ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

طنزهاي مرتضي عبدالعليان

- به کساني که زياد به آدم پيله ميکنند ميتوان گفت : طرف کارخانه پيله داره - هي به مردم پيله ميکنه .
يا طرف اداره پيله داره . /

-هشدار کره زمين به همه آنهايي که خود را جزء انسان ميدانند : محيط زيست را به محيط نيست تبديل نکنيد ./

- سال اقتصاد را ديديم و پشت گردن - يا پشت کول گذاشتيم - هواي سال توليد را داشته باشيد . مواظب باشيد توليد شما را نبره -  بهتر است بگويم : گفتيم اقتصاد -گفتند توليد / گفتيم توليد -گفتند اقتصاد  - ديونه شديم از دست اينها ....../

- به دولت جمهوري اسلامي گفته ميشود : دولت مترقه ايست اين دولت ./
- به کساني که اعتماد نميشود کرد گفته ميشود - تو عين پوست موزي -هرکي روت پا بذاره - يا اذيتت کنه ليز ميخوره ./
- داشتيم با يه دوستي در مورد طلوع و غروب و شرق و غرب صحبت ميکرديم -گفتم : بين آنها يک آسمان فاصله است . ناگهان روحم بمن ندا داد : نه - يه چشم چرخاندن فاصله هست /
- يکي ميگفت براي ديدار از " بسته گان "خود به ايران مسافرت کردم - حرف درستي است زيرا که تمام ايرانيها به نوعي " بسته "    و گروگان رژيم اند .؟
- يکي از دوستان گفت : عرق ميخوري - گفتم : عرق ميکنم ولي عرق نميخورم ./

فعلا ...... 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

مصاحبه خانم روزنامه نگار مريم اقوامي از صداي آمريکا با من در مورد زنده ياد دکتر عطا صفوي



از کار اجباری در سیبری تا مرگ آرام در کانادا 

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۱ | ۱۴ ژوئن ۲۰۱۲ | ایران ۲۱:۳۳ 
لينک اين مصاحبه :

عطا صفوی در سال های ١٩٤٠ میلادی عضو  سرسخت حزب توده ایران و طرفدار  اتحاد شوروی بود. او در سالهای جوانی و زمانی که نیروهای متفقین در ایران و نیروهای شوروی در شمال بودند، در مازندران برای حزب توده فعالیت می کرد، اما پس از آن که مورد تعقیب مقامات وقت ایران قرار گرفت، از کشور متواری شد و به همراه چند تن دیگر از  اعضای حزب توده به شوروی زمان استالین گریخت اما به اتهام جاسوسی برای آمریکا دستگیر و در زندان عشق آباد زندانی شد. او به همراه دوستان و همفکرانش به ١٠ سال زندان با کار اجباری در سیبری محکوم شد. روایت این دوران دشوار زندگی دکتر صفوی در کتاب خاطرات او زیرعنوان «در ماگادن کسی پیر نمی شود» منتشر شده است. او سه چهارم  عمرش را در تبعید گذراند.

در بخشی از کتاب «در ماگادن کسی پیر نمی شود» (تهران، ۱۳۸۳، به کوشش اتابک فتح الله زاده) آمده است: «در ایران سال های دهه چهل میلادی، عطا صفوی، عضو جوان حزب تودهِ طرفدار اتحاد شوروی در فرار از تعقیب سیاسی و با امیدها و توهمات فراوان از مرز ایران می گذرد تا در سرزمین شوراها آزاد زندگی کند. اما دستگیرش می کنند و پس از محاکمات طولانی او را به سیبری می فرستند و در معادن سرد و تاریک ماگادن به کار بردگی می گمارند. با مرگ استالین در ۱۹۵۳، عطا صفوی پس از ده سال رنج بردگی، گرسنگی و سرما  آزاد می شود و به او اجازه می دهند که یا به ایران بازگردد و یا در شوروی بماند. همان سال مصادف است با کودتای سیا و سرکوب سراسری حزب توده و دیگر جریانات سیاسی در ایران و طبعاً انتخاب چندانی برای عطا نمی ماند.»

از دکتر صفوی نقل شده است که محکومیت و زندانی شدن او و دوستانش ظاهرا تنها بر اساس اعتراف یک هم‌حزبی‌ وی در زیر شکنجه بوده است و همین امر زندگی او را به یک افسانه و یا روایت باورنکردنی بدل می کند. او در بخشی از خاطراتش از شکنجه شدید و درد و رنج جسمی و روانی زندان های دوران شوروی سابق گفته است «در نظام استالینی هر چه استعداد پلید در ذات بشر بود در مورد ما به کار می بستند».

دکتر صفوی در نهایت به به تاجیکستان کوچ و در رشته پزشکی تحصیل می کند و پزشک و جراح توانایی می شود. با شروع انقلاب ۱۹۷۹، وی عزم بازگشت به وطن می کند اما موانع پیش رو و فشارهای روحی و روانی شدید سبب می شود تا به همراه مایا، همسر روس تبارش که او هم پزشک است، بار دیگر به تاجیکستان باز گردد. با شروع جنگ داخلی در تاجیکستان و مهاجرت تنها پسرش به کانادا، او و همسرش نیز به کانادا پناهنده می شوند.

وی شش دهه پس از تحمل دشواری و سختی و روزگار مشقت بار در اردوگاه های کار اجباری قطب شمال دوام آورد تا روایت دورانی را حکایت کند که کمتر ایرانی آن را تجربه کرده است.

با وجودی که عطا صفوی در گوشه غربت خود زندگی بی هیاهو و متواضعی داشت، اما تجربیات منحصر به فرد، استقامت و بردباری او در برابر سختی ها و مشقت اردوگاه های کار اجباری دوران استالین و در نهایت علاقه و توجه وی به ایران و ایرانیان سراسر جهان و نیز تحولات چندین دهه اخیر در کشور مادری او را به چهره ای قابل احترام و سرشناس بدل کرده بود.

دوستان و آشنایان دکتر عطا صفوی نقل کرده اند که این پزشک سرشناس که دهه های آخر زندگی خود را در کانادا به سر برد، قلبی سرشار از احساسات و عشق به زندگی داشت. می گویند عطا صفوی عاشق وطنش بود و به دلیل دوری از ایران همواره دلتنگ و در انتظار بازگشت بود. به گفته آنان با آن که  او  خسته و رنج دیده از گذشته پر مشقتی بود که دست روزگار در برابرش قرار داده بود اما همچنان سرشار از امید به آینده و با وجود بیماری و کهولت سن، پویا و سرشار از نشاط زندگی بود.

دکتر عطا صفوی روز ٢٦ ماه مه درسن ٨٦ سالگی در منزل شخصی اش در شهر تورنتو کانادا بر اثر ابتلای به بیماری سرطان مری درگذشت.

مرتضی عبدالعلیان، نویسنده، خبرنگار آزاد و عضو هیئت مدیره کانون «روزنامه نگاران کانادایی برای آزادی بیان» در تورنتو از دوستان دکتر صفوی بود. او در دورانی که وی در بستر بیماری بود و اندک زمانی پیش از درگذشت او در منزلش در تورنتو به دیدارش رفته بود. آقای عبدالعلیان در مورد شخصیت این پزشک ایرانی و پیشینه دوستی خود با دکتر صفوی و ویژگی هایی او با صدای آمریکا به گفتگو نشست.

چطور با دکتر عطا صفوی آشنا شدید و این آشنایی چه خاطراتی برای شما به همراه داشت؟

با دکتر صفوی در کانادا آشنا شدم . بعد از اینکه ایشان از دوشنبه ( تاجیکستان ) به کانادا مهاجرت کردند. روزی با دکتر و خانمش مایا قرار گذاشتم که با آنها بیاییم خانه ما و این سر آغاز آشنایی ما بود، تمام آن روز را با هم بودیم که این رابطه هر چه بیشتر ادامه داشت طوری که دکتر دایم به من تلفن می کرد و با هم صحبت می کردیم . آنچه دکتر عطا صفوی را به من نزدیک می کرد شرایط مشابهی بود که هر دوی ما داشتیم و آنهم این بود که به دلیل حکومت های مستبد و غیردمکراتیک مجبور بودیم سالهای زیادی از عمرمان را در جایی غیر از وطن خودمان و در تبعید زندگی کنیم و به دلیل پیگرد و زندان  نتوانیم در وطن خودمان که هر دو مان به آن عشق داشتیم و داریم، آزادانه زندگی کنیم . شخصا علاقه به افراد سالمند، مبارز و وطن پرست دارم و هر جا یکی از این عزیزان را ببینم، دوست دارم پای سخنان و تجربه آنها بنشینم و لذت می برم وقتی که آنها از تجربیات خود می گویند. در ضمن با بودن در کنار دکتر صفوی، جای خالی پدرم را که سال ها او را ندیدم و سال گذشته فوت کرد و من نتوانستم به ایران بروم پر می کردم او مثل یک پدر و دوست بود برای من. افسوس که این عزیزان، چه در ایران و چه در غربت در تنهایی و بدون پشتیبانی یکی یکی در حال از بین رفتن هستند.

مسئله تبعید و علاقه عطا صفوی به وطن ( ایران) چه بود بعد از این همه سالهای طولانی دوری از ایران، وطن دیگر برای او چه معنایی داشت ؟

دکتر صفوی به  دلیل علاقه به وطن در سالهای پس از انقلاب به عنوان یک دکتر به ایران برگشته بود اما به دلیل فشار ماموران وزارت اطلاعات مجبور شد دوباره کشور را پس از مدت کوتاهی ترک کند. دکتر عطا صفوی عاشق  ایران و ایرانی بود. حس وطن پرستی در او قوی بود. به خاطر ایران این همه سختی و مشکلات کشیده بود اما در چهره اش هیچ گونه خشم یا عصبانیتی دیده نمی شد. آرام و مقاوم بود. او به زبان و شعر و ضرب المثل های فارسی علاقه داشت.

  در روزهای آخر عمر و در بستر بیماری، همیشه از ایران برایم می گفت و از دست این کسانی که هم اکنون در ایران بر راس کارند می نالید و میگفت لعنت بر اینها، اینها دارند ایران را نابود می کنند. و در مورد این سران فعلی که به جاه و مقام و ثروت رسیده اند و پشت به انقلاب و مردم کرده اند می گفت: «درد منصب، درد شهرت، درد پول / میشود درمان، فقط با خاک گور»

وقتی که جنبش اعتراضی مردم در سال ٢٠٠٩ شکل گرفت با آن که بیش از ٨٠ سال سن داشت، اما در همه اعتراضات در تورنتو شرکت می کرد. او خود در مورد زندگی اش و زیستن دور از وطن و در تبعید می گفت: «کس نبود آنهمه بیچاره چو من / کس مباد از وطن آواره چو من»

و یا: «آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت / غم نمی گردد جدا زین بار سنگینم هنوز»

چند روز قبل از فوتش که به همراه همسرم به دیدنش رفته بودیم، تنها اسکلت بود و از من خواست کمکش کنم بایستد بعد که برگشت به تختخواب برایمان با همان صدای بلند، اما شکسته یک ترانه ی مازندرانی را خواند، از طبیعت و زیبایی های مازندران گفت، او عاشق ایران بود اما اینطور در خارج از وطن خودش باید از بین برود...

آیا انتشار کتاب شرح حال این شخصیت ایرانی با سرنوشتی چنین عجیب، غم انگیز اما منحصر به فرد، نقشی در شناساندن او به ایرانیان سراسر جهان داشت؟ تاثیر این کتاب بر روحیه او در کانادا چه بود؟

اگر کتاب خاطرات او نوشته نمی شد، به جز اندک ایرانیان تبعیدی در تاجیکستان کسی از سرگذشت زندگی او با خبر  نمی شد. بنابراین این کتاب در شناساندن ماجرای زندگی دکتر صفوی البته نقش پر اهمیتی داشت، جالب این بود که دکتر صفوی علاقه داشت با  نسل جوان ایرانی ارتباط برقرار کند و خاطرات و تجربه زندگی اش را با آنان در میان بگذارد و از این کار لذت هم می برد. دکتر در آخر زندگی اش اگرچه سرمایه ای نداشت اما این کتاب و نوشته ها و مصاحبه های دیگرش تنها سرمایه اش بود.

دکتر صفوی در کانادا چه کرد و چگونه روزگار می گذراند ؟

دکتر صفوی در تورنتو تقاضای پناهندگی داده بود و نگران بود که با تقاضای پناهندگی اش موافقت نشود. با من در این مورد صحبت می کرد و می گفت: «کار مایا جور شده و مدارکش آمده اما مال من نه».  او به همراه همسرش مایا خانم و پسرش آرمان که او هم دکتر بود در یک آپارتمان زندگی می کرد. کارن نوه اش هم به دیدن او و مادر بزرگش می آمد. ناراحت بود از اینکه پسرش آرمان که دکتر بود مجبور بود برای گذران زندگی به کارهایی به غیر از حرفه اش و آنهم با در آمدی کم مشغول باشد.

دکتر در گرما و سرما دایم از خانه اش تا پلازای ایرانیان پیاده در رفت و آمد بود و با مجلات و هفته نامه های زیادی به خانه برمی گشت و همه آنها را می خواند . دایم تلفنی با من تماس داشت و از این طریق با هم حرف می زدیم و من بیشتر آن حرفها را ثبت کرده ام . به دلیل کهولت سن بیشتر در خانه بود و مطالعه می کرد. هربار که به او زنگ می زدم و می گفتم حاضری بریم بیرون، با علاقه می پذیرفت و از هر دری با من سخن می گفت. در بیشتر جلسات و سخنرانی ها حضور داشت . وقتی هم به بیماری سرطان مری دچار شد، شش ماه آخر را بر تخت خواب و در خانه سپری کرد.

کارن نوه اش در حالی که می گریست گفت: «پدر بزرگ من خیلی قوی بود، یک بار در زمان بیماری تمام ماهیچه هایش به ارتعاش در آمدند، اما او زنده ماند و دکتر در همان ماه های اولیه گفته بود که او بزودی خواهد رفت، اما پدر بزرگ من شش ماه با سرطان جنگید».

یادش گرامی 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

دوران " سپاهي دانشي"

دوران " سپاهي دانشي "من  - سال هاي 1353-1355 
سپاه دانش چگونه شکل گرفت؟
در ويکيپيديا در مورد انقلاب سفيد شاه و ملت و اصلهاي چند گانه از جمله اصل ايجاد سپاهي دانش -سپاهي بهداشت و سپاهي ترويج و آباداني چنين آمده است :


انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم نام یک سلسله اصلاحات اقتصادی و اجتماعی شامل اصول نوزده گانه است که در دوره سلطنت محمد رضا پهلوی و با نخست وزیران وقت دکتر علی امینی، اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا در سرتاسر ایران به تحقق پیوست. انقلاب سفید در مرحله نخست پیشنهادی شامل شش اصل بود که محمد رضا پهلوی در کنگره ملی کشاورزان در تهران در تاریخ ۲۱ دی ماه ۱۳۴۱ خبر اصلاحات و رفراندم را برای قبول یا رد آن به کشاورزان و عموم ارائه داد. در تاریخ ۶ بهمن ۱۳۴۱ در یک همه پرسی سراسری به اصلاحات رای مثبت داده شد.


اصل ششم -ایجاد سپاه دانش
برای سواد آموزی و اشاعه فرهنگ در روستاهادر بهمن ۱۳۴۱ توسط محمدرضا پهلوی پیشنهاد شد و در سال ۱۳۴۲ در نخست وزیری اسدالله علم کار خود را آغاز کرد.درآن زمان جمعیت ایران ۲۲ میلیون نفر بود که ۷۵٪ آنها در روستاها زندگی می کردند و اکثرا بی سواد بودند.به علاوه امکانات آموزشی به طرزی نامتعادل بین شهرها و روستاها تقسیم شده بود به طوری که ۲۴٪ از معلمین در روستاها و ۷۶٪ در شهرها تدریس می کردند به عبارتی تنها یک چهارم از معلمین متعلق به ۷۵٪ جمعیت روستانشین بود و معلمین شهری نیز علاقه ای به رفتن به روستاها نداشتند.درچنین شرایطی تشکیل سپاه دانش می توانست راهگشا باید.برطبق این اصل مقرر شد جوانان دیپلمه ای که می خواهند خدمت سربازی انجام دهند با گذراندن یک دوره آموزشی و یادگیری روش تدریس به خردسالان و بزرگسالان به روستاها اعزام گردند.[۲۱]
سپاهیان دانش توانستند تا سال ۱۳۵۷ بیست و هشت دوره از پسران و هجده دوره از دختران در این سپاه خدمت کنند که شماره آنها به بیش از یک صد هزار تن رسید. بسیاری از این دختران و پسران پس از پایان دوره سپاهی گری به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمدند و کارآموزگاری را ادامه دادند. برخی دیگر در راه بری خانه انصاف به خدمت دولت در آمدند. بر اساس آمار سال ۱۳۵۶ سازمان برنامه و بودجه مرکز آمار ایران تنها در روستاهای کشور در درازای پانزده سال، شمار دانش آموزان مدرسه‌های سپاه دانش ٪۶۹۲ در سد افزایش یافت هم چنین در درازای پنج سال نخست ۵۱۰۰۰۰ پسر و ۱۲۸۰۰۰ دختر و هم چنین ۲۵۰۰۰۰ مرد سالمند و ۱۲۰۰۰ زن سالمند را خواندن و نوشتن آموختند.[۲۲] ظرف مدت 7 سال پس از اجرای این اصل بیش از ۳ هزار مدرسه در سراسر ایران ساخته شد.[۲۳]
برنامه‌های شش اصل انقلاب قابل اجرا و منطبق با باورها، سنتها و نیازهای ایرانیان و ضرورت‌های اقتصادی و اجتماعی زمان بود. سپس به تدریج که اقتصاد ملی توسعه یافت و جامعه ایران تحول پیدا کرد و بنا بر نیازها و مقتضیات جدید شش اصل نخستین با افزودن سیزده اصل دیگر تکمیل گردید.
در باره اين موضوع ميتوانيد با رجوع به ويکيپيديا بيشتر مطالعه کنيد :
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF

 دوران سپاهي دانشي من  پس از اتمام تحصيلاتم در دبيرستان يعني پايان کلاس دوازده قديم و رفتن به خدمت سربازي اجباري از سال 1353 شروع و تا 1355 ادامه داشت .اين دوره از زندگي من خود داستان مفصلي است که جداگانه در خاطراتم نوشته ام اما در اينجا تنها به گوشه هايي از آن اکتفا ميکنم :
اين عکسي از دفتر دوران سپاهي دانشي در پادگان لشگر 77 مشهد است که از دوستان هم دوره اي خواسته بودم در آن هرچه که دل تنگ شان ميخواهد بنويسند - در اينجا به چند تا بسنده ميکنم :







پس از اتمام دوره شش ماهه پادگان در مشهد مرا به ده" قلعه شيشه " در شهر تربت حيدريه فرستادند . قلعه شيشه به فاصله کمي از " کدکن " واقع شده است . کدکن با نام بزرگان شعر و ادب فارسي از جمله عطار و شفيعي کدکني عجين شده است . قلعه شيشه  گرچه از توابع تربت حيدريه است اما به شهر نيشابور نزديکتر است و بناچار من در آخر هفته ها اگر که اتوبوس قراضه به ده ميآمد به شهر نيشابور مي رفتم و بيشتر روزم را در  باغ خيام بزرگ سپري ميکردم . چيزي براي خوردن و نوشيدن ميخريدم و به آنجا پناه ميبردم . آب قلعه شيشه و روستاهاي اطراف کانالبندي شده به شيوه قديم بود که به آن قنات ميگفتند - قناتها از يک مسير طولاني عبور ميکردند بدون اينکه ديده شوند تنها گاه گاهي بعضي جاهها قنات باز ميشد و درون آنرا ميشد ديد . چه کانالي - چه خنک و چه آبي - سرد يخ . گاهي کبوترهاي وحشي در درون کانال لانه داشتند .
اينهم عکس روستاي قلعه شيشه آن زمان :
اين عکس را از بالاي مدرسه اي که هم اطاقم بود و هم مدرسه و در قسمت ورودي ده قرار داشت گرفتم .آن پايين جايي که درختان ديده ميشوند وسط ده يا مرکز ده بود . خانه ارباب ده و مسجد در آنجا قرار داشت و خانه کدخدا در سمت چپ همين جاده نرسيده به مرکز ده بود . يک مغازه اي هم در قسمت راست اين عکس - آن پايين در مرکز ده موجود بود که مايحتاج اوليه  از جمله نفت - تور چراغ زنبوري فتيله -کبريت - قند و شکر و.....در آن يافت ميشد . درآمد ده بيشتر از طريق کشت گندم  - چغندر - دام  و بافتن قالي و قاليچه بود که بيشتر کودکان و نوجوانان و جوانان ده به  کار حول آن مشغول بودند . همين که شب فرا ميرسيد و هوا گرگ وميش  ميشد صداي موتورهاي " ايژ " ساخت روسيه  قطع نميشد  و از جلوي مدرسه رد ميشدند  و معلوم هم نبود اينها چي بارشان بود و از کجا ميآمدند و به کجا ميرفتند . البته ميگفتند قاچاق حمل ميکنند - بر من که معلوم نشد .  در ده قلعه  شيشه تنها  کدخدا ي ده - صا حب مغازه - و چند تايي ديگر مو تور ايژ داشتند . ارباب ده ماشين جيپ داشت . از تمام بچه هاي ده تنها نوزده نفر به مد رسه ميآمدند که از کلاس يک شروع ميشد تا کلاس ششم ابتدايي .
اينهم عکس دانش آموزان مدرسه و خودم  و نام آنها که جلوي مدرسه صف ايستاده اند تا به خانه بروند و من  هم بقول آنها " آقا مدير " آنها بودم :


چه خوب شد که اين نامها را در پشت آن عکس ياد داشت کردم . نميدانم اين بچه ها که الآن براي خودشان مردي شده اند چه ميکنند .اينهم يه عکس ديگه از سر کلاس :



محصلين من هم درس ميخواندند و هم در پاي دستگاههاي قاليبافي کار ميکردند . بعضي از آنها از بيماري ريه رنج ميبردند .    آنچه  مرا متاثر ميکرد اين بود که کشورمان روي درياي نفت نشسته بود اما بچه هاي اين مملکت از سرما سر کلاس ميلرزيدند . اداره آموزش و پرورش به مدرسه ده ما براي تمام سال تنها يک بشکه نفت ميداد که باعث اعتراض ما شد . رژيم شاه فکر ايجاد ژاندارمري و حضور ژاندارم در ده را کرده بود اما يه بهداري و دکتر را نکرده بود - بسياري از بچه ها و خانواده هايشان از بيماريهاي متفاوت رنج ميبردند که گاهي براي دارو و درمان سطحي بمن مراجعه ميکردند - اداره آموزش و پرورش رژيم سيستمي بوجود آورده بود که هر ماه يک جعبه ميوه به مدرسه ميداد تا در ميان همه دانش آموزان توزيع گردد . روز توزيع ميوه برايمان روز خوبي بود - من بغل جعبه مينشستم و بچه ها دورم و ميوه ها را يکي يکي از جعبه برميداشتم و در ميانشان توزيع ميکردم . گاهي دست ميزد يم و بچه ها ميرقصيدند . و اينم آن عکس که رحمت اله عبدي پنج ساله کلاس اولي ميرقصد :

در مدرسه يک کتابخانه ي ديواري داشتيم با کتابهايي از صمد بهرنگي مثل : الدوز و کلاغها - ماهي سياه کوچولو - کندوکاو در مسايل تربيتي ......- چند کتاب از عزيز نسين - صادق چوبک و .....
چون خودم را براي رفتن به خارج از ايران آماده ميکردم  به دانش آموزانم نيز حروف انگليسي را آموزش ميدادم و همه آنها با آن آشنا بودند .
بعدها براي بزرگسالان کلاس شبانه نيز داير کردم که چندان دوام نداشت . شايد هم بدليل مختل شدن کار بر پاي دستگاه قاليبافي بود  که بعضيها سنگ اندازي ميکردند.
بکمک دانش آموزان يک زمين فوتبال و تيم فوتبال درست کرديم .



ادامه دارد .......