ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

" مادر " زينب عزيزي ( غديري ) - متولد پانزده آبان 1308 - خاطرات و نگفته ها


صحبت مادرم زينب عزيزي ( غديري ) فرزند آ شيخ جواد و خانم رقيه ( مادر بزرگ ما ) - متولد منطقه " توبن " شهر رامسر. ضبط شده در سال 1997 در شهر " اوره بورو " کشور سوءد .
 "من هم ميبايستي هشت تا بچه را نگهدارم  هم لوبيا –سير – پياز در باغ ميزدم – هم چاي ميچيدم – هم چادر شب ميبافتم – هم غذاي کارگر ها را آماده ميکردم و...من زحمت خيلي کشيدم - "


 مجسمه مادر - در شهر کوروزال کشور بلیز

 مادر و پدر - عکس خانه ما در ییلاق جواهرده - رامسر
از لابلاي صحبت هاي مادرم با من در شهر اوره بورو ي کشور سوءد .
شناسنامه مادر
مادر: پدر پدر من نامش بود اسماعيل خان رمضان ( اسمال خان رمضان ) بود –  او مال وگاو و بز و يک دشت و صحرا ملک داشت – شش يا هفت تا پسر داشت و يک دختر –  پدر پدر من يا پدر بزرگم  ( آقبا ) مير فت سر " سره گا "* - حتي اينم شده البته  من خودم نديدم ( انه من )* مادر بزرگم  گفته بود که پدر بزرگت يک شب بين راه وقتي داشت ميرفت سر سره گا  ديد يکي پريد و رفت بر پشتش نشست –  پدر بزرگت  کمر بند خودش را باز کرد و او را با خود بست – بعد که آمد خانه و کمر بند را باز کرد ديد که يک دختربسيار خوشگلي است – دختر را نگهداشت و يک سوزن بر يقه اش زدند – يکسال آن دختر در خانه پدر بزرگ ماند – بعد نفهميدند که  چه کسي به آن دختر  ياد داد که سوزن را از يقه اش باز کند و با يک ( شول * ( فرياد ) از همين " ول خيل "* رفت بالا و فرار کرد بطرف جنگل –  (اقباي من ) پدر بزرگ من خيلي ثروت داشت – مثل پدر بزرگ من در "توبن " کسي آنقدر ثروت نداشت – وقتي پدر بزرگ من فوت کرد از عموي هاي من يکي رمضان بود – و بقيه اوسا  ويلي يا  اوسا محمد علي بود – امير بود - خان بود  و پدر من شيخ جواد - پدر بزرگ يک دختر هم داشت بنام رقيه.
–  پدر من بنام شيخ جواد وقتيکه هنوز پدرش زنده بود آمد اين پايين و براي خودش ملک خريد و باغ گرفت و درخت پرتقال در آن کاشت – او شيخ بود اما لباس ملايي نداشت – من پدرم را نديدم و از دهن مادرم شنيدم – بعد پدرم براي خودش يک خانه ي ( کرسي بلند )* ( دو طبقه ساخت ) و بچه هاي خودش را گرفت و آمد اينجا و چند سال زندگي کرد – خيلي ها افسوس پدر من را ميخوردند چون آنموقع پدرم پرتقالها را ميگرفت و ميرفت بندر انزلي – آنموقع اسمش يه چيز ديگه بود مثل اينکه  باد کوبه ميگفتن – ميرفت آنجا پرتقالها را ميفروخت و طلا ميخريد و ميآورد – آنقدر طلا ميآورد که همين مادرم را طلا باران کرد و با او ازدواج کرد –   اين باغي را که خانه مادري ام در آنجا هست را پدرم خودش خريد و درست کرد – باغ خيلي زياد بود – باغ مسلم ( همسايه توبني ) را هم پدر من گرفته بود که ملک " حاج شکر " بود بعد پدرم مريض شد. – وقتي  خودش هنوز زنده بود  باغ چايي هم داشت بعد مادرم چايي را خشک ميکرد و ميبر د ميفروخت.

 يونس  نام پدر مادرم بود– نميدانم زمين کار بودند  چه بودند يادم نيست – نام مادرم هم رقيه بود – مادر پدرم ( مادر بزرگم ) هم نامش شهر بانو بود – بعد از مرگ پدر بزرگ من يادم هست که دايي داشتم باسم رمضان . جوان بود و تنها زندگي ميکرد تا مرد . 
- ( انه من ) مادر بزرگ من هم تنها بود -مادرم هم که شوهر کرده و در خانه شوهرش بود – کسي را نداشت و آن پسرش هم که مرده بود – مادر مادر من در توبن نزديک خانه حاج قاسم زندگي ميکردند – آنها "توبني "* بودند و اينها هم " ول خيلي "* - از فاميلهاي مادرم يکي حاج مهدي شاهمنصوري بود که  دايي مادر م  بود – بعد" يعقوب يوسف " هم دايي مادرم  بود – مادرم دوتا دايي بيشتر نداشت – مادر م يک خواهر هم بنام  کلثوم داشت  – که مادر صدف و  مادر زن  برادرم حسن  است – يعني مادر مسيح –  مسيح پسر خاله من ميشود .خاله من تنها يک پسر و يک دختر داشت  .
ما کوچک بوديم که پدرمان مريض شد و مرد – فقط اندکي از او بياد من مانده است – وقتيکه مادرم خواهرم صغرا را بدنيا آورد پدرم فوت کرد – ما همه کوچک بوديم -  بلا بر سر ما خيلي آمد – اندکي که ميتوانستيم جاروب کنيم مادرم ما را به کار در خانه هاي ديگران گذاشت – هي اينجا کار کن – آنجا کار کن – اينجا بمان آنجا بمان تا  اينکه بزرگتر شديم – بزرگتر که شديم ميرفتيم چيدن چايي براي ديگران و کوبيدن آنها ( آودنگ بن )*- کار و زندگي خلاصه همانطور مانديم – خواهرم فاطمه نسا در خانه خيلي ماند و کار هاي خانه را ميکرد – صغرا خواهرم زياد در خانه ديگران کار نکرد يک سال يا دوسال شايد – براي اينکه ديگه زندگي مادرم خوب شده بود – خودش هم خيلي زحمت کشيد – خيلي هم زير آودنگ *( کوبيدن چايي) ماند – مادرم خودش توي باغ پرچين * ميکرد – برادر مرحومم که بزرگتر از من بود جوان بود که مرد.
  برادربزرگترم وقتيکه هنوز جوان بود تمام باغ را قلمه ميزد – و تا قلمه ميزد همه قلمه ها ميگرفت –  برادرم همچنين براي چيدن چايي براي ديگران کار ميکرد – بعد مريض شد بردنش رشت – مادرم هميشه ميگفت که مرکبات باغ را ( سلف *- يعني مرکبات سال ديگر را امسال يکجا فروختن ) فروخت  و پولش را داد به عموي من حاج قاسم   تا برادرم را برد رشت و عموي من هم همراهش رفت و باز او را برگرداندند .مادرم ميگويد  برادر مرحوم من گريه ميکرد و از مادرم ميخواست که يه شلوار برايش بخرد و مادرم ميگفت که آن موقع پول نداشت – آن برادر م جوان بود که فوت کرد -  ما با آن برادر خاطرات زيادي داريم با هم ميرفتيم  به  ( جنگل ) يا  اربا دامان* ( خرمالو کوه ) و خرمالو ميکنديم و به خانه ميآورديم و با آن خرمالو دوشاب *( يک نوع شيره درخت خرمالو) ميگرفتيم و ميپختيم – هميشه صبح زود با يک چموش ( گالش ) به پا  راه ميافتاديم و بدليل تاريکي زير پايمان را نميتوانستيم ببينيم و  راه هم ديده نميشد ميرفتيم براي چيدن خرما لو يا جمع کردن هيزم – الآن نيست که هرکدام هفت هشت تا کفش داشته باشيم – بعد خواهرم شوهر کرد – من شوهر کردم و خواهر کوچکم شوهر کرد  – يادم نيست چند ساله بودم که پدرم فوت کرد - يکسال برايش نماز خواندم و در همان سال خواب ديدم که  مردي آمد – سلام عليک کردم و دور از تو - دور از تو شبيه تو بنظرم آمد – نه بلند بود نه کوچک – البته در خواب من سلام کردم - گفت تو مرا نميشناسي ؟ گفتم نه – گفت من پدر ت  هستم ديگه ديوانه -.– همه ما کوچک بوديم – مادرم هميشه ميگفت وقتي به خانه پدرتان آمدم او تنها ده سال زنده بود – بعد از آن  مادرم تنها بود و همه ما را بتنهايي بزرگ کرد – مادرم خيلي زحمت کشيد.
–  ( من :جده يا مادر بزرگ کي فوت کرد ؟) سال 1996 در بهار وقت نشا - زمانيکه ميترا ( همسر مجتبي ) به ايران آمد – مادرم  آخرها  حافظه اش را از دست داده بود و چشمش هم نميديد.

پدرت ميآمد آنجاها و پرتقال ميخريد – پرتقال تمام " منطقه " توبن " را پدرت ميخريد – و دو سه سالي هم پرتقال باغ بالا - باغ پايين و باغ جلوي خانه مادرم را هم خريد.
بعد کم کم مادرم با او آشنا شد و بعد ش هم پدرت با من ازدواج کرد – بعد وقتي که با من ازدواج کرد آمدم " آخوند محله".
عروسي برادرم حسن را هم پدر تو کمک کرد که انجام بشه – در عروسي او " لاخوند باز "* ( طناب باز ) آورد بعد عروسي خاله فاطمه و پسر خاله من مسيح  را هم او کمک کرد که انجام شود – تا اينکه  ديگه مادرم آنقدر پرتقال نداشت – ما هم که دايم زير آودنگ و باغ چاي و...کار ميکرديم – مادرم هميشه دو سه تا صندوق برنج داشت بعلاوه  باغ چاي جلوي خانه را هم داشت – و پول پرتقال را هم که ميگرفت.
عروسي صغرا را مادرم کمک کرد که انجام گيرد و شما ها هم  آنجا بوديد – مادرم  بار و اثاث خريد و بهمراه عروس فرستاد – بار و اثاث آنچناني که نبود – يه سماور بود و چند تا بشقاب برنجي و بعد هم يه "نمط" (نمد ) - اين بود به اصطلاح بار عروس مثل الان که نيست تمام خانه را پر از بار بکنند و به داماد بگويند برو تو و بنشين سر خانه ات  - مادرم خيلي زحمت کشيد و پدر تو هم براي ما خيلي زحمت کشيد –
از اول که من آمدم آخوند محله پدرت يه خانه گلي ( اطاق و ايوان در بالا و در پايين انباري ) که ماله کشي هم نشده بود داشت – عروسي که کردم وضعش اينطور بود . 
يک سال که گذشت مادرم يک جريب و نيم زمين خودش را که در زکي محله داشت ( که الان محمد شفيع زاده صاحب آن است )    داد به ما البته بصورت مالک مستاجري – زن حاج حسين از توبن انواع سير – باقلا – پياز و .. را داد که من در آنجا کاشتم – پدرت آن زمين را بصورت اربابي مستاجري داشت و ميبايستي سالانه پنج کيلو برنج به جده * ( مادر بزرگ) بدهد – البته جده هر موقع پول نداشت ميآمد و ميگرفت و ميبرد – چند سال آنرا داشتيم و من در آن غله – سيب کاري - لوبياو پياز و سير و...را در آن ميزدم – و تا آن موقع که ثمر داد و ما ميخواستيم بريم و پرتقالش را بکنيم که برادرم حسن به پدرتان گفت يا اين باغ را از ما بخر يا بفروش – در آنموقع سه يا چهار هزارتومان  نميدانم چقدر پدرت داد و اربابي آنرا از دست مشهدي حسن برادرم خريد – بعد آن باغ شد مال ما – بعد هم گفتم چرا بيکار باشيم رفتيم باغ چاي اجاره کرديم – در آن موقع من مصطفي برادرت را داشتم – باغ چايي حاجي خان – باغ  مشد حسن رحيميان و  از باغهاي قاسم زاده  بطرف " لپه سر " و نيز  باغ حاج عباس درجاني – همه اينها را  تابستان اجاره ميکرديم و چايي ميچيديم – با سه چهار تا کارگر ميرفتم و چايي اين باغها را ميچيديم – چاشت ميخورديم و بعد از ظهر دوباره ميرفتيم – بعد پدر بزرگ  تو هم هنوز زنده بود و با ما بود – پدر بزرگت تابستانها ميرفت ييلاق جواهر ده –  از يه طرف باغ چايي اجاره ميکرديم – از اينطرف تابستانها " کج ريشتم  "* ( از پنبه نخ گرفتن ) – بعد بيست تا " دوک "* ميدادم و مادرم براي من " لاوند "* ( چادرشب ) ميبافت – و بعد اضافه را مادرم بمن ميداد و خودم طرف داشتم و  ميفروختم -  ابريشم مخريدم  ( يه من يا پنج چارک ) و کم کم " لاوند ووجي "*  ( بافتن چادر شب ) را ياد گرفتم – پاييز که ميشد ابريشم را تا ميزدم و بعد ميدادم به مادرم آنرا رنگ ميکرد – يا خودم يا مادرم – در آن وقت شما  بچه ها را هم داشتم – اوايل که هيچ فرزندي نداشتم ولي اواخر پنج شش تا فرزند هم که داشتم چادر شب ميبافتم – بعد کار باغ چايي را گذاشتيم کنار و رفتيم باغ گرفتيم در بيست متري* -  بيست متري را پدرت يک جريب * يک جريب خريد ولي آن موقع  تنها دکان را داشت – بعد ميوه چي بود و کارگر  داشتيم – پنج تا کارگر  داشتيم – علي – علي ترک و پسرش – حسن – و مام رحيم و... همه توي همان اطاق کوچک بنام ( جيرکه )* ميخوابيدند – ما هم که با لا ميخوابيديم  – تو که علي ترک يادت هست – پنج نفر نزد ما بودند که همه  پرتقال ميکندند و باغباني ميدادند – پدرت پاييز اينها را استخدام ميکرد تا بعد از عيد  وقتيکه پرتقال تمام ميشد اينها ميرفتندبه شهر خودشان – من هم ميبايستي هشت تا بچه را نگهدارم بعدهم  ميبايستي باغ را لوبيا ميزديم با پنج شش تا کارگر – من ميبايستي براي اين کارگرها غذا درست کنم – همينطور لوبيا ميزديم – پياز ميزديم – و وقتي پاييز ميآمد شبها  " لاوند "* ( چادر شب )  ميبافتم  – چونکه آخرها مادرم ديگه نميبافت بمن ميداد تا خودم در خانه ببافم – پاييز هم که اين آخرها ميرفتم " ييلاق " ( جواهر ده ) و چهار پنج من  ( پنج چارک مساوي يک من است ) پشم ميخريدم و بعد يکشب هشت ده تا از دختر هاي همسايه  را خبر ميکردم براي آنها کدو ميپختم – و در اطاقک جلوي خانه  که "گلکار" * شده بود برايشان حصير ميذاشتم و آنها بر آن مينشستند و تا يک يا دو شب پشم  ( لاتن)* ميبافتند – دوشب ميآمدند و پشم را برايم درست ميکردند – پول به آنها نميدادم – اما  برايشان لوبيا يا کدو يا  " نخود روغني " برايشان سرخ ميکردم – ميخورديم و گپ ميزديم و کار ميکرديم – آن را که تمام ميکردم براي "ريشتن " ريسيدن آنوقت خودم مينشستم و آنرا ميريسيدم – بعد زمستان که ميشد اين مادر رضا خدا بيامرز( صغرا  - که باو مشد علي حاجي زن هم ميگفتند- که ماما ي محله هم بود ) سالها پيش  فوت کرده- با من خيلي خوب  بود – هميشه ميرفتيم شب نشيني – پدرت بغل هر گهواره اي ميخوابيد و اگر آن شب پرتقال بار نميزديم ميرفتيم شب نشيني و تا يک شب مينشستيم و يک پاي يک پشم جوراب * را  ميبافتم – يک پاي ديگرش را هم ضبح زود دوباره ميبافتم قيمتش چقدر بود بيست و پنج زر* -  و دست آخر بيست و پنج زر تا پنج تومان – خوب  پدر ت هم که ميوه چي بود و  اين همه کارگر هم بودند-  شب هاي آن موقع مثل الآن که نبود – گاهي کارگر ها پرتقال ها را ميچيدند * ( ميکندند ) و ميآوردند و انباري داشتيم ( زماني که من آمدم اين انبار را درست کرديم  )  – محل انبار را خيلي ها شريک بودند از جمله دختر عموي پدرت و عمه ات  و بعد هم خريدن ارباب ملکي که مال  سيد احمد قزويني بود – پدرت سهم همه آنها را خريد .بعد از اينکه آمدم به خانه پدر تو جلوي خانه را پرچين کردم  – بعد ش هم سيب کاري کردم – ديدم سيب کاري نميشود داخلش را نهال کاشتيم – کارگر ها با ماشين و اسب  پرتقال ميآوردند و ما در انبار زير آن را کاه ( کلش ) ميگذاشتم و آنها را بر آن ميريختند – مشد باقر محمد – کل باقر حسين تقي و شاطري هم يه سال برايمان کار کرد ولي موقع خواب ميرفت خانه خودش-  مشد باقر محمد هم ميرفت خانه خودش ولي تقي پيش ما بود – چون آنموقع خانه نداشت و ازدواج هم نکرده بود – شاطري سرکارگر ما بود ميرفت سر باغ براي کندن پرتقال – " له له  گرفتن" و پرتقالهاي شکسته را جمع کردن و..- شاطري  بعد وقتيکه ازدواج کرد خودش هم ميوه چي شد – مشد باقر محمد " پرتقال جور کن* " ما بود  - وسط پرتقالها مينشست و منهم مينشستم و پرتقال ها را جور ميکرديم تا يک يا دو بعد از نيمه شب -  بعد هم مصفي يا تو و زهره ميبايستي تا دو شب بيدار ميمانديد تا روي جعبه ها  را " انگ "*  بکنيد  - بعد از اينطرف هم که محصل بوديد -  اولها که جلوي خانه ما جاده نبود و بار پرتقال را ميآوردند و جلوي رودخانه ميذاشتند و همه را ميبايستي از روي اسب ميذاشتم روي شانه ام و بيارم تو – تند تند و اگر کارگر بود که يه مقدار را آنها  ميآورد ند و گر نه همه را من خودم يا شما ميآورد يد – روزي ده تا بار اسب هم ميآوردند جلوي خانه و بعد از روي اسب يه " لاقه "* را چربدار و آن لاقه ديگر را من ميبايستي  ميگرفتم  بعد ميبردم تو- اين کارها را در خانه ما بايستي انجام ميداديم و پدرت هم سر باغ يا در مغازه بود .  –  براي  باغ  زحمت خيلي کشيديم – آن موقع يک جريب آن چهار صد تومان بود – بيست جريب باغ را جريبي چهار صد تومان خريديم  - از شيخ الا سلاميها - از احمد شيخ الاسلامي – از پدر هادي آ بزرگ -  از الهيان  – از آرحيم و آ شريف  – از " تنگدره " سيد رضا و رباب خانم – از کساني بنام " جان جان ابجي " که من نميشناسم همه را خريديم -  خلاصه بيست جريب باغ در وسط شهر رامسر خريديم – يه باغ هم نزديک خانه قاسم زاده بغل " مزار دار "* بغل قبرستان داشتيم که از ميرزا بابا خريده بوديم – که آنرا به " شکر تقي " ( گاذرها ) يا پدر همين فرخ فر ها فروخت و آنها الان آنجا خانه درست کرده اند -  الان دو تا از برادرها که دکتر هستند در آنجا خانه درست کرد ه ا ند.

 پايان اين بخش از گفته هاي مادر عزيزم که به اندازه يک دنيا دوستش دارم . بقيه حرفهاي شيرين مادر را بعدا پست خواهم کرد. 


فهرست از آخر به اول:
* مزار دار - درخت بزرگي که در سر مزار يا قبرستان هست - منظور مادر از درخت قبرستاني در زکيد محله يا زکي محله رامسر است 
*لاقه  يعني بار يک طرف اسب و قاطر و ..... و براي پايين کشيدن بار بر اسب  بايد دو نفر در دو طرف اسب همزمان بارها را از اسب بر دارند.
* انگ - رنگ کردن جعبه هاي پرتقال جهت درجه بندي
* جور کردن - پرتقالها را در اندازه هاي متفاوت جدا کردن 
* پنج زر - پنجزاري واحد پول 
* پشم جوراب - جوراب پشمي 
 * لاتن - پشم را ريستن - ريسيدن - بصورت نخ در آوردن 
* گلکار - با گل ديوار يا درون خانه درست کردن 
* لاوند - چادر شب - بافتن چادر شب 
*جيرکه - اطاق کوچک زير شيرواني - 
* جريب - هر جريب هزار متر زمين است 
*بيست متري - منطقه اي در مرکز شهر رامسر 
* لاوند ووجي - بافتن چادر شب 
*



ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

طنزهاي مرتضي عبدالعليان......

1- يکي از دوستان ميگفت سيگار ميکشي ؟
در جوابش گفتم : حاضرم سي گاري بکشم اما سيگار نه .

2- در خبرها آمده بود : " يک باند بزرگ کالاي دروغ در کشور کشف شد " . در خبر ديگري آمده بود : سردسته باند بزرگ کالاي دروغ  که در تهران دستگير شد ه بود با دادن وعده دروغ به مامورين از دست آنها فرار کرد .

3- شهر "نقده "بدليل مشکلات اقتصادي و اقتصاد خراب به شهر " نسيه "  تبديل شده است .

4- تابستانها ما ايراني ها "ابوريحان بيروني "هستيم و زمستانها ابوريحان دروني .

ادامه دارد ......