ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

در سالگرد فوت پدر - ناگفته هاي پدر از زندگي و روزگار خود - اين مصاحبه در ژاپن و بسال 1986-87 انجام شد


متولد 1297- روز نامشخص 
پدرم با اينکه سواد کافي نداشت  اما حافظه قوي داشت و اشعار و ضرب المثلهاي محلي زيادي را از حفظ بود . او در اواخر عمرش ترانه هاي محلي زيادي را با مهارت خاصي هم  مي ساخت و هم ميخواند . طوريکه در نشستي که بخاطر اشعار بومي در رامسر برگزار شد ه بود و خواننده هاي بومي و از جمله ناصر وحدتي هم حضور داشتند - از  پدر نيز به آن جلسه دعوت بعمل آمد ه بود.
الان جايتان خالي صدايش را گذاشته ام و برايم ميخواند - از درد و رنج روزگار - از زندگي و از شاديها ....پدرم انسان شادي بود و از غم و ماتم گرفتن بيزار - او همواره دوست داشت و خوي اش  اين بود که همه را شاد کند ......يادش همواره گرامي ......
اخيرا کتابي بنام " فرهنگ زبانزدهاي عاميانه " رامسر - سخت سر -به کوشش آقاي حسن رحيميان چاپ شده که در آن از پدر هم گويشي آورده شده است. پدر نه تنها در گويش محلي رامسر بلکه در ساختن شهر رامسر همراه با دوستانش نقش داشته و با تمام تاجران و شخصيت هاي رامسر از نزديک و از طريق خانوادگي را بطه داشته است.
يکبار يادم ميآيد در زمان شاه - دولت شاه پرتقال از لبنان وارد کرده بود و گفته بودند که توليد  پرتقال کم شده -  پدر که کشاورز و محصولش پرتقال بود در روزنامه کيهان آنموقع با عکسي در کنار  يکي از درختان پرتقالش که از شدت با ر خم شده بود - گفته بود " کي گفته پرتقال کمه - اينهم  پرتقال " و با دستش پرتقالها را نشان ميداد . خبرنگار کيهان در رامسر هم دوستش محمد خبازيان بود .
سالها پيش هم عکسي از پدر و مادر که در ييلاق جواهر ده و در خانه ما بودند در روزنامه همشهري چاپ شده بود که در اينجا ميگذارم .



و اينهم ناگفته هاي پدر .........

سخنان پدرم محمد حسين عبدالعليان فرزند علي عبدالعليان متولد " کندسر آخوند محله  "-  رامسر / زماني که  در سالهاي 1986-1987بهمراه مادرم به ژاپن آمده بودند- ضبط شده در منطقه " آکابانه " نزديک توکيو- ژاپن :
اين عکس در سو عد گرفته شده در خانه دوست و برادرم مجتبي .




" بيوگرافي من خيليه - اگر بگم - امير ارسلان هم آنجور بيوگرافي ندارد "
 از لابلاي سخنان پدر با من در مورد خانواده خودش

این عکس زمانیکه پدر و مادر در سال ۱۹۹۷ به سوعد آمدند گرفته شده است
از زماني که به اصطلاح بوجود آمدم ديدم مادر و پدر از هم سوا هستند / اينکه وقتي رفتم سر کار مردم - مادر و پدر سوا بودند ( جدا بودند ) / و من فهميدم که اينها بين شان اختلاف هست / بعدا پدر البته با ما بود و ايستادم و با او زندگي کردم و ميرفتم پيش مادر و اينجا هم بودم / وقتيکه ميرفتم سر کار - هم ميرفتم پيش مادر و هم پيش پدر / هردو را به اصطلاح نظارت ميکردم / مادر مخصوصا وقتيکه من در جاده سازي ني دشت کار ميکردم هفته اي يکبار غذا – لباس و همه اين وسايل را برايم ميآورد /و شبهايي که باصطلاح ميخواستم بيايم - شبانه از ني دشت ميآمدم خانه و ميرفتم حمام و يکشب که رفتم حمام و يکساعت و نيم - دوساعت مانده به صبح حرکت ميکردم و ميرفتم ني دشت –البته  توي جنگل –از کنار  همين رودخانه اي که ني دشت است – بدون ترس – با اين همه حيوان وحشي ميرفتم آنجا / براي اينکه کار کنم و از کارمان عقب نمانم / بعد همينطور ادامه داشت يه مقدار کاري که کردم و اگر اندازه اي پول جمع ميشد – يکماه و خرده اي حقوق من را ندادند و من آمدم در منزل ديدم اوضاع ما قدري ناجور است - رفتم جلوي اداره " فتح اعظم " – جمع شديم کارگرها و اعتصاب کرديم که حقوق ما را بدن – من از طريق دوستاني خود را رساندم به رييس مربوطه ني دشت – حقوق من چهل تومان بود / بوسيله دوستي چهل تومان را گرفتم و آمدم خانه پهلوي مادر ما – پول را که همه دو توماني تازه بودند را پرتاب کردم پيش مادر و گفتم اين پول - ما را خسته کرده – کشته – اين همه کار کرديم - زحمت زياد ميکشيدم و خلاصه پول را دادم  به مادر و ادامه به کار دادم تا اينکه فهميدم  بايد يه صنعتي ياد بگيرم و بدون صنعت نميشه زندگي کرد / به آدم زن هم نميدادند طوري بود که بايستي صنعت داشت که به آدم زن بدن /  رفتم پيش يکي از فاميلين نزديک ما آقاي حسين نوروزي نوکري کردم( امروز مورخه چهار مارس دوهزارودوازده وقتي که با مادرم در ايران – رامسر صحبت ميکردم گفت آقاي نوروزي هم ديروز فوت کرده – مادرم ميگفت که او از پدرت بزرگتر بوده ) / هم براي او خياطي کردم و هم کار / روز ميرفتم براي مردم کار ميکردم و پول را ميآوردم ميدادم به آقاي نوروزي و شب هم براي او خياطي ميکردم/
بعد يه مقدار براي مردم کار کردم و بعد هم گفتم برم سلماني ياد بگيرم / رفتم پيش اوسا علي سلماني – دوسال براي اوسا علي کار کردم و تمام کارهاي متفرقه او را از جمله کار در باغ و بولاغ   را رسيدگي ميکردم – دوسال براي نوروزي و دو سال براي اوسا علي – و اگر کار ي نبود که انجام بدم ميبايستي ميرفتم و سلماني گري ميکردم / روزها ريش ميتراشيدم و اگر کاري نبود ميرفتم و برايش باغ و بولاغ را آباد ميکردم / حتي شب در جنگل من به تر س جنگل بان که مرا نبيند چهار ستون بلند را با استراحت گاهگاهي براي او به خانه اش آوردم / من اينجور کار هم براي اوسا علي کردم / بعد اوسا علي آن سال رفت به ييلاق و باغ را تحويل من و مادرم داد / که به شراکت چايي باغ را من و مادرم بچينيم – يکي دوتا باغ چايي را هم اجاره کردم که من و مادرم بچينيم – پاييز مادرم مريض ميشود و با ناراحتي خيلي زيادي ميميرد /  ميميرد و اوسا علي ميفهمد که مادرم مرده – بالاخره
هم ميروم پيش ورثه " حاج آقا جان " براي نوکري – و رفتم و شروع کردم به کار کردن در باغهاي چايي او براي دو سه سال – بعد متوجه شدم که او  به من حقوقي نميدهد که کفاف کند  / بعد آمدم پيش پدرم که حالا ديگر از چشمش نابينا شده و نميتوانست کار بکند / خوب مادرم  کار ميکرد - البته قبل از اينکه مادرم فوت بکند  رفتم پيش بني هاشمي که براي او کار کنم –   او باغ چايي و کارگرها را بدست من ميسپارد و من سر عمله آنها ميشوم / يه مقدار آنجا ماندم و کار کردم بعد او ميبيند که من آد خوبي هستم يه مقدار سرمايه بمن ميدهد که برم کاسبي کنم / او بمن ميگويد تو کاسب هستي  برو کاسبي بکن – هر کاري که دلت ميخواهد بکن – ميل داري سلماني بلدي برو دکان سلماني باز کن و اگر هم دوست نداري کاسبي بکن-  دويست تومان بمن ميدهد که برم براي خودم کاسبي بکنم / و بمن گفت اگر هم پول کم آوردي برو پيش" ضيا" و به او بگو که بتو پول بدهد / من رفتم و يه مقدار مرکبات خريدم و تازه مرکبات رنگ کرده بود و اول پاييز هم بود – از اين جعبه هاي "سيکاري " خريدم و بار زدم و آوردم تهران- سرچشمه تهران  /   بمن گفتند که تهران "حاج ميرزا علي شفيعي" بار فروشي دارد – اگر ميخواهي ببري ببر آنجا – بردم آنجا و گفت شب را هم برو مسافر خانه بخواب – گفتم نه من با مسافرخانه آشنا نيستم – بالش بيار و من در همين بار فروشي ميخوابم / همين جا ميخوابم و به مسافرخانه نميرم – او بند و بساط را آورد و من در همانجا در هجره اش خوابيدم /  و فردا صبح بار را که فروخت دو هزارتومان بمن داد – بمن گفت عبدالعليان بار تو را فروختم و بيا اينهم دو هزارتومان / قرار بود من با اين پول اثاث سلماني بگيرم و برم دکان بزنم / فکر کردم که اين خيلي برايم فايده آورده  سلماني چيه – و دنبال همين کار را گرفتم و چون مرحوم علوي بمن گفته بود که سلماني گري حرام است و اين کار را بذار کنار  و سلماني گري خوب نيست و برو کاسبي آزاد بکن – من حرفش را گوش کردم و ديدم خوب آمده براي من – وقتي برگشتم بني هاشمي بمن گفت چرا اثاث  نياوردي – گفتم بابا براي من فايده کرده – چقدر ريش بتراشم که اينقدر برايم سود بدهد – من همين کار را ادامه ميدهم و او گفت پس هر چقدر پول ميخواهي بمن بگو  - گفتم پس تو ضمانت بکن تا من بتونم مرکبات ( بار) مرحوم سجادي را بخرم – باهم رفتيم منزل سجادي و بار را برايم خريد هزارو چهارصد تومان – آنروز من چهارصد تومان را دادم و بقيه را او ضمانت ( قبول ) کرد و بار را چيديم – آن سال ماشاله آنقدر کاسبي برايم خوب آمد که حساب نبود –
اينهم شناسنامه پدر :


سوا ل : بابا شما از اول بيشتر در رابطه با پدر و مادرت بگو ؟– بله  همين را هم ميگم – بعد اين کار را که کردم و ديدم گرفته – بعد فکر کردم که خوب ميتونم پدرم را بياورم و معالجه کنم – رفقايي که در تهران داشتم – آقاي پرفسور کاکوان –البته آنموقع دکتر بود و درس دکتري ميخواند – با او کسب تکليف کردم و او گفت آها بيار – او گفت ببرش حمام و  شب فانوس را بگير خودت بيفت جلو و او دنبالت و اگر دنبالت بيايد مسله اينست که جلوي چشمش را پرده اي گرفته – و اگر اينطور باشه بيارش تهران من او را ببرم عمل کنم -  بعد ديدم که وضع او همانست که دکتر گفته – او را به تهران بردم و بوسيله پرفسور کاکوان در بيمارستان خواباندم – يک چشمش را عمل کردند و بعد پدرم بمن گفت پسر تو چرا اينجا معطلي – منهم مثل پسر او چه فرقي ميکنه -  بعد خود دکتر هم گفت من هر روز که از دانشگاه بيام بيرون به او سر ميزنم و افراد زيادي را هم ميشناسم – تو برو کاسبي ات را بکن و خودت را بيکار نکن – منهم حرفش را گوش کردم – دکتر کاکوان خيلي بمن راهنمايي کرد / آمدم رامسر و بعد از يکماه ديگر بمن تلفن کرد که آقا پدر آمده چهار راه مختاري پيش من ايستاده – منتظر تو هست بيا بهت بگم – من هم آمدم تهران با يه قدري بار – بعد ديدم بله پدر در خانه است و دکتر گفت خبر داري – آمدم دم در دانشگاه ديدم پدر نشسته و نميشناسه که من کاکوان هستم – چون آنموقع که آمديد پيش من چشمش بينايي نداشت که مرا ببيند ولي الآن که چشمش بينايي دارد مرا نميشناسد و بمن گفت آقا و من گفتم بله – بعد گفت شما مرا ببر چهار راه مختاري – گفتم تو چه کسي را در چهار راه مختاري داري ؟ گفت دکتر کاکوان – گفتم تو اينجا در دانشگاه چه کار ميکردي ؟ گفت پسرم مرا آورده اينجا چشمهايم را عمل کرده و خوابانده و من خسته شدم و با خود گفتم که برم يه کم استراحت کنم بعد بيام چشم ديگر مرا هم عمل کند – و دکتر گفت پسرت چقدر پول داره ترا آورده و يه چشمت را عمل کرده –همينجا بمان چشم ديگرت را هم عمل کن بعد برو – دکتر قدري نصيحتش کرد بعد ديد که محال ممکنه – اصرار ميکرد که مرا ببر چهار راه مختاري – بعد به دکتر ( او را هنوز نميشناخت ) گفت به پسرم ميگويم که برايت دو صندوق پرتقال بياورد – گيلکي ميگفت منو ببر چهارراه مختاري – دکتر گفت باشه حالا که اينجوريه تو را ميبرم – بعد او را ميگيرد و ماشين مينشيند و ميآورد به چهارراه مختاري – نمي دانم جلوي منزل باغبان باشي بود که او را جلوي در مينشاند و ميگويد بروم سوال کنم که خانه دکتر کاکوان کجاست همينطور او را آورد به خانه خودش – بعد باغبان باشي يک خروسي داشت و چون چند روزي هم در آنجا مانده بود صداي خروس را که شنيد گفت همينجاست اين خرو س که ميخواند مال باغبان باشي است - بعد دکتر از قصد ميگويد من نميدانم بذار برم تو ببينم اين خانه مال باغبان باشي است يا نه – مرحوم عمه من آشپز دکتر کاکوان بود – دکتر ميرود تو و داستان را براي او شرح ميدهد و ميگويد امروز من از خنده روده بر شدم – اين برادر تو صداي خروس را چطور شنيد که اينجا منزل باغبانبا شي است- و به عمه من ميگويد برود دم  در است او را بياورد تو – او را ميآورد و ميبيند که دکتر کاکوان در داخل خانه است و ميفهمد و ميگويد آقا تو مرا به اينجا آوردي؟ و دکتر ميگويد بله من ترا آوردم – ولي  نميخواستم تو را بياورم براي اينکه ميخواستم تو را عمل کنم حالا که آمدي چهار پنج روز اينجا بمان و استراحت بکن بعد تو را ببرم و چشم ديگر تو را عمل کنم – بعد اورا ميبرد و چشم ديگرش را عمل ميکند و بعد من که آمدم او را بردم حمام و آن ساعتي که سلماني ريشش را تراشيد يه خالي در صورتش بود و بمحض اينکه تيغ به خال ميخورد خون از آن به بيرون ميزند و در حمام هر کاري ميکنم که خون اورا بند بيآورم  نتوانستم – خيلي سعي کردم بعد پنبه و تشکيلات زدم و بعد او را آوردم - بعد جنسها را در ماشين ريختم و پدر را هم در ماشين نشاندم و  آوردم رامسر و او را از ماشين پياده کردم و تا رفتم جنسها را بياورم  پدر بطرف " نارنج بن " ميدويد براي اينکه راه را نميدانست – چند سال بود که نميديد و بازار را هم نديده بود ميرفت بطرف نارنج بن – بعد عده اي از رفقا به او ميگويند که با با خانه شما از اينطرف است – از روي پل برو و راه ميافتد از روي پل ميرود –  اين زمان اول جواني ام بود – ( من : در آن زمان او چند ساله بود ؟)  در آن زمان پدر من شصت و خرده اي يا هفتاد سال داشت – پدر من هشتاد يا هشتادو پنج سال عمر کرد – بعد از روي پل سعي ميکند که برود خانه – ديدم که نميداند چون جاده ني دشت هم تازه باز شده بود – بعد او را ميبينند که از بغل خانه عمو اوسا علي سلماني از خيابان تازه ساز ني دشت داشت ميرفت بالا که باز به او ميگويند عمو کجا ميري و او را برميگردانندو بعد ميگويد که من الان آمدم و راه را گم کردم - که او را ميبرند به خانه – مدتي ماند و با من زندگي کرد - خيلي ماند -  بعد ازدواج کردم و با همشيره ( من : خواهر پدر من نامش گرجي بود و معروف بود به مشدي گرجي )  و من  و اينها  همينطور قاطي – در همان خانه – دامادم را آوردم همان خانه و کارم گرفت – و خوب کاسبي کردم – شوهر خواهر ما هم قعليگر ( مسگر ) بود.
( من : شوهر اول عمه کي بود ؟ ) آن که مرحوم حسن بود ( رضا قلي حسن – حسن رضا قلي ) ولي اين يکي ابراهيم بود – او مسگر بود – لات محله يه رضا قلي بود که دايي سليمان نژادها بود که معروف بود به "کوچور " رضا قلي – از فاميلهاي آنها يکي داماد حسن درجاني است که الآن هم هست -  يکي دو تا هم در چابک زندگي ميکنند – بله هستند – بله کار ما خوب ادامه پيدا ميکند و خوب هم کار ميکنم.
بعد نزديک به يکماه يا دوماه  پدر را آوردم به مشهد و گفتم با با – از بچه ها مصطفي و زهره را داشتيم و شما ها  هنوز وجود نداشتيد – همه را ميآورم مشهد هم مادر زنم و هم خانمم و هم پدرم و يکماه ماه رمضان اينها را در مشهد نگه ميدارم و بعد بابا را ميبرم" صحن" و به او ميگويم : بابا من نه برايت نماز ميدم و نه روزه ميدم برات  و هيچي - الآن هر کاري که ميخواي بکني همينجا بکن- نماز و.فلان..خودتو بخوان – صبح او را بردم و شب برگرداندم  -  ماه رمضان بود  – يکماه آنجا مانديم - بعد او را آوردم خانه و پس از مدتي  او را بردم قم و بعد وقتي که آمديم رامسر ديگه دوامي نکرد و از بيماري اسهال فوت کرد –  مادرم هم از اسهال فوت کرد.  پدرم  وقتي ميخواست فوت بکنه من لبش را ميشستم براي اينکه دهانش خشک ميشد و تب زيادي داشت – تب خيلي بالا – من هي لبش را با آب و پارچه ميشستم و ديگه وقتي نداشت که من به او گفتم بابا من برم بازار اثاث بخرم که غذا درست کنند که در همان زمان دستم را گرفت و فشار داد و گفت پسر دو دقيقه پيش من بمان – بعد گفتم چشم و انگار که بخواب رفته باشد و تمام کرد – در رامسر – فورا باصطلاح جان داد – بعد کارهايش را انجام داديم و تمام شد و بعد زندگي ما همين جور پيش رفت و مغازه اي خريدم  و بچه هاي ما هم البته به جايي رسيدند و باور کن بعنوان کاسب در رامسر نمونه بودم.
در همه جا شرکت داشتم - در بيشتر عروسي ها  شرکت داشتم – هم کمک ميکردم و هم مال ميدادم – خدا  هم بما نان و روزي داد – در هر جايي که من زمين خريدم کنارش خيابان خورد – در "زکيد" محله – در "توبن "و در " لمتر " که حدود بيست و هفت هشت جريب زمين تهيه کردم در آن روزگار – آنقدر نعمت که تو حتما بخاطر داري  که  لوبيا و پياز .و سير و خربزه و هندوانه و.... داشتيم – آنقدر خدا روزي بمن ميداد – من تابستان گيلان بودم و خانمم ييلاق – حتي يادم هست که تو اسهال گرفتي مادرت ترا جلوي اسب نشاند و آورد "گيلان " بعد آمد سر باغ دنبالم که بيا مرتضي مريض شده و اسهال گرفته -  ما بالاخره ترا برديم دکتر و دو روز معالجه کرديم و بعد شما را باز فرستاديم ييلاق.
يک بچه من هم در خانه حسن عزيزي ( من : دايي ما )  مريض شد و مرد – اسمش مجتبي بود و اين مجتبي الآن نامدار او هست –
(من : در رابطه با مادرت بگو که کجا زندگي ميکرد ؟) اين خانه اي را که حسين زاده الان دارد اينجا يک عدد مرغداني املاک بود – و من سرايدار املاک بودم – بيوگرافي من خيليه – اگر بگم امير ارسلان هم آنجور داستان ندارد – من يه مدت شدم سرايدار املاک – يعني انبار دار املاک – تمام پيله هاي املاک جمع ميشد در اداره پيله املاک و من آنجا انبار دار بودم – پيش آمد "متفقين" آمدند – اوضاع بهم خورد – گوش ميدي آقا ؟ بهم ميخوره و جنگ و اينها و – رضا شاه فرار ميکنه و روسها ميآيند رامسر و اداره پيله را اشغال ميکنند – با يه مقدار اسب سوار - 
با اسب هاي سوار ميآيند به آنجا – ميآيند به آنجا و من در را برويشان باز ميکنم و البته آنجا سه تا در داشت – در ورودي – در خروجي و در انبار – و در شب سه تا مسلسل در آنجا ميخوابانند – بهر حال ما متفقين را در شب پذيرايي ميکنيم – و حالا از ريزه کاريها صحبت نميکنم – بعد صبح که پذيرايي ما را ميبينند  - حالا مردم رامسر در اين زمان همه فرار ميکنند به کوهپايه ها – وقتي که اينها آمدند در و پيکر و بستند و بساط خود را گرفتند و فرار کردند – من با اينها ماندم و  شب مادرم هم ماند و براي اينها فانوس و هندوانه  و تشکيلات تهيه کرديم و تا صبح ماندند و و قتيکه ميرفتند باصطلاح به من سيگار تعارف کردند – نصف جعبه مقوا سيگار تعارف کردند و رفتند – بعد که ما ديديم اوضاع ناجور است عده اي سعي کردند بما بقبولانند که پيله دولتي را با خود ببرند – البته رجال هاي آنجا  وما نداديم و رفتيم دستور گرفتيم از بالا و تمام پيله را با ماشين برديم "کارخانه چالوس " – شب پيله ها را برديم چالوس تحويل داديم و رسيد گرفتيم و آمديم – و رفتيم گفتيم که آقا بهيچ وجه بما حقوق ندادند – چي ما بايد بخوريم و بعد رييس املاک آن روز بمن گفت که ما درآمدي هم نداريم ولي همان خانه اي را که تو در آن زندگي ميکني آن مال تو باشه – آن تشکيلات با فلان مال تو باشه – من هم قانع شدم و همانجا ماندم باندازه يک جريب زمين بود – الآن تقريبا بنظر من چهل و پنج سال ميشود ( سال هشتادو شش – هفت اين نوار پر شد ) ما در آنجا زياد نمانديم – شش هفت سالي در آنجا مانديم – شش هفت سال مانديم بعد ديديم اوضاع ما خوبه سعي کرديم آنجا را درست کنيم – آنموقع حسن شاطري و چند نفر ديگر پيش من کار  و زندگي ميکردند  – و  من هم مرکبات چي هستم – در حال ساختن خانه بوديم و نجار " مرحوم حاج رمضان  نجار " بود – محمد عبدالعليان و پسر عمه من تقي خيلي ها براي من کار کردند و پيش من زندگي کردند – ( مادر " کل باقر حسين تقي" عمه من بود و در تهران براي دکتر کاکوان  آشپزي ميکرد ) کاري که کرديم گفتيم نجار بياريم اين خانه کوچکه و بزرگترش کنيم و يه انبار هم بغلش درست کنيم و در حال درست کردن بوديم و مرحوم حاج رمضان هم نجار بود – عده اي آمدند و سد راه ما شدند – گفتند تو اينو بفروش به حسين زاده و او تازه از " مندي " آمده و مرکبات چي هست اينو بفروش و تو برو در منزل پدري خودت خانه و منزل درست کن – رفتند خواهر من را ديدند و مرا راضي کردند که من اين را بفروشم – حالا نجار هم داشت کار ميکرد – و من آنجا را به هزاروسيصد تومان پول آن روز فروختم به حسين زاده – و عين همان وسايل را برداشتم و بردم " کندسر " –بردم آنجا و خانه ساختم – بغل همان خانه  پدر من يک طبقه بالا و يک طبقه پايين ( جار و جير = يعني بالا و پايين ) ساختم و زندگي را که مرتب کردم رفتم که ازدواج کنم – در ازدواج خيلي ها بمن اصرار ميکردند که ما بايد به تو زن بديم- و من حالا وضعم خوبه و مردم هم احتياج دارند و بهييچ چيزي هم معتاد نيستم -  نه به سيگار نه به دود نه به ترياک نه مشروب به هيچ چيز – همه جا هم شرکت دارم -  بهر حال بني هاشمي سعي کرد و گفت بيا من خواهر زاده خود را به تو بدم – گفتم بجان تو من زن نميبرم.
يکبار داشتيم ميرفتيم توبن و در آن سال من مرکبات زياد خريده بودم و ترقي هم کرده بودم – خدا بيامرز حاجي  باقر پروانه حالا فوت کرده  بمن ميگفت چرا ازدواج نميکني ؟ گفتم والا من شريک دارم – پول نصف مال منه و نصف ديگر مال شريکه – و بني هاشمي هم شريک من بود – گفت من به تو پول ميدم – گفتم پول ميدي پس نميگيري ؟ گفت شايد هم نگيرم – ميخواست اينو بگه که من با خواهرش ازدواج کنم که الآن زن شفيع زاده است – گفتم نه زن نميبرم تا اوضاع من خوب نشه ازدواج نميکنم – تا خودم مستقل نشم زن نميگيرم – بهر حال همينجور کار ميکنم تا ما را ( من و عيسي پروانه را ) ميبرند پيش "جواد بهرهمند " و  او ما را توي انبار نگهميدارد  که  حاج پروانه براي من زن بگيرد و حالا بزرگتر من شده حاجي باقر پروانه – او هدف داشت - من به بهره مند گفتم که عجالتا ازدواج نميکنم – ديدم که اوضاع اينها ( من : مادرم را ميگويد ) ناجوره و يک خانه گلي دارند در توبن – سه تا دخترند و يک برادر – من آنطرف رفت و آمد ميکردم بعد بهره مند بمن گفت پس اينجا ازدواج کن  و  سرپرست شان باش و خوبه اينجا بمان – يه مقدار رفت و آمد هم ميکردم آنجا – خوب گفتم سر دختر مردم حرف بذارم فايده اي نداره – پس با همين ازدواج ميکنم – دختر خوبيه – ما مطيع مردم نشيم يکي باشه که مطيع ما باشه – خلاصه آمدم پيش حاجي پروانه و به او گفتم که ترتيب ازدواج مرا بدهد – گفت کجا ؟ گفتم در فلان جا – توبن – گفت تو يکهفته بمن مهلت بده – نگو بازهم هدف داره و گفت بذار من فکرشو بکنم – گفتم از فکر گذشته – حالا مادر اين ( مادر بزرگ من – جده   ) دايم ( گر گر ) آدم ميفرستد نزد من که تو حتما بايد ازدواج بکني وگرنه من خودم را ميکشم – بهر حال وقتي ديدم حاجي پروانه حرف ما را گوش نميدهد - حبيب پروانه و شيخ علي شفيع زاده را ميفرستم براي ازدواج – که براي من " بيعانه " بذارن – يه مقدار طلا ميبرند و مرحوم " الهيان " را ميبريم تا ما را عقد کند – و زن ميگيرم و کارم را ادامه ميدهم – و ميوه چي گري را ادامه ميدم   و کارمان هم ميگيره و بعد در بازار هم دکان داشتم و وضع من هم خوب بود -  رابطه ما هم با مردم خوب بود  و جنسي را هم که از تهران ميآورم طوري ميبرند که نصف پول هم بدست من نميرسد – همه با ما رابطه دارند و نسيه ميبرند – ديدم دکان براي من خيلي ضرر ميده – بيرون کاسبي ميکنم اما دکان نسيه ميبرند –  چه کساني ميبرند رجال درجه يک رامسر و خوش هم نداريم بگيم آقا پول ما را بده – يه مدت دکان را ميبندم – چون ضرر ميداد و افتادم توي کاسبي – کارم ادامه پيدا ميکنه و بچه ها محصل ميشن و بعد مغازه را ميفروشم و اين موقعي هست که بايستي من شهريه مصطفي را در بابلسر که چهار هزارو چهارصد تومان بود  ميدادم – و پاييز مصطفي ميبايستي ميرفت براي تحصيل – ديدم سه هزار تومان دارم و هزارو صد تومان کم دارم – گفتم چکار کنم رفتم بانک و گفتم هزار تومان احتياج دارم – گفتند اول برجه (اول ماه است )  شما يه کم صبر کن – گفتم من الان لازم دارم چند روز ديگه که من خودم ايجاد ميکنم – بعد آمدم سر فلکه حسين درجاني بمن ميگويد که مغازه را ميفروشي گفتم بله – اجالتا چشمم را ميفروشم بخاطر بچه ها م که بره تحصيل بکنه -  مغازه را ميفروشم به پنجاه هزارتومان - آنهم نسيه – بيست هزارتومان ميگيرم و سي هزارتومان نسيه – خلاصه کار ما را همينجور ادامه ميديم و تا اينجا زندگي ما را اينجوري پيش برديم –
( سوال –  شما در رابطه با مادرت اينکه کجا زندگي ميکرد چيزي نگفتي ؟) – مادر در همان خانه زندگي کرد – ( من : يک معصومه اي بود .....) در همان " جيرکه " ( اطاق زير شيرواني ) – ده پانزده سال – بغل خانه الهيان  بله – برادر معصومه سرپرست او بود - وقتي برادر فوت کرد – خانه را ميفروشه به خواهر کوچک خودش که باصطلا ح  مادر معصومه باشه – البته سهم خودشو - دوتا برادر بودند و دو تا خواهر – يه برادر که مرد و سرو پوستش پيدا نبود و برادر ديگه هم – مرحوم کاظم خانه را فروخت به داماد خودش که مسگر بود – پدر عباس – پدر معصومه – بعد ميگه که اين اتاق مال خواهرم است و تا زنده است اينجا باشه – بعد از اينکه او فوت کرد ديگه به اين ندادند – ورثه ها فروختند – مال دوتا خواهر بود ديگه – خواهر مادر من  زن حسن ذبيحي بود ( مادر حسين ذبيحي خاله من است) – زن حسن شازده  دختر خاله من است  – زن عباس نواييان هم دختر خاله من است  – يکي ديگه هم هست بنام زهرا که دختر خاله من است که در رشت زندگي ميکند  – آن خانه را بين ورثه خودشان ميفروشن – البته پول هم داشتند – بمن و خواهر من يک سوزن نخ از طرف مادر من نرسيد – خاله من مادر معصومه بود  – (سوال - پدر معصومه کي بود ؟ )  يک محمد نامي بود – صادق حسين علي ابراهيم – پدر حجت که تو ميشناسي عموي اينها بود – دو تا پسر داشت يکي حسين و ديگري عباس هر دوتا فوت کردند – ( مادرم ميگويد : صادق حسين محمد – پدر معصومه بود) – اما شازده حسين رابطه اي با ما نداره فقط دوستيم و حسن شازده که با دختر خاله ما ازدواج کرده –
عرض به حضورت اين خانه اي که من الآن در آن هستم  هم  از دختر عمو خريدم و هم از خواهرم  – هم از صفر ابراهيميان و هم از مالکش بنام آقاي سيد احمد شيخ الاسلامي خريدم – در اينجايي که الآن زندگي ميکنيم از چهار نفر خريدم -  مالي که در خانواده خود دارم يک سانت به مردم و يا کسي بدهکار نيستم – نه از زمين نه از ورثه گي – هيچکس – هيچکدام – همه را خريدم –
( من - سوال :آيا ميتوني در رابطه با پدرت و فاميلها صحبت بکني؟ )
پدر : اولا ورثه ما چهار تا عمه داشتند و هر يکي دوتا اولاد داشتند – يه پسر يه دختر – الان همين تقي ( فرزند کبل باقر حسين )  يه خواهر بودند يه برادر – حسين نوروزي ( خياط) يه خواهر يه برادر بودند- همه اين بستگان من دو تا اولاد داشتند – پدر من هم دوتا اولاد داشت – البته خيلي داشت ولي بقيه فوت کردند – دو تا بيشتر نماند برايشان - هم خواهر دو تا فرزند داشت و هم برادر – عموي من دو تا دختر داشت که يکي فوت کرد و يکي که الان در تهران است ( که دختر عموي ما باشه ) – همه ورثه ما اينجوريه – عموي من يکي مرحوم هادي ( آهنگر ) بود که پدر دختر عموي من بود ( مادرش زهرا که با  قد بلندش معروف است )   و يکي هم که پدر من بود  - پدر من چهار تا خواهر داشت – خواهر ها يکي هاجر بود و ديگري خيرونسا بود و يکي فاطمه و يکي هم خديجه – بستگان ما در سادات محله خيلي هستند – خواهر ها يکي مادر حسين نوروزي بود – يکي مادر تقي حلاجيان ( پسر کبل باقر حسين يا کل باقر حسين ) – يکي فاطمه که در تنکابن هست که ورثه ما در آنجا هم خيليه – و ديگري هم خديجه در سادات محله – ( من : پدر پدر شما کي بود ؟) يه مشهدي ابراهيم نامي بود که در همين مکان منزل ما خانه داشتند – مردمان خير و صنعتکار ( صنعتگر ) بودند – با همه رجالهاي رامسر دادو ستد داشتند چه از نعل اسب چه از داس و چه از کفش و تبر و ....و همه اين وسايل را به صورت نسيه براي مشتريان درست ميکردند و در بهار ميرفتند دنبال حسابرسي پدر من و عموي من دو تا برادر بودند که دکان آهنگري داشتند -  هر دو آهنگر بودند – صنعتکارهاي خوبي بودند – بعد پدر من که نابينا شد براي هفت هشت سال قدري فقارت کشيد – ولي در مورد کار من-  اگر برايت بگويم گمان نميکنم امير ارسلان هم اينجوري بود – مادر من در دوره املاک  وقتيکه اولين آسفالت رامسر را انجام ميدادند روي شانه هايش سنگ ميآورد  از کنار دريا  و من هم سنگ شکني ميکردم – ( من : پدر مادر شما کي بود ) آن طالب قلي بود – که همين " کندسر " نزديک خا نه ما زندگي ميکردند – همين خانه اي را که شازده حسن و ورثه فروختند زندگي ميکردند ( نزديک خانه عبدالرزاق الهيان ) – طالب قلي تاجر بود – در زمان ازدواج مادر من مثل اينکه خيلي بي ميل بودند با ازدواج با پدر من – آنها وضعشان خوب بود اما پدرم نه  – بعد گفتند که تو بايد اينقدر طلا بياري – پدر من هم ميرود پيش ( چوکوش کل قاسم- همين چوکوشيان – چاووشيان   ) که شوهر خواهر او بود و و ضعش هم خوب بود – چوکوشيانها ( کل اکبر چوکوشيان – حسين چوکوشيان – حاج محمد چوکوشيان و حاج قاسم چوکوشيان همه پسر عمه هاي ما هستند – فاميل نزديک ما هستند – ميره پيش او و ميگويد که اينقدر طلا ميخواهند و او هم تاجر بود و وضعش خوب بود يه مقدار طلا ميگيرند و ميروند به خواستگاري مادر من – بعد زباني حاضر ميشوند – ولي از اولش هم بي ميلي بود – بله پدر من به مادر من خيلي شکنجه داد – من که نميتوانم فراموش کنم – براي پدرم خدمت خيلي کردم ولي براي مادرم نه – براي مادرم عقل نداشتم و دستم به جايي بند نبود- مادر من براي من زحمت خيلي کشيد – صبح نهار گرم ميکرد و من کارگر بودم ميگفت بيا صبحانه را اينجا بخور و برو – خوب بقيه را بعدا صحبت ميکنيم ديگه – بله انشاع الله –
پايان اين بخش