانه در ماناگوآ

 روز بعد یعنی دهم آگوست متوجه شدم که مصادف است با جشن هرساله  « سانتادومینگو  - هیپیکو» در شهر ماناگوآ پایتخت نیکا . در این روز صد ها مرد و زن  و کودک سوار بر اسب های ورزیده و تعلیم داده شده  با رقص پا در مسیر تعیین شده ی  خیابانها رژه  میروند  ،  به این جشن هیپیکو هم میگویند .

خوشبختانه این جشن مصادف شد با روزهای ماندن من در ماناگوآ . در روز جشن ماناگوآ  با کوله پشتی و مقدار زیادی آب و چند دانه سیب به سمت مکانهای تعیین شده برای رژه اسب ها و کارنوال های شادی حرکت کردم و در نقطه ای بهمراه بسیاری دیگر از مردم نیکاراگوئه جای گرفتم و بر جاده اشراف کامل پیدا کرده و از رژه اسب ها و کارنوال  عکس ها و  فیلم های متعددی تهیه کردم . تاکنون چنین رژه ای ندیده بودم که در آن مردان و دخترانی زیبا با لباس های بومی و رنگارنگ بر اسب ها یی با نژاد های متفاوت  ( بعضی از رنگ ها ی اسب ها  را اصلا ندیده بودم ) و با حرکات زیبا و موزون همراه با موزیکهای شاد و پر سر و صدای اسپانیایی برقصند  .
بعضی مواقع هم بمیان مردم رفته با کارکترهای کارنوال عکسی به یادگار انداختم که در همین جا می گذارم.

کارنوال ها معمولا از طرف کمپانی های بزرگ نیکاراگوئه مثل « مشروب ران یا همان رام » یا  « آبجو رانیا   » ،  شرکت های الکترونیک ، کمپانی شکر و قهوه ...... و با هزینه آنها و دولت برگزار میشود .
آنقدر در این روز  بهمراه جمعیت در خیابانها گشت و پرسه زدم تا هوا تاریک شد و با یک راهپیمایی طولانی خسته و مانده به هاستل رسیدم و پس از دوش آب سرد به رختخواب پناه برده  و بخوابی عمیق فرو رفتم  تا روز بعد زودتر بیدار شده و خود را آماده برگشتن به کانادا کنم.

بلاخره سفرم به پایان خودش رسید .
قصدم از رفتن به نیکا دیدن آین کشور و رفقایم و از طریق رفقا احتمال گرفتن وقتی برای مصاحبه با دانیل اورتگا بود که بدلیل مشکلات ایمیل و تلفن و مشکلات دوستانم اینبار میسر نشد که امیدوارم در سفر آینده بتوانم به اهدافم برسم .

پایان /






 




















۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

در مورد مرگ مشکوک و یا سهل انگاری تیم پزشکی در جراحی عباس کیارستمی کارگردان نامدار سینمای ایران و جهان ....


برای وطن مان ایران باید گریست .........در سوگ هنرمند بزرگ ایران عباس کیارستمی که سالها او با فیلمها و نگاهای زیبایش کلبه کوچک من را نور می افشاند و نگاه و دنیای کوچک مرا زیبا میکرد و سالها با فیلمهایش ، با مصاحبه هایش ، دیالوگهایش و .........را با عشق هم می دیدم ، هم میخواندم و هم گوش میکردم ....حیف شد .....یادش مانا ........

در پاسخ به یک سئوال :دیشب همه هوش و حواس بخش قابل توجهی از جهان به سوی نیس بود! امروز برای فراموش کردن رویداد نیس٬ در ترکیه اقدام به کودتا شد! فردا٬ برای فراموش کردن کودتای امروز ترکیه٬ قرار است در کجا چه اتفاقی بیفتد؟


بن گوریون نخست وزیر اسراییل زمانی گفت : « پیرها میمیرند و جوانها فراموش می کنند » او این حرف را در رابطه با اشغال هرچه بیشتر سرزمینهای فلسطین می گفت . او معتقد بود تا میتوانیم برویم جلو و سرزمینهای بیشتری را اشغال کنیم ، چونکه پیرها میمیرند و جوان ها فراموش می کنند . مسله حافظه تاریخیست . آیا ما جنبش سبز و رای من کو ؟ و یا سکوت پس از دستگیری میر حسین موسوی و یا کروبی ؟ و یا جنبش دانشجویی ۱۸ تیر ؟ ووو...یکی پس از دیگری آمدند و رفتند !؟ آیا ما پی گیر هستیم ؟ معمولا مردم و جوان ها بخصوص بجای رفتن دنبال ایده دنبال حوادث میروند . این البته مخصوص فقط جامعه ایرانی هم نیست ، همه جوامع کم و بیش اینطور عمل میکنند. یا حق

طنز ....در مورد برنده شدن پرتقال بر فرانسه در مسابقات فوتبال اروپا


قدرت پرتقال و ببین البته یه مقدار هم قدرت خدا رو.....دروازه بان پرتقال آنهمه توپی را که میگرفت بخاطر این بود که تمام تن و جانش پرتقالی بود .....فرانسوی ها عهد کرده بودند که پوست پرتقال رو بکنن ولی خودشان با پرتقالهای خونی خونین و مالین شدند ....از امروز هم که دیگه پرتقال گرون شده ..........پرتقال بشرت چاغو ، نبود ؟ 

۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

20 آبان 1394 نوشته شده توسط هفته «دل‌نوشته‌های تو» از مرتضی عبدالعلیان

معرفی کتاب

وب سایت هفته - مونترال 
www.HafteH.ca



«دل‌نوشته‌های تو» نام کتابی است که مجموعه سروده‌هایی به دو زبان فارسی و انگلیسی را دربرمی‌گیرد و توسط انتشارات blurb در سال 2014 منتشر شده است. 
این کتاب شامل سروده‌‌هایی از مرتضی عبدالعلیان بین سال‌های 1995 تا 2014 است. البته مرتضی عبدالعلیان در مقدمه‌ای که بر کتاب نوشته تاکید می‌‌کند و توضیح می‌دهد که خود را شاعر نمی‌داند و به همین دلیل نام کتاب را نه مجموعه شعر بلکه «دل‌نوشته» گذاشته است. 
مرتضی عبدالعلیان روزنامه‌نگار است و ساکن «اوکویل» در استان انتاریو. او تعریف می‌کند که در این شهر با گروهی فرهنگی، هنری آشنا شده و هر هفته در یکی از کافه‌های شهر جمع می‌شدند و شعر یا داستان خود را می‌خواندند و یا ساز خود را می‌نواختند و مورد تشویق قرار می‌گرفتند و گاهی هم به نقد نوشته‌ها می‌پرداختند. این جمع هنری بعدها بزرگتر شد و جلسات مشترکی را با هنرمندان رشته‌های دیگر برگزار کرد که آنها از روی این شعرها، طرح‌هایی تهیه می‌کردند و این طرح‌ها بعدها در کافی‌شاپ‌های سطح شهر و کتاب‌فروشی به نمایش در می‌آمد. 
مرتضی عبدالعلیان، روزنامه‌نگار، بلاگر، فعال حقوق بشر و از قدیمی‌ترین اعضای هیئت‌مدیره روزنامه‌نگاران کانادایی برای آزادی بیان سی.جی.اف.ای CJFE است. لازم به توضیح است که سی.جی.اف.ای مسئولیت امور اداری IFEX، بزرگترین انجمن روزنامه‌نگاری در سطح جهان، را به عهده دارد. 
عبدالعلیان تا به حال با سروده‌هایش به زبان انگلیسی در برنامه‌های پن کانادا و چند سازمان فرهنگی هنری معتبر دیگر حضور داشته است. او در سال 1333 در شهر رامسر به دنیا آمده و در حال حاضر ساکن شهر اوکویل در انتاریو است.


مرتضی عبدالعلیان این کتاب را به پسر خود «دانیل» تقدیم کرده است که در عنفوان جوانی در یک تصادف غم‌بار جان خود را از دست داد.

این روزنامه‌نگار و نویسنده در مقدمه «دل‌نوشته‌‌های تو» نوشته است: 
ادعای شاعری ندارم و این دلنوشته‌ها تنها حاصل یک دوره از عمرم است که در این کتاب به چاپ می‌رسانم. کتاب «دل‌نوشته‌های تو» حاوی دوره‌ای از زندگی و تفکرات من در سال‌های زندگی در تبعید است، سال‌هایی که در حسرت دوری از مادر، پدر، عزیزانم و وطن به سرعت برق می‌گذشت و خاطره‌ای سفید برجای می‌گذاشت اما هیچ‌گاه این دوری که به بیش از سی‌سال رسیده است، سبب نگردیده تا حتی یک روز از یاد عزیزانم، مردم و وطنم غافل باشم و آنها را فراموش کنم و همیشه هم در انتظار برگشتن مانده‌ام و این شعر همیشه با من بوده و هست تا رسیدن به اصل خویش: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش

19 آبان 1394 نوشته شده توسط  

ستاره‌ها


مرتضی عبدالعلیان

سکوت کاملی است در آپارتمانم
هم‌اکنون که شمع می‌سوزد
و همینطور عمرم.
همه چیز را پایانی‌ست
حتی برای این شمع
و آن ستاره عاشق.
با علاقه‌ای عمیق
صفحات کتاب را می‌کاوم
تا که ستاره‌ای بیابم
ستاره‌ای که فکرم را روشنی بخشد
و راهنمایم در تاریکی باشد
مثل همین شمع
که عمرش را با من و شما تقسیم کرده است
حال که این جستجو به پایان خود رسیده
شمع خسته را به استراحت فرا می‌خوانم
و بر تختخوابم دراز می‌کشم
با ستاره‌هایی در افکارم.
سپتامبر 1998



The star
Mory Abdolalian
Total silence in my apartment
Now that the candle burns
As well as the moments of my life
There is always an end for everything
Even for this candle
And that lovely star
With deepest interest
I do search the pages of the books
For finding the stars
The stars that will enlighten my mind
And will guide me through the darkness
As this candle does
Sharing her life with me and you
As the search comes to an end for now
I call the exhausted candle for rest
And I lie down on my bed
With the stars in my head
Oak ville. Ontario. 1998










۱۳۹۴ آبان ۱, جمعه

مسافرت به ونکور کانادا و شوق دیدار با رفقای عزیزم هادی - کتی - رضا - مریم و فرزندان گل شان …...


ای یار جان - ای یارجو نی
دوباره بر نمی گــــــردد دیگر جوانی



بجز یک دیدار کوتاه با هادی بیش از یک دهه قبل در تورنتو  بقیه رفقایم را از سال ۱۹۹۲ دیگر ندیده بودم و دلم هوای همه آنها را کرده بود ،بخصوص هادی که خاطرات ما باهم بر میگردد به یک دوره از سالهای دانشجویی در فیلیپین قبل از انقلاب در سالهای ۱۹۷۶-۷۷  و دوره دوم در ایران و پس از آن هم در ژاپن .
 بین من و هادی و یک چند تنی دیگر از حلقه دوستان فیلیپین فقط خاطره نیست بلکه دلهایمان است که  بنوع خاصی تربیت شده ، بزرگ شده و بهم گره خورده ،اگر چه حالا هرکداممان در سرا سر جهان پراکنده ایم  .

سال ۲۰۱۱ بود که تصمیم گرفتم در اواخر ماه مه بهمراه همسرم طاهره برای دیدار ی به ونکور برویم زیرا که از کتی همسر هادی شنیده بودم رفیقم هادی مدتی در بیمارستان بستری بوده است .  اما آن واقعه دلخراش در ۷  ماه مه درست ساعت ۵ بعد از ظهر روز شنبه اتفاق افتاد و دانیل پسرم که بیست سال بیشتر نداشت در اثر یک تصادف جان جوانش را از دست داد ( او با پای پیاده از سر کار بر میگشت ، ماشینی برانندگی یک دختر جوان او را برای همیشه از ما گرفت ، پرنده ایکه پرواز کرد و رفت و حالا تنها عکس ها و خاطره اش است که با ماست ) 

بدان خاطر مسافرت ما انجام نشد  ، و روزهایی که با دلی گرفته و بارانی گذشت ، تنها با پیامهای خورشید گونه دوستان بود که آفتاب آن کلامها و پیامها ابر ها را قدری کنار زد و دلهامان را گرم و روشن کرد و ادامه راه نرفته و کار نکرده را برایم هموار کرد تا باشیم و بقدر وسع خودمان در انجامش بکوشیم . روزها و ماهها گذشت تا اینکه بتوانم برای دیدار دوستانم دوباره برنامه ریزی کنم ، بخصوص دیدن هادی که ازیک بیماری جان بدر برده بود . زمانی را تعیین کردیم ، بلیطی خریدیم و روز جمعه ۱۰ آگوست سال ۲۰۱۲ برای یک دیدار ۱۰ روزه راهی ونکور شدیم .


در مسیرمان توقف کوتاهی در  ادمونتون - آلبرتا داشتیم .همان استانی  که حالا برای خودش جایی در بازار تولید نفت جهان باز کرده است  و بسیار کسان از سراسر کانادا جهت پیدا کردن کار بآنجا کوچ میکنند . استانی که سفید های کابوی مآب ( آدمهای فیلمهای وسترن) و محافظه کار بیش از ۴۰ سال است  که دولت استانی را از آن خود کرده اند . البته سود فروش از نفت عاید دولت محافظه کاران شده و خرابیهایش نصیب سرخ پوستان بومی صاحب اصلی زمین و مردم در آلبرتا  .
 پس از پرواز از ادمونتون بسمت ونکوور بود که بد لیل سرمای داخل هواپیما سرما زده شدم و با این حال و روز وارد ونکوور شد یم .

اصولا از شهر های بزرگ و شلوغ و هوای آلوده شان بهمراه آسمانخراشهایش خوشم نمی آید . حاضرم در کشورهای کوچک خاک بخورم تا در هوای آلوده و سمی شهر های بزرگ که بیشتر دیده هم نمیشود نفس بکشم ( البته هوای ونکوور بدلیل کوه و مناطق جنگلی و سرسبز بسیار پاکتر از شهر های بزرگ دیگر است )  . اما من برای مسافرت بیشتر ترجیح میدهم به کشورهای کوچک و در حال توسعه و حاشیه  سفر کنم و با نوع  زندگی و تجربه آنها آشنا شوم . دوست دارم در بازارچه ها (مارکتها ی مواد غذایی ) و خیابانهای زنده  آ نها بلولم - به موسیقیهای فولکلوریک یا اصیل آنها گوش دهم   در اتوبوسهای شلوغ و پر سر و صدای آنها سوارشوم - به موزه های آنها وارد شوم و در رستورانهای کوچک و خانوادگی آنها غذا خورده و در کافه ها یشان قهوه بنوشم .

همانطوریکه گفتم  رفتن ما به ونکوور  بیشتر بخاطر مرور خاطرات گذشته و دیدن رفقایم بود . خاطراتی که با آن صدها داستان کوتاه میتوان نوشت و یا یک رمان بلند ، چرا که ما  زندگی پر ماجرایی را از سر گذرانده ایم -  در ژاپن هر روز صبح که از خانه بیرون میزدیم  شب  خسته با یک داستان کوتاه به خانه برمی گشتیم ، داستان یا فیلم مستند و نمایشنامه ملودرام  یا طنز آمیزی که خودمان بازیگران آن بودیم و گوشت و پوست و احساس مان با آن درآمیخته بود  .  خوشحالم که در این دوره ها آنچه برایم حایز اهمیت بود انسان دوستی - حقوق انسان ها- مهر و محبت  - صلح و عدالت بود و در راه آن تا آنجایی که توان داشته ام مبارزه کرده ام  - بهر حال رفته بودم تا به خاطراتمان بر گردیم و نگذاریم آن خاطرات در پستوهای ذهن مان خاک بخورد و ناپدید شود ، اگرچه آن سرما زدگی سر راهی نگذاشت حد اکثر استفاده را از این 
زمان کوتاهی که در کنار هم بودیم داشته باشیم . اما کاری بود که در اجرای آن تاخیر جایز نبود و تاخیر هم نشد و انجام شد.

شب  جمعه ۱۰ آگوست رسیدیم به ونکوورسرسبز- یکی از بهترین استانهای کانادا با آب و هوای بسیار ملایم و دلنشین - مثل شمال ایران خودمان ( بین تورنتو کانادا و ونکوور کانادا چند ساعتی اختلاف هست - تورنتو سه ساعت جلو است ) و پس از ورود به سالن انتظار رفیق هادی و همسرش کتی را که منتظرمان بودند ملاقات نمودیم و پس از روبوسی و احوالپرسی راهی خانه هادی که در نیمه های کوهی سرسبز با هوای تمیز قرار داشت شدیم ودر حین راه بگفتیم و بخندیدیم  . بخانه که رسیدیم - بار و بنه بنهادیم  ومجددا شرو ع کردیم به سخن از هر دری ،از آن دورها و خاطره ها و دوستان در فیلیپین - ژاپن و کانادا بگفتیم  و از غذ ای خوشمزه کتی جان بخوردیم و تا دیر وقت شب بنشستیم ، تا که خواب آمد بچشمانمان .چقدر همین روز اول بمن انرژی داد از اینکه در کنار رفقای دوران سختی ها نشسته بودم . چه روزهایی - چه سال هایی؟!!
با کتی و هادی در یک کافه در ونکوور -
نمیدانم همان شب بود یا فردایش دوستان گل دیگرم مریم و رضا هم آمدند و با آنها هم دیدارمان تجدید و جمع مان تکمیل شد .
با دیدن فرگل دختر گل هادی و کتی  که حالا دیگربزرگ شده بود  یاد روزهای ژاپن افتادم - کودکی آنها وشرایط سخت ما در ژاپن  .......چه روزهای را گذراندیم، دوران بی پولی ، بی پناهی ،دویدن دنبال کار و بعد از  یافتن کار- پر کاری و خستگی و تازه پس از آن فعالیت های دیگرمان  شروع میشد -  اما  چقدر انرژی داشتیم ما، مگر آن انرژی را پایانی بود ؟!!!
فردای آنروز با هادی و کتی و مریم و طاهره به کناره های اقیانوس آرام رفتیم  وبه تماشای قایق ها ی روی آب  و کوه های سر سبز آن طرف آب های نیلگون مشغول شدیم و به آرامی در کنارش آرام گرفتیم و روحمان را با آن جلا داد یم و آرام آرام در کنارش  قدم زدیم و از اینکه در کنار دوستانم بودم دلم اما گاه گاهی در گذشته ها سیر میکرد و مثل ایام جوانی آرام و قرار  نداشت . با عمقی کوچک  اما با آرزوها و آرمانهایی بزرگ ، چقدر خوبه آدم دلش مثل دل این اقیانوس باشه ،  با ظرفیتی بزرگ و عمیق .
 شور و هیجان همچون موج پشت موج میآمد و قرار و آرامش را از من میستاند و مرا با خود میبرد به آن افق های دوردست .آیا ما به افقهایمان و به خواستهای حد اقل و انسانی مان میرسیم ؟

کتی، من ، هادی و مریم
می گویند این آرامش و صلح اینجا-  نبودن طوفان و جنگ در نقاط دیگر نیست - هست جاهایی که همین الانه که این سطور را می نویسم در آتش جنگ و کشتار و ویرانی میسوزند و دلم  آتش می گیرد ازآن کسانی که به این کشتار و ویرانی ها بخاطر منافع خود یا کشورشان دامن میزنند تا از قبل سود های آن  خود و خانواده شان و یا کشورشان  باصطلاح در آسایش زندگی کنند و کشورشان قدر قدرت جهان شود.
از این خیال خودم را می کشم بیرون  و با قدمهایی مطمین تر در کنارو همراه با دوستانم به چند موسیقی کنار خیابانی جذب میشویم  و به گوش می ایستیم - موسیقی نی نوای کشورهای آمریکای جنوبی که اصلا شباهتی به آمریکای شمالی ندارند - عکس هایی می گیریم و بعد هم سری به بازار عمومی ( پابلیک مارکت) غذایی میزنیم و از آنجا هم به سمت
نوشیدن شراب های جورواجور با مزه های متفاوت و سر آخر هم در یک کافه تریای شلوغ در کناره اقیانوس آرام و در هوای آزاد آن می نشینیم و قهوه و چای مینوشیم .

به خانه که  میآییم هر کدام به گوشه ای میخزیم ومن افکارم  را بدست اوقات یا لحظه های خوش سپری شده می سپارم .
شب را در خانه هادی  سپری میکنیم و صبح باز به دیدن منطقه ای دیگر از ونکوور میرویم که هادی برایمان برنامه ریزی کرده است. منطقه ای پر گل و زیبا که در بالای پارکی جنگلی واقع شده است . خود را به بالای آن میرسانیم  و از آنجا قسمتهایی از ونکوور زیر دید ماست و چه زیبا . یک گلستان با انواع و اقسام گلها ی رنگا رنگ ....تنها روشنک در اینجا نیست که با آن صدای گرم و نرم یا پرنیان وار خود آرام شعری را در برنامه ی گلها یمان بخواند- طوری که گلبرگ ها از گل جدانشوند و از  زندگی نیا فتند .

 
شب را باز در خانه هادی گذراندیم و صبح آرام به طبقه زیر زمین دفتر کار هادی رفتم  و آنجا هادی را در پشت میز محل کارش یافتم با قفسه هایی از کتاب در کتابخانه اش ...... بسمت کتاب ها رفتم ، کتابی برداشته و آرام بر روی فرش نشستم و مشغول شدم .......مدتی را بدین صورت گذراندیم و بعد از ظهر آنروز باز با برنامه ای که هادی ریخته بود به بیرون زدیم و منطقه دیگری از ونکور را به چشم دیدیم .  اینبار با تله کابین خود را بر بالای قله ی گروس در بریتیش کلمبیا  رساندیم که گویا خرس های سیاه و قهوه ای ( گریزلی بیر... )  در آنجا خانه داشتند و نیز در زمستانها محلی است برای اسکی . یکی از خرس ها در لابلای درختان مخفی شده بود . از آن قله غروب ونکور بسیار زیبا و دیدنی بود  . در بالای قله که بودیم چند تن از ایرانیان  کوهنورد را در کافه بالای قله دیدیم که هادی آنها را میشناخت  . از قرار هادی با افراد دیگر گاه گاهی به بالای این قله میآیند و استراحتی در کافه بالای قله کرده و سپس مجددا راهی پایین قله میشوند ...


شب را دوباره به خانه برگشتیم وبا چند تن ازدوستان هادی از جمله دوست عزیزمان رضا خدابخش تا دیر وقت شب نشستیم و گپ زدیم و صبح روز بعد که روز کاری هادی و کتی بود برای آماده کردن هفته نامه شهرگان ( شهروند بی سی  ) برنامه گردش روزانه ما با رضا بود که آمد و ما را به محل جنگلی وزیبای کا پیلا نو در شمال ونکوور برد.

 رضا خدابخش
تقریبا یک روز تمام را در این جنگل راه رفتیم . اولین با ر بود که میدیدم در جنگل پل و پله هایی آهنی را به تنه درخت ها یا به صخره ها با پیچ و مهره وصل کرده بودند و توریستها از روی این پله ها یا پل ها راه میرفتند و به تماشای جاذبه های دیدنی جنگل و درختان سر بفلک کشیده سرو با قطر شش متر ، صنوبر از نوع داگلاس  با بیش از ۲۵۰ سال عمر ،  صخره ها ، رودخانه و پرنده مشغول میشدند . 
دیدنی ترین قسمت کاپیلانو پل معلق طولانی و کم عرضی بود که بین دو صخره و در ارتفاعی  بالا ( بیش از ۷۰ متر ) احداث شده بود که توسط کابل نگهداری میشد و در حین راه رفتن بر آن تکان میخورد - تقریبا مثل پلی که در فیلم ایندیانا جونز تهیه شده بود که با هر قدم بر آن  شوکی به افراد وارد میکرد . 

طریق احداث این پارک جنگلی و پل بدین صورت بوده که در سال ۱۸۸۸ آقای جورج گرنت مکی اسکاتلندی تبار که مهندس راه و ساختمان بوده به ونکور میآید . او تقریبا ۲۴۰۰۰ متر مربع زمین جنگلی از هر دو طرف رودخانه کاپیلانو را میخرد ( شرح و داستان خرید و چگونه صاحب شدن این همه زمین بماند..)  و بعد یک اطاقکی در آنجا احداث میکند . سپس او در سال ۱۸۸۹ پلی از چوب درخت سرو و طنابی محکم تهیه میکند که  اسب ها سر دیگر طناب پل را  با گذشتن از رودخانه به آن سمت حمل میکنند و پس از آن کارگران پل را به بالا ی دره میکشند و با درختان سرو محکم چفت و بست می کنند .
 رضا و من 




 طاهره

از گردشگری در کاپیلانو بر میگردیم و شب را اینبار در خانه مریم جمع میشویم ، در آنجا بهمراه هادی و کتی و  حلقه ای از دوستان نزدیک آنها و
با  نینا و بهاره فرزندان مریم و رضا برای نخستین بار دیدار میکنیم و از غذاهای خوشمزه مریم میخوریم . رضا ضمن معرفی من به نینا می گوید که ما سالهایی را در کنار هم در ژاپن گذرانده ایم ، و از نینا می پرسد که آیا از من و  آن دوران هیچ به خاطرش هست ؟ نینا در پاسخ به پدر تنها کمی از ژاپن را بخاطر می آورد ، نینایی که دیگر آن دختر کوچولوی ژاپن نیست و  حالا برای خودش خانمی شده است و در صدد ازدواج.
طاهره - نینا- همسر نینا - من 
نمیدانم فردای آنروز بود یا روز دیگر رضا ما را برای گردش در داخل شهر و مکان های دیدنی ونکور و اطراف ساحل با  کشتی های توریستی بزرگ ( کروز ) که لنگر گرفته بودند برد . یکی از مکانهایی را که رضا نشانمان داد قسمت شرق ونکوور بود با خیابانی پر از آدمهای معتاد که دو طرف خیابان را اشغال کرده و در همان جا میخوردند و میخوابیدند .
 قبلا در اخبار تلویزیون در مورد این مکان شنیده بودم اما از نزدیک آنرا ندیده بودم ، واقعا اسفناک بود .
یکی دیگر از جاهایی  که بهمراه رضا دیدیم رودخانه فریزر بود که بسیار پهن و در مسیر آن درختهایی را که از کوههای جنگلی بالای مسیر آب بریده بودند بکمک جریان آب رودخانه به پایین کوه و به شهر آورده و در بخش های متفاوت کنار رودخانه جمع کرده بودند . شرکت های صنعت چوب پول های کلانی از طریق از بین بردن درختان جنگلی بجیب میزنند .



همه  شرکت های اینچنینی برای از بین بردن فضای سبز و کره زمین اصلا پاسخگو نیستند و تازه طلبکار هم هستند که در کشور ایجاد شغل میکنند .
شب را در خانه هادی سپری میکنیم و روز بعد را با حضور در عروسی فرزند یکی از دوستان خانوادگی  مریم و کتی میگذرانیم و تا پاسی از شب شادی میکنیم و میرقصیم  و  روز بعد هادی ما را  به کناره های ساحلی و زیبای شهر ونکوور میبرد که بی نظیر بود ، بخصوص غروب آفتابش و مسیر آسفالته کنار اقیانوس برای دوچرخه سواران و دونده ها  - با دیوارهایی پر از تمشک  .



شب آخر را باز بهمراه مریم - کتی و دوستان هادی از جمله برادر هادی خرسندی و همسر
ش درخیابانهای شلوغ مرکز شهر ونکوور و سپس در یک رستوران هندی با غذاهای بسیار تند آن تا دیر وقت گفتیم و خندیدیم .

و بلاخره روز خداحافظی سر رسید و دوستان گلم هادی و کتی ، مریم و رضا از هیچ محبتی دریغ نکردند و ما با خاطره ای خوش ونکوور را بسمت تورنتو ترک کردیم .
-------


رضا- همسر نینا- بهاره- نینا- مریم                                                                        هادی - فرگل - کتی 

جهان یادگار است و ما رفتنی
ز مردم نماند بجز گفتنی

باید گفت و نوشت . میتوان از این سفر هیچ  ننوشت و از آن هم  اصلا یاد نکرد .اما مگر ادم چند بار بدنیا می آید ؟ مگر نه اینکه آدم ها با خاطرات شان زندگی میکنند ؟ بارها و بارها وقتی سالمندانی را در محفلی یا در کافه ای دیده ام و یا می بینم و چنانچه موقعیتی دست داده باشد و یا اگر در کنارشان نشسته باشم، از آنها در باره خاطراتشان سوال کرده ام و آنها هم با رویی باز آنچنان خوششان آمده که انگار منتظر بوده اند کسی چنین سوالی از آنها بکند تا هر آنچه را که در درونشان انبار کرده بودند بریزند بیرون و ساعتها از جنگ و آواره گی و کوچ و خانواده هایشان و از زندگی و تجربه های شخصی شان برایم بگویند. هربار که پای صحبت هرکدامشان نشسته ام سعی کرده ام احتیاط کرده و از دایره احترام به سالمندان خارج نشوم و بیشتر گوش باشم تا گوینده .و هر بار که از پای صحبت آنها برخواستم مثل این بوده است که مشعلی با نور و شعله هایی از تجربه های زندگی شان را بدست من سپرده باشند تا من و ما بتوانیم با آن درس ها بهتر زندگی کنیم . می گویند امروزه جوانها هر چه بیشتر از نشستن پای صحبت بزرگتر هایشان دور میشوند و یا احتراز میجویند و بقولی همه چیز فهمند و دانای کل اند ، بد نیست به یک موضوعی اشاره کنم که سالها قبل در منطقه کالدونیا ( منطقه شش ملت - که متشکل از شش قبیله سرخپوست است ) یکی از رهبران جوان سرخپوست  بمن گفت :  ما به سالمندان و بزرگتر هایمان احترام میگذاریم چرا که آنها تاریخ و فرهنگ ما ن هستند و قصه ها و حکایت های تاریخی و فرهنگی ما را از نسلی به نسل دیگر سپرده اند. آنها همه چیز ما هستند و بدون آنها ما هیچیم …….
مثل اینکه از شرح ماجرای سفر دور شده ام و طبق معمول سر به آسمانها زده ام …..بله باید گفتنی ها را گفت  و نوشتنی ها را نوشت . مگر نه اینست که  بسیار فیلمها و نمایش نامه ها ، داستانها و کتاب ها از همین خاطرات ها نوشته و یا ساخته شده اند.
پایان/