ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

بهار و بنفشه


موج و ساحل


ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۹, پنجشنبه

ستاره ها

سکوت کاملي است در آپارتمانم؛
هم اکنون که شمع ميسوزد؛
و همينطور عمرم؛
همه چيز را پايانيست؛
حتي براي اين شمع؛
و آن ستاره عاشق.
با علاقه اي عميق؛
صفحات کتاب را ميکاوم؛
تا که ستاره اي بيابم؛
ستاره ايکه فکرم را روشني بخشد ؛
و راهنمايم در تاريکي ؛
مثل همين شمع؛
که عمرش را با من و شما تقسيم کرده است.
وحال که اين جستجوبه پايان خود رسيده؛
شمع خسته را به استراحت فرا ميخوانم.
برتخت خوابم دراز ميکشم ؛
با ستاره هايي در افکارم.

سپتامبر 1998
"ع-گ"

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه

گزيده هائي از آخرين مصاحبه ولادمير نابوکوف
بقلم : رابرت رابينسون
برگرفته از کتاب ولادمير نابوکوف ويرايش پيتر کنل
برگردان: علي گرجي

ادامه...
ر-ر:آقاي نابو کوف
و-ن: درسته
ر-ر: شما بما اجازه داديد با شما مصاحبه بکنيم اما نه بصورت خود انگيخته .اين شيوه پسنديده بما اطمينان ميدهد که وصله هاي کسل کننده در آن ديده نشود.ميتوانيد بمن بگوئيد چرا و چه وقت در مورد آن تصميم گرفتيد؟
و-ن: من يک سخنران کسل کننده نيستم ؛ يک سخنران بدي هستم؛ يک سخنران بسيار بد هستم .نوار سخنراني از قبل آماده نشده ام با نثرنوشته ام به اندازه کرم از حشره کامل فرق دارد - يا؛ همانطوريکه قبلن گفتم؛ مثل يک فرد باهوش فکر ميکنم ؛ مثل يک مولف مشهور مينويسم و مثل يک کودک صحبت ميکنم.
ر-ر: شما در تمام عمرتان نويسنده بوديد . ميتوانيد بما بگوئيداز چه زماني فعاليت تان را شروع کرديد؟
و-ن: من کودک پانزده ساله اي بودم ؛ گلهاي ياس بنفش کاملن باز شده بودند؛ پوشکين و کيت را خوانده بودم؛ديوانه وار عاشق دختري از هم سن و سال خود بودم؛ دوچرخه نويي داشتم (فکر ميکنم از نوع -ان فيلد ) با فرماني که ميشد آنرا بر عکس کرد و بصورت
دو چرخه کرسي مسابقه در آورد. اولين شعرهايم وحشتناک بود ؛ اما بعد فرمان را برعکس کردم ؛ و همه چيز بهتر شد. اگرچه ؛ ده سال ديگر هم طول کشيد تا تشخيص دهم که ساز واقعي من نثر -نثر شعري است؛
در يک مفهوم خاص بستگي به مقايسه و استعاره ها دارد تا بگويي آنچه را که ميخواهي بگويي. من سالهاي 1925-1940 را در برلين ؛ پاريس و ريوييرا گذراندم و بعد هم به آمريکا رفتم . من نميتوانم شکايت کنم از کوتاهي هر منتقد بزرگي ؛ اگر چه مثل هميشه و همه جا يکي دوتايي آدم نخاله و حقه بازبودند که مرا آزار دادند. آنچه که در سالهاي اخير مرا مات و متحير کرده رمانها و داستانهاي قديمي است که در سالهاي شصت و هفتاد به انگليسي منتشر شده و بسيار بيشتر از روسيه سي سال قبل مورد استقبال قرار گرفته.
ر-ر: آيا هرگز رضايت شما در نوشتن نوسان داشته؟ منظورم اينست که الان شدت آن نسبت به گذشته بيشترشده يا کمتر ؟
و-ن: بيشتر شده.
ر-ر: چرا؟
و-ن: براي اينکه الان يخ تجربه با آتش پيام مخلوط شده است.
ر-ر: جدا ازلذتي که برايتان ميآورد ؛ درک شما از وظيفه تان به عنوان يک نويسنده چيست؟
و-ن: وظيفه اين نويسنده براي باز توليد و هر چه نزديکتر کردن موضوع و تصوير کتابي ا ست که در ذهن خود دارد. خواننده احتياج ندارد که بداند ؛ يا؛ در حقيقت ؛ نميتواند بداند ؛ که تصوير چيست ؛ و بنابراين نميتواند بگويد چقدر کتاب مطابقت دارد با تصويري که در ذهن نويسنده بوده. بعبارت ديگر ؛ به خواننده ربطي ندارد که منظور نويسنده را پي گيري کند؛ يا به نويسنده ربطي ندارد که بداند آنچه را که خواننده مصرف ميکند دوست دارد يا نه .
ر-ر:البته؛ کار نويسنده سخت تر از خواننده است ؛ اما ميخواهم بدانم که اين کارش را سخت تر ميکنه - يعني کار شما را-همچنين لذتي که شما ميبريد براي تلاشي که خواننده ميکند.
و-ن: موئلف کاملن بي تفاوت است به ظرفيت و شرايط مغز خواننده.
ادامه دارد....

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

هاي و هوي

ديشب شنيدم؛
پروژه اي در دست تهيه است.
قرار است خياباني؛
به عرض دوازده متر؛
وبه طول پنجاه متر؛
درست از مغزم عبور کرده ؛
تا خاطره هاي گذشته ام را پاک کند.
" دوران دبستان ؛کومه اي از ني ؛ دو تکه آهن ؛کلاغها ؛ هاي و هوي".
طرح هنوز در" اطاق فرمان" در دست بررسي است.
اما تا صبح؛
شهردار ؛مهندس و نمايندگان شوراي شهر ؛
سر مغزم جلسه داشتند؛
طرح ميدادند؛
ونقشه کش بر مغز م خط ميکشيد.
با مغزي خط خطي بيدار شدم؛
و فرياد ميزنم؛
"هاي و هوي"

"ع-گ"

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه

گزيده هائي از آخرين مصاحبه ولادمير نابوکوف
بقلم : رابرت رابينسون
برگرفته از کتاب ولادمير نابوکوف ويرايش پيتر کنل
برگردان: علي گرجي
ادامه...
رنگ خجالت- نابوکوف در مونترو
رابرت رابينسن: نخست ؛ جناب؛ براي اينکه شما را عصباني کرده باشم ؛ تلفظ نامتان را بمن بگوئيد.
ولادمير نابوکوف: بگذار اينطوري بگم . نامهاي بظاهر ساده و فريبنده روسي وجود دارند؛ که از نظر املايي و تلفظ افراد غير روسي را به دامهاي عجيبي مياندازند.نام سوواروف*Suvarov يکي دو قرن طول کشيد تا حرف وسط نامعقول " a " را از دست بدهد - که ميبايستي سوووروف * Suvoruv ميبود. آمريکائيهايي که بدنبال امضا؛ هستند ؛ در حاليکه ادعا ميکنند همه کتابهاي مرا خوانده اند - اما در ذکر عنوان آنها محتاطند - حروف صدا دارنامم را تا آنجايي که رياضيات اجازه ميدهد عوض کنيد. ناباکاف " Nabakav "
بخاطر "a" ها تأثير بخصوصي دارد. مشکلات تلفظ الگوي نامنظم کمتري دارد.در زمين بازي کمبريج ؛ تيم فوتبال من عادت کرده بود نام مرا نابکوف " Nabkov " ؛ و يا بشوخي مک نب " Macnab " صدا کند. نيو يورکيها بطور آشکار گرايش به عوض کردن
"o " به " ah " دارند ونامم را نابارکف "Nabarkov " تلفظ ميکنند . تغيير به نابوکوف " Nabokov" مورد علاقه مسئولين اداره پست است ؛ طريق درست روسي زمان زيادي ميخواهد براي توضيح ؛ و بنابراين من با همين نابوکوف "Nabokov " خوش صدا کنار آمدم ؛ با تاکيد برهجاء وسط و هم قافيه شدن با سيگارکشيدن " smoke ". دوست داري بکشي ؟
ادامه دارد....

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۶, جمعه

دل سوت و کور من

همينجوري شروع ميکنم و مينويسم . هرچه باداباد . دلم مثل اينکه اينجوري ميخواد . يه آهنگي و يه عکس قديمي در روي ميز کارم .
سو يچي انگار زده شده که گرماي تنم را افزايش دهد و فتيله ايکه بالا کشيده شده تا نور بيشتري دل سوت و کور من را روشن کند . دلم مثل خشکزاري را ميماند که ترک برداشته و تشنه باران است که ترکها را بهم آورد و کاري کند که جدا کردن مجدد آن دشوار باشد. ترکها در انتظارروزي نشسته اند تا دوباره همديگر را بغل کنند؛ ببوسند و ببويند .تن در تن همديگر کنند وروح زخمي را دوباره بسازند و جراحات را ترميم کنند. چقدر زمين بايد بسوزد و از عشق جزغاله شود؛ طوريکه آسمان در همدردي با آن آنقدر آتش بر جانش بزند ؛ بغرد و بگريد که زمين را از دلتنگي در آورد. از دوري آنقدر بلرزد و بلرزد و در آرزوهايش آنطور غرق شود که من همين الآن با ديدن عکس زيباي جوانيهاي تو مادر عزيزم در آرزوي آن وصالم .

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

"کوتاه سخن گوي و گزيده"

دوستم ميگفت:
تيتر بالا هر روزه بيشتر و بيشتر در ميان روزنامه نگاران و نويسندگان غربي جا باز ميکند . هر روز که ميگذرد نويسندگان مقالات خود را با کلمات با بار عميقتري پوشش ميدهند و فشرده تر سخن ميگويند و سعي ميکنند روي موضوع خود هرچه بيشتر متمرکز شوند.نويسندگان آمريکايي در اين کار از همه جلوترند. مثلن وقتيکه ميخواهند با شخصي مثل گنجي مصاحبه کنند اول از همه ميپرسند اسمتان " گانجي " است ويا....و با گفتن همين"گانجي" در شروع مصاحبه بجاي گنجي او را با گاندي و افکار او مقايسه ميکنند و به خوانندگان کمک ميکنند تا او را بهتر بشناسند و مصاحبه را نيزاز اين طريق براي خواننده با اهميت تر و جالب تر ميکنند و کوتاه تر. امروزه روز؛ سخن به درازا کشاندن و کش دادن گپ و سخنراني سه يا چهار ساعته کردن و مقاله يا خبر پر طول و عرض نوشتن؛ بازار خريدش کمتر شده و محصول کمترتا پايان خوانده ميشود.

امير بعضي از اين کلمات و يا جملات کوتاه نويسي که خوانده و يا شنيده بود را برايم گفت؛ مثل :
"من گلاسنوستيک متولد شدم"
" قلب بزرگ "
"جهل بزرگ"
"سياستمدار سمي "
" ملت سازي؛
" ظرفيت سازي"
"مدافع شيطان"
"محافظ شيطان"
" سياست اسپاگتي مآبانه ؛ سياست ماکاروني مآبانه"
و ....

دوستم امير ميگفت : ما ايرانيان بارها شده در جلسات سخنراني شرکت کرده ويا مقالاتي و خبري را خوانده ايم که بي جهت طولاني شده و بقول ما به "صحراي کربلا" زده و باز گشته.
او راست ميگفت.آنچه که خواننده را از خواندن مقالات و يا خبر و نيز از سخنراني بعضي از شخصيتها باز ميدارد همين دراز گويي است.
اين موضوع وقتي با اهميت تر ميگردد که نوشته ؛ "آنلاين"- و روي "وب" باشد. بدليل کمي وقت مثلن بايد حرف آخر را اول زد.

"قربان رفيق نکته داني که سخن نگفته باشي به گپت رسيده باشد"

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

گزيده هائي از آخرين مصاحبه ولادمير نابوکوف
بقلم : رابرت رابينسون
برگرفته از کتاب ولادمير نابوکوف ويرايش پيتر کنل
برگردان: علي گرجي
ادامه...
ما کمي ودکا نوشيديم ( از نوع کرپ کايا ؛ گارسون ميدانست که آقاي نابوکوف از آن مينوشد) و نابوکوف توضيح داد که دوست دارد روز بعد زمانيکه مصاحبه فيلمبرداري ميشود قدري ودکا در مقابلش روي ميز گذاشته شود - اما چون نميخواهم ذهنيت نادرستي داده باشم و اينکه مردم فکر کنند من يک عرق خور کهنه کارم ؛ اجازه دادم آنرا در يک کوزه آب بگذارند . خلاصه ؛ او ميگفت که مريضي باعث کندي اش شده ؛ و اينکه دوربين و نور روشن از قدرت بدني اش خواهد کاست .
در تمام مدت مصاحبه ؛ مادام نابوکوف در گوشه اي از اطاق نشسته ؛ دستانش بر عصايش و ساکت بود. وقتيکه روبروي نابوکوف نشسته بودم در تمام مدت حضورش را در پشت سرم احساس ميکردم ؛ وجذب ايشان نيز شده بودم ; او کاملن تحت مراقبت ايشان بود. نابوکوفها آهسته از اطاق خارج شدند ؛ و در فکر اين بودم که به طبقه بالا ميروند تا بازي نيمه تمام شطرنج خود را ادامه دهند.
ادامه دارد..